به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    خداروشکر که هنوز خیلیامون با وجود مشکلات زیاد،حواسمون به زیبایی های زندگی هم هست

    من که خیلی نیست همسردار شدم! ولی یه خاطره هایی هست که شاید گفتنش نشون دهنده خودخواهی من باشه ولی باید بگم!

    تقریبا اوایل نامزدی یه روز رفته بودیم خرید باهم،هر دومون خسته شده بودیم،ولی خیلی اصرار داشتم که حتما اون روز وسایلی که میخوام رو بگیرم...
    از طرفی هم زمان محدودی برای با هم بودن داشتیم (و داریم!!!) و نامزدم خیلی دلش میخواست صحبت کنه باهام.
    بالاخره به میل من پیش رفتیم.چند تا چیز خریدم، فقط مونده بود کیف!
    که دیدم نامزدم تاکسی گرفت، فکر کردم میخواد تا پارکینگ بریم که ماشین رو برداره بریم خونه، خیلی ناراحت شدم. تو دلم گفتم دلش نمیاد خیلی واسم خرج کنه! تو ماشین باهام حرف زد درستی جوابش رو ندادم.
    تا اینکه پیاده شدیم،دیدم آوردم بازار کیف و کفش. گفت اونجا چند تا مغازه بیشتر نبود،اینجا بهتر میتونی انتخاب کنی. (چون شهر خودمون نبود بلد نبودم)

    خیلی از فکری که راجبش کرده بودم خجالت کشیدم.

    کیف هم خریدم و رفتیم خونه
    تااااااازه متوجه شدم چقدررررررررر نامزدم پاهاش درد گرفته بوده. تا اون موقع نمیدونستم بخاطر صافی کف پاهاش و طبی نبودن کفش هاش نباید این همه ساعت روی پا وای میستاده.
    با این حال منو این همه راه برد بازار مخصوص کیف.درصورتیکه میتونستیم بین همون چند تا مغازه هم انتخاب کنیم.

    وقتی هم رسیدیم گفت فقط میخوام نگاهت کنم،همین خستگیم رو در میبره.و همینطور نشسته بود و آروم لبخند میزد....
    یه ذره هم غر نزد،از درد پاهاش نگفت

    چقدر دلش میخواست اون روز باهام حرف بزنه ولی من بهش توجه نکرده بودم
    خیلی از خودخواهی خودم خجالت کشیدم
    ولی اون روز و رفتار همسرم رو هیچوقت فراموش نمی کنم

    پ. ن : منظورم از خونه ،خونه پدر همسرم هست!

    - - - Updated - - -

    اصلا نمیدونم چرا اینو تو این بخش گفتم! شاید خاطره عاشقانه مثل بقیه نبود، ولی واسه خودم خیلی خاطره خوب و عبرتی بود.
    اونم هنوز میگه روز خیلی خوبی بود!

  2. 33 کاربر از پست مفید reihane_b تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (پنجشنبه 17 مهر 93), Aram_577 (پنجشنبه 17 مهر 93), baran.68 (پنجشنبه 17 مهر 93), del (چهارشنبه 16 مهر 93), e.v (پنجشنبه 21 اسفند 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (سه شنبه 15 مهر 93), marta (چهارشنبه 16 مهر 93), mina36 (پنجشنبه 17 مهر 93), mohi (شنبه 02 اسفند 93), paiize (چهارشنبه 16 مهر 93), rayehe (پنجشنبه 17 مهر 93), redalatkhah (چهارشنبه 16 مهر 93), sezavar (چهارشنبه 16 مهر 93), taraneh89 (چهارشنبه 12 آذر 93), terme00 (سه شنبه 15 مهر 93), فرشته مهربان (چهارشنبه 16 مهر 93), کیانا 93 (چهارشنبه 15 بهمن 93), کلانتر جو (چهارشنبه 25 بهمن 96), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), واحد (یکشنبه 20 مهر 93), همساده (چهارشنبه 15 بهمن 93), مسافر زمان (چهارشنبه 16 مهر 93), مصباح الهدی (پنجشنبه 17 مهر 93), آرام دل (پنجشنبه 17 مهر 93), بهار.زندگی (چهارشنبه 26 آذر 93), بارن (یکشنبه 09 اسفند 94), دختر بیخیال (جمعه 18 مهر 93), رزا (چهارشنبه 16 مهر 93), شیدا. (پنجشنبه 17 مهر 93), شمیم الزهرا (چهارشنبه 16 مهر 93), عسل گیسو (یکشنبه 03 اسفند 93), صبا_2009 (چهارشنبه 16 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.