چقدر بده مادر ادم یه همدلی ساده هم نتونه باهات بکنه
نه تنها همدلی نکنه بلکه ناخاسته با حرفهاش نیشت هم بزنه جالبه فکر میکنه بهم کمک میکنه
اخ دلم درد می گیره عصبی میشم همه حال خوبم موقتا بهم میخوره
خب چه کنم الان تو موضوع خاستگاری حساسم پذیرشم کمه زود واکنش نشون میدم خب خسته شدم منم ادمم نیاز به درک شدن دارم نه غر زدن
حالمو میگیره اصلا انگار از یه دنیای دیگه است
چقدر خوبه بودن باکسایی که نیاز به توضیح دادن هیچی براشون نیست با خواهرم اینطوریم مثل مرهم لطیف و خوشبو میمونه
نمی دونم حرفهاش مثل یه سنگ بزرگ میمونه که میندازه تو دریای به ظاهر اروم و ارامششو بهم میریزه
دلم خیلی سنگین شده البته به ظاهر اینطورم از ته دل خوبم و شاد .
ولی بد گرفته ام 
مثلا میام باهاش حرف دلی میزنم چیزایی میگه شاخ در میارم و میرم تو اتاقمو اشکم درمیاد ولی بهش چیزی نمیگم
اما میدونید قسمت سختش کجاست اینکه همه ادم هارو از دید خودشون میبینم و درک میکنم که از کوزه همان تراود که دروست و چون نمیتونم از کسی گلایه کنم و شاکی باشم خسته
میشم دوست دارم کسایی تو زندگی ادم باشن که ادم بتونه ازشون انتظار داشته باشه از دستشون ناراحت بشه
اما مادرم هیچ انتظاری ازش ندارم ازش ناراحت هم نمیشم فقط هارمونیم بهم میخوره
وای قلبم تنگه.
ممنون که غرهامو تحمل میکنید
- - - Updated - - -
الانم برام میوه اورد چون میدونه چقدر ناراحتم کرد...من که هیچی نمیگم
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : شنبه 19 مهر 93 در ساعت 21:23
علاقه مندی ها (Bookmarks)