
نوشته اصلی توسط
پروانه 71
سلام.دوستان.خوبه که اینجا هست که حرفامو بگم.مرسی از نظراتتون..
رزا جون طبق معمول بحثمون شد سر بی تفاوت بودنش.حدود چند وقتی بود گذاشتمش به حال خودش تا هر وقت دوست داشت بیاد سراغم.ولی دیدم که این از خداشه من کاری بهش نداشته باشم. طوری شده بود که شبا اصلا پیشم نمیخوابه..حتی یه بار وقتی مرخصی میاد بوسم نمیکنه.یه بار نشده بگه بهت نیاز دارم.یه بار نشده بگه دوست دارم.هیچی.هیچی نگفته که من حس کنم واسش مهمم..
ترمه جان اون حرف رو تو بحث نگفت.ما تلفنی باهم بحث داشتیم که من کلی ناراحت شوم.بعدش گفت آماده شو بیام دنبالت تا دلیل واقعیه کارام رو بهت بگم ...بعد بیرون بهم برگشت گفت من دوست داشتم..من بیشتر اوقات میومدم کوچتون قایم میشدم تا یه لحظه تو رو ببینم.من دیووانه وار میخواستمت.گفت ولی الان ایجوری نیستم.هیچ حسی بهت ندارم.گفت خودمم ناراحتم که چرا اینجوری شدم.ولی مشکلم اینه بهت حسی ندارم وقتی باهاتم..داغون شدم.له شدم وقتی شنیدم حرفشو..از دیروز سر درد دارم که چقدر راحت حرفشو گفت...
دختر بیخیال عزیز آره اون 1 سال بوده که منو میخواسته..حتی اوایل تعریف میکرد واسم که کجاها و چجوری منو میدیده و.بیشتر اوقات یجوری با داییم بهونه میاورده که بیان خونه ما...بهتون گفتم که اون درست 2 روز بعد عقدمون بغلم گریه کرد که تو معجزه ای واسم.من اصلا فکرشو نمیکردم واس من بشی..ولی الان چی شده؟؟
نفیسه جوون نمیدونم چ جوابی به سوالت یدم.ولی زیاد اونجوری نیستم که حرف عقده بشه واسم.البته بستگی به حرفش داره.
سمیرا نمیدونم.واقعا نمیدونم....بخدا گیج شدم.من تازه اول راهم.بهم برگشته میگه حسی بهت ندارم
فدایی یار آره بالاخره دلیلش مشخص شد..
علاقه مندی ها (Bookmarks)