دوستی با جنس مخالف رو از سال دوم سوم راهنمایی تجربه کردم. از چت. اوائل مشخصات اشتباهی میدادم واسه سرگرمی. . در حد چت تمام میشد. اون موقع موبایل نداشتم. اتفاقا گوشی ها هم معمولا شماره نمینداختن. واسه همین اگر حس میکردم طرفم قابل اعتماده به محض تنها شدن بدون ریسک از خونه زنگ میزدم. بیشتر مسخره بازی بود. ولی دوستام اکثرا دوست پسری داشتن که از قضا عاشقشون بود. منم خالی میبستم که همچین شخصی رو دارم. اما قضیه از اونجا شروع شد که بچه ها ازم مدرک میخواستن! یعنی اینکه طرف رو ببینن یا صداشو بشنون، عکسشو یا کادو هاشو ببینن! از اون موقع چند باری توی خیابون شماره گرفتم. و توی چت سن و شهرمو واقعی میگفتم با نام مستعار.
اما با هرکی ارتباط برقرار میکردم یا قیافه اش با اون چیزی که به دوستام گفته بودم فرق داشت، یا پیشنهادی غیر دوستی داشت، به هر حال اونی که میخواستم جور نمیشد و معمولا با یه جلسه دیدار تموم میشد و دیگه جوابشونو نمیدادم. بعد ها بازی کردن با احساساتشون برام تبدیل شد به یه سرگرمی. اگر بگم نمیدونم تا به حال با چند نفر دوست شدم مبالغه نکردم.
اواخر سال سوم راهنمایی بودم که موبایل دار شدم. آیدی کالر هم که دیگه فراگیر شده بود. من پسری رو توی خیالاتم داشتم. شاید مرد آرزو هام بود. متاسفانه همون که با خیالش خودارضایی میکردم و همون که در موردش واسه دوستام خالی بسته بودم. قصد احساسی شدن با کسی رو نداشتم. فقط دنبال اون بودم. یعنی خودم هم باورش کرده بودم. عاشق مرد خیالیم بودم. خیلی هارو به خودم وابسته و دلبسته کردم حتی افرادی که بهتر از مرد خیالاتم بودن، اما خودم وابسته نمیشدم. این توهم یکی از عوارض خودارضاییم بود. بهش احساس تعلق داشتم. به مرد خیالاتم. کسی که خیلی عجیبه بگم تو توهماتم آدرس و شماره تلفنشو هم داشتم. انقدر باورش کردم که تو واقعیت تا دم خونشونم رفتم!!
اما هر وقت پسری بهم ابراز علاقه میکرد یاد اون 5، 6 نفری میوفتم که سرم شرط بستند و با تهدید و باج گیری تو اون سنین کودکی مورد تجاوز قرارم دادن. انتقام اونا رو ازشون میگرفتم. تشنه تا لب چشمه میبردم و بعد کلی مظلوم نمایی و نجیب نمایی رهاشون میکردم.
بعد ها واسه مقاصد دیگه مثل انتقام جویی از همون 5، 6 نفر و یا کمک برای اذیت تو مدرسه و ... باهاشون دوست میشدم و صادقانه بهشون میگفتم!!! دوستی ها طولانی نبود که بهم آسیب بزنن. ولی مدتی بعد نه فرد خیالیمو میخواستم، نه اذیت، نه انتقام جویی، نه همصحبت. فقط دنبال یکی بودم که برام مشروب جور کنه. یعنی زندگیم جز مشروب خوردن چیزی نبود.
همه چیز به اینجا خلاصه نمیشد. این خواهش من باعث شده بود احتیاط رو تو دوستیابی کنار بذارم یا اگه یکی بهم مشروب میده وارد یه احساس ساختگی شم که از دستش ندم. ولی افراد زرنگ تر از من هم کم نبودن!!!
