با اونکه کل شب رو بیدار بودم و الان سرکارم هستم حال و احوالم بهاری بهاری است
خواهرم مریضه و بستری هست دیشب کنارش بودم با خانمی آشنا شدم که ایشان هم همراه بیمار بودند
ایشان سنی ،بسیار معتقد و با علم بودند. دلشکسته از برداشت ها و برخوردهای همسایه ها و اشنایانشان. مدت زیادی طول کشید تا ایشان را متقاعد کردم که شیعه و سنی بودن فقط جزئیات است و کل فقط ایمان قلبی به خداوند یکتاست.و ما هر دو درآن مشترکیم. متقاعدش کردم که تبعیض وجود ندارد و این حربه دشمن است و دشمن از اتحاد و یک پارچگی جهان اسلام می ترسد. جهان اسلام یعنی تو و من ها ، دشمن از ما شدن ما می ترسد این شعار نیست حقیقت محض است و سرمایه گذارهای کلانی بر اختلافات جزعی ما کرده و دارد به منافعش دست پیدا می کند.این بحث ها با استناد به آیات قران و احادیث تا پاسی از شب طول کشید.
صبح وقتی از خواهرم خداحافظی می کردم این خانم آمد و مرا به گرمی در آغوش کشید و گفت دیگه حس بدی نسبت به همسایه هایش ندارد و می داند آنها بدون اطلاع هم مسیر دشمن شدند.
مرا به خانه اش دعوت کرد و خواست ارتباطمان با هم تداوم داشته باشد.
گرمای وجودش حال و احوال دلم را تغییر داد
ای کاش همه مسلمانان به این سطح آگاهی می رسیدند که جزء را نباید به کل تعمیم داد و بیش از اندازه بزرگش کرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)