آقای خاله قزی چند روزه دارم به این جملتون فکر می کنم:
مسئله اینه این دوتا زرگوار فکر میکنن شخصیت دخترانی که تایپیک میزنن مستقل قوی محکم با ارداه با اعتماد بنفس و همراه با مهارت های لازمه زندگی متاهلیه در صورتی که اینجوری نیست.
بهتره با توجه به شرایط فعلی طرف مقابل نظر بدیم اینجوری بهتر به نتیجه میرسیم
اولش ی خورده پیش خودم دلخور شدم اما بعد از فکر کردن می بینم شما بد نمیگید.من شاید مهارت های لازمو برای ارتباط با خواستگارها ندارم و به طبع اون مهارت های لازم همسرداریو.من کلا نصیحت کردنم به بقیه خوبه همه هم منو به عنوان ی دختر اروم و منطقی می شناسن و فکر می کنن ادم خیلی موفق و باسیاستی هستم.اما می خوام اعتراف کنم که راجع به خودم اینجوری نیست.به قول هدی عزیز با هر کس که حرف می زنم براش سو تفاهم پیش میاد،مثلا همه فکر میکنن من خیلی با اعتماد به نفسم.دوستام میگن اولین دفعه که ادم میبیندت فکر می کنه چه قدر مغروری و از دماغ فیل افتادیبعدا هر چی باهات بیشتر اشنا میشه بیشتر صاف و ساده بودنتو احساس می کنه بعدا متوجه میشه دوست داشتنی هستی( اینو خیلیا بهم گفتن) هدی خیلی درست میگه شاید من چیز دیگه ای توی ذهنم دارم ولی نمیتونم بیانش کنم.اگر اینجوری نبود من میتونستم ازدواج کنم.من خسته ام خیلی خسته ام ی وقت با خودم میگم خوب کاری کردم به این اقا گفتم نه .من نمیتونم با شرایط خونه داری و...کنار بیام.بعد دودقیقه بعدش مثل خوره فکرم داغون میشه چرا اینجوری شد.اخه اون اقا که ملاک های دیگه منو داشت.از کجا دیگه همچین موردی پیدا میشه از همه مهمتر احساس می کردم میتونم دوستش داشته باشم (مخصوصا که مامان هم خیلی از این مورد راضی بودن) ی وقت فکر میکنم اگر باسیاست تر بودم اگر اگاهانه تر رفتار می کردم میتونستم سر این موضوع به توافق برسم.اخه این موضوع درکنار سایر معیارها میتونه تعدیل بشه به خصوص من اگر بچه دار بشم عملا نمیتونم خیلی به کار کردن فکر کنم.باز به خودم میگم تا قسمت نباشه هیچ اتفاقی نمیافته( بعد با فکر کردن به حرف دوستم داغون میشم که :قسمت قسمت جنبون میخواد
) اصلا ثبات فکری ندارم این روزها وهیچوقت یادم نمیاد توی مسئله دیگه ای اینطوری رفتار کرده باشم.خسته ام از دست خودم:((







بعدا هر چی باهات بیشتر اشنا میشه بیشتر صاف و ساده بودنتو احساس می کنه بعدا متوجه میشه دوست داشتنی هستی( اینو خیلیا بهم گفتن) هدی خیلی درست میگه شاید من چیز دیگه ای توی ذهنم دارم ولی نمیتونم بیانش کنم.اگر اینجوری نبود من میتونستم ازدواج کنم.من خسته ام خیلی خسته ام ی وقت با خودم میگم خوب کاری کردم به این اقا گفتم نه .من نمیتونم با شرایط خونه داری و...کنار بیام.بعد دودقیقه بعدش مثل خوره فکرم داغون میشه چرا اینجوری شد.اخه اون اقا که ملاک های دیگه منو داشت.از کجا دیگه همچین موردی پیدا میشه از همه مهمتر احساس می کردم میتونم دوستش داشته باشم (مخصوصا که مامان هم خیلی از این مورد راضی بودن) ی وقت فکر میکنم اگر باسیاست تر بودم اگر اگاهانه تر رفتار می کردم میتونستم سر این موضوع به توافق برسم.اخه این موضوