واسه اینکه داری تو یه چیزهایی رو به هم ربط میدی که اصلا به هم مربوط نیست؟
عشق و دوست داشتن تو، چه ربطی به کادویی که به خواهرزاده اش میخواد بخره داره؟
چرا داری همه چیز رو با هم قاطی میکنی؟
شدی، عین شوهر من!
داری یه چیزهایی رو با هم مقایسه میکنی، که اصلا هم تراز نیستند.
یعنی تو توقع داری، شوهرت به حرف تو، واسه خواهرزاده اش کادو نگیره، بعد تو خوشحال بشی که آره، چون منو دوست داشت، به حرفم گوش کرد؟
اصلا نمی دونم، چرا؟
داری، محبت و عشق و انرژیت رو تماما از همسرت درخواست میکنی! هیچ برنامه ای! هیچ تفریحی، هیچی واسه خودت نداری.
همه چیزت رو خلاصه کردی توی رفتارهای همسرت. میخوای، تمام مهر و محبتی که در تمام طول سالهای زندگیت، نگرفتی رو یه جا از همسرت بگیری؛ این شدنی نیست. اون هم واسه خودش یه تعلق خاطرهایی داره.
من نمیخوام بگم رفتارهای همسرت خوبه، درسته، که باید احساس مسئولیت بیشتری در قبال شما داشته باشه، درسته که باید درک کنه، ازدواج کرده و یه سری از رفتارهاش از چارچوب شما، و خط قرمز شما عبور کرده، اما بخدا این بحث هایی که داری باهاش میکنی، تو رو به جایی نمیرسونه!
اینها همش مثل یه بازی روانی میمونه که راه میافته، ذهن آدم رو درگیر میکنه، بدون اینکه واقعا نتیجه ای داشته باشه!
یه خورده صبر، بعلاوه ی مهارت، بعلاوه ی کنترل هیجاناتت، میتونه کمکت کنه که درست تصمیم بگیری!
الهام، چرا اینقدر مرثیه سرایی میکنی، داری ذهنت رو آشفته تر میکنی و خودت و اعتماد به نفست رو از بین می بری!
به یه stop بزرگ توی ذهنت احتیاج داری!
البته درست، مثل خودم!
من آروم آروم دارم ترمز احساساتم رو میکشم و میدونم و آگاهم که احساساتم بدجوری فوران کرده و داره رابطه ام رو با خودم و همسرم، تخریب میکنه!
آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
من
برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
و امروز
من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
منه انسان
چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)