بماند که چند بار خودمو نجات دادم مورد تجاوزشون قرار نگیرم! چند تا مثالش رو میگم:
1. من یه تحقیق میخواستم برای مدرسه. اما 5شنبه شب بود و صبح شنبه باید ارائه میدادم. نه کافی نت بود نه پرینتر. یکی از پسر هایی که خودشو بسیار مظلوم جا زده بود. گفت: عزیزم چرا انقدر ناراحتی، مگه من مردم. صبح بیا شرکت، از پرینتر شرکت واست پرینت میگیرم. منم صبح جمعه آزمون آمادگی برای کنکور داشتم. رفتم پیشش توی شرکت. تنها بود. تا اومدم گفت از حیوونا که نمیترسی. بیا با سگم آشنات کنم. برد منو تو بالکن. یه سگ خیلی وحشی رو بسته بود و هر دستوری که بهش میداد اجرا میکرد. گفت نترس ازش، دختر خوبی باشی کاریت نداره! همون موقع قضیه رو گرفتم. گفتم وای این سگ چقدر نازه. میدونی که خیلی عجله دارم میتونم بازم بیام ببینمش؟ دستشو کشید صورتمو گفت میتونی! به اجبار یه خنده تحویلش دادم و دستشو گرفتم تا فکر کنه باهاش موافقم. تا فرصت داشته باشم چاره ای پیدا کنم. همون موقع رئیس شرکت زنگ زد مثل یه معجزه بود. گفت پایین شرکته و داره میاد. مجبور شد با عجله منو از اونجا خارج کننه و قرار شد بریم خونه دوستش مثلا واسه پرینت!!! هنوز راه نیوفتاده بودیم گشت گرفتمون. بردنمون کلاتری و تماس با مادرم و ... بعد همونجا تو کلانتری فهمیدم حتی یکی از اطلاعاتی که به من داده صحیح نبوده. این آبروریزی و این رسوایی و افتضاحی که تو کلانتری جلو مادرم واسم پیش اومد یکی از بزرگترین رحمت های خدا در حق بنده بود.
2. یک بار دوستی ازم خواست با دوست پسرش صحبت کنم و از خودکشی منصرفش کنم. چون فکر میکرد تواناییشو دارم. اون حالش بد بود و من باهاش صحبت میکردم بهم وابسته میشد. هرچی میگفتم با من تو فاز احساس نباش، اون احساسیش میکرد. منم رهاش کردم. از اون موقع بهم اس ام اس داد که میکشتم. تلفن و آدرس خونه رو گیر آورده بود. همه جا تعقیبم میکرد و منتظر بود تنها گیرم بیاره. واسم تو راه و هر جا فکرش میرسید نشونه هایی از مرگ میذاشت. نامه های تهدید آمیز.روز مشخصی تاریخ گذاشته بود منو بکشه. میخواست به داداشم بگه باهاش دوستم. زنگ میزد خونه و من همیشه گوش به زنگ بودم که از برق بکشم. آرامش نداشتم. تا اینکه یه پسر باهام تماس گرفت و گفت دوست داره باهام صحبت کنه. منم بهش گفتم چنین شرایطی دارم. نمیدونم چرا باهاش کاملا صادق بودم. ندیده بودمش. گفت نگران نباش خودم مراقبتم. نگهبانیم میداد همه جا. یه بار دیدمش و به قول خودش صحبت های تاثیر گذاری باهاش کردم. از طرفی اون شخص هم تهدید ها و اون نشونه ها رو کم کرده بود فکر کردم منصرف شده. منم به این فکر میکردم که این یکی پسر چقدر خوبه. کاش وارد بازی هایی مزخرف من نشه. بهانه ای برای جدایی نداده بود دستم. گفتم بذار فکر کنه سوء تفاهمی پیش اومده. یه دستی زدم و گفتم بهم زنگ نزن. گفت چرا؟ گفتم خودت میدونی چرا، خودت میدونی چیکار کردی!!! این جمله رو الکی گفتم. به ذهنم رسید و بعد قطع کردم و جوابشو ندادم. دو روز بعد اس ام اس داد که میرم ولی بذار حرف آخرمو بزنم... گفت فلانی منو مامور کرده بود که بکارتتو بگیرم و بلا ملا سرت بیاریم. اما بعد که گفتی چقدر پسته، و دیدم تو خیلی دختر خوب و صادقی هستی واقعا عاشقت شدم و نتونستم! بعد خداحافظی کرد و خیالمو راحت کرد که دیگه کسی نمیتونه آزارم بده و تهدیدم کنه! اینم یکی دیگه از لطف های خدا بود.
3. توی جریان های مشروب گرفتن از پسرا، پسری برام مشروب آورد. یکی برای من یکی برای خودش. گفت جایی با هم بخوریم. گفتم باید برم مدرسه، تلفنی با هم میخوریم!!! اول بهونه آورد. آخر سر قانعش کردم.
بردم خونه. اما بهش زنگ نزدم. با اون آشنامون که منو با مشروب آشنا کرده بود قرار شد با هم بخوریم. یه پیک خورد و گفت این خیلی بد مزه است. گفت معده ام به هم ریخت و خوابید. بعد من خوردم! اصلا مزه ی ویسکی نمیداد. شنیده بودم که با یه سوزن ظریف گوشه ی محل باز شدن درب قوطی الکل صنعتی تزریق میکنن که اگه مثلا 43% هست بشه 60% الکل. گفتم شاید الکل تزریق کردن و برای من خبری نیست! یه خورده بیشتر نخورده بودم که حس سرگیجه و بعد بیهوشی بهم دست داد و از حال رفتم. دوستم که از اون موقع به بعد مشروب رو واسه همیشه ترک کرد و منم تا چند روز تب میکردم، بدنم سرد میشد و عرق میکردم و میلرزیدم و دنیا دور سرم میچرخید. بعد ها فهمیدم میخواسته بیهوشم کنه! واسه همین دو قوطی جداگانه آورده بود و اصرار داشت با هم بخوریم!
4. یکیشون که پوشاک فروشی داشت تو یه مجتمع بزرگ. به بهانه ی اینکه یکی از آشناهاش اومده و باید پنهان شم منو فرستاد بالای مغازه و بعد که مشتری هاش رفتن، درب مغازه رو بست و گفت بیرون دوربین مدار بسته است و مجتمع تعطیل شده و من نمیتونم برم! گفت باید تا 4 که مغازه ها باز شه صبر کنی و اینجا بمونی.
نمیدونستم باید چیکار کنم، تا اینکه باز هم خدا یارم بود و نگهبان مجتمع اومد و در زد و گفت تو دوربین دیده که مغازه رو تعطیل کرده همونجا مونده و این اجازه رو نداره تو مغازه بمونه. باید از مغازه خارج شه. مجبور شد منو رها کنه و بره. ساعت 4 اومد و تا درب رو باز کرد من با سرعت رفتم بیرون!
باور کنید این پسر ها شاخ و دم ندارن که بشه تشخیصشون داد. مثل مردم عادی هستند. گاهی خیلی مظلوم. با حرف های شیک و شسته رفته. گاهی از خدا و پیغمبر هم برات حرف میزنن. نه اینکه من نفهم باشم. بلکه اون حرفه ای هاش خوب بلدن نقش بازی کنند طوری که هیشکی نفهمه. حتی مادرشون! پس گمان نکنید آدم اگه خودش زرنگ باشه، توی این بازی ها دور نمیخوره.
همیشه هم آدم شانس نمیاره. گاهی هم آدم به خاطر حماقتش مجازات میشه. تا پای جونم و آبروم ریسک کردم که چی بشه؟ چی بدتر از اینکه مادرم اعتماد نداشت بهم که تا سر کوچه برم. اما من به بهانه کلاس فوق العاده و .... جیم میشدم.
الان که فکر میکنم میبینم تمام اون مدتی که دوستام با آرامش درس میخوندن و پیشرفت میکردن، من علاوه بر مشکلات معمولم، درگیر شرایط پردردسری بودم که خودم برای خودم ایجاد کرده بودم. چقدر پنهان کاری و دروغ، چقدر استرس، چقدر اتلاف وقت پای این و اون، حالا ماجراهای روزانه ای که باهاشون داشتم بماند!
ادامه دارد...
تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
ویرایش توسط عشق آفرین : دوشنبه 24 شهریور 93 در ساعت 21:44
علاقه مندی ها (Bookmarks)