سلام آیه جان،
(1) یه مرد عصبانی، یک روی سکه ست. اون طرف سکه زنیه که (بصورت اثربخش) محبت نمی کنه و احترام نمی گذاره...
اگه بتونی این رو درک کنی، شاید بیش از مادرت، با پدرت هم حسی کنی...
پدرت به محبت و احترام بیشتری نیاز داره، اما (هم بخاطر فضایی که درش بزرگ شده، و هم بخاطر سبک زندگی بزرگسالیش) مهارت های ارتباطی ضعیفی داره و نمیتونه اولا با خودش، و دوما با همسرش ارتباط موثری برقرار کنه و مشکلش رو حل کنه.
در نتیجه در یه سیکل دردآور افتاده:
به محبت و احترام نیاز داره اما دریافت نمی کنه => احساس رضایت از زندگیش کاهش پیدا می کنه => شرایط روانیش برای عصبانیت مساعد میشه=> زود عصبانی میشه، و در عصبانیت رفتارهای ناخوشایند و غیر منطقی از خودش نشون میده => کاهش محبت و احترام اطرافیان => کاهش رضایت از زندگی => افزایش شرایط عصبانیت => کاهش نقطه جوش=> افزایش رفتارهای ناخوشایند و غیر منطقی=> کاهش دریافتی محبت و احترام=>...
و این روند همینطور ادامه داره.... مگر اینکه یا خودش تصمیم بگیره این سیکل رو بشکنه، و یا خونوادش تلاش کنن اینکارو انجام بدن. یعنی بی حساب بهش محبت کنن تا به تدریج عزت نفسش افزایش پیدا کنه.
البته تا وقتیکه خودش به شرایطش آگاه نباشه و نخواد آگاهانه شرایط روانیش رو تغییر بده (که البته اینکار فوق العاده سخته) مسئله کاملا حل نمی شه. اما خوشبختانه خونواده (خصوصا همسرش) تا حد قابل قبولی می تونن اثرگذار باشن، البته زمان می بره اما به تدریج طول و شدت عصبانیتش به شکل چشم گیری کاهش پیدا می کنه. یعنی بعد از عصبانیت خیلی زود به خودش میاد و سعی میه از دل اطرافیانش در بیاره.
خلاصه اینکه: کلید این مشکل در دست یا بهتر بگم در قلب مادرته. و بعد هم شما.... به درایت و زمان نیازه، اما میتونید شرایط رو تغییر بدید.
(2) یه وقتی من یه جلسه مشاوره خانوادهبرای مادرم گذاشتم، در مورد زبان احساس...
سعی کردم توضیح بدم که وقتی پدر داد می زنه و سرزنش می کنه، زبان بدنش میگه: چرا فلان کار رو انجام ندادی؟ زبان احساسش می گه: من خیلی نیاز داشتم اون کار رو برام انجام بدی و از اینکه بهم توجه نکردی ازت ناراحت و دلگیرم. خواهش می کنم بهم توجه کن، بهم نگاه کن، بهم محبت کن.
وقتی کسی با همه وجودش داره با ما حرف می زنه، چرا فقط به کلماتی که از دهنش خارج می شه گوش کنیم؟ چرا کل پیامی که داره میده رو نگیریم؟
یادم نمیاد اون روز نتیجه صحبتمون چی شد، فکر کنم مامان طبق معمول داشت توضیح میداد که آدم در حین عصبانیت هم باید روی اعصابش کنترل داشته باشه (کاریکه خودش معمولا خیلی خوب انجام میده)، اما چند وقت بعدش گفت من دقت می کنم می بینم همینه که گفتی. و فلان روز که پدرت عصبانی شده بود، به جای حرفهاش، سعی کردم به احساسش گوش بدم و دیدم فلان کاری که انجام داده بودم چقدر آزارش داده و ناراحتش کرده. سعی کردم از دلش دربیارم و اصلا هم از حرفاش ناراحت نشدم.
نتیجه این رویکرد اینه که معمولا در عرض چند دقیقه نه تنها مشکل حل میشه، بلکه عذرخواهی (گاهی گفتاری گاهی عملی) هم به عمل میاد.
آیه در قبال هر یک قدمی که مادرت در این راه برداره، پدرت چند قدم به سمت آرامش میره. بنابراین در این رابطه با مادرت صحبت کن.
بازم یه چیزهایی برای گفتن هست، اما دیگه حوصلم سر رفت خیلی نوشتم.![]()







برای مادرم گذاشتم، در مورد زبان احساس...

علاقه مندی ها (Bookmarks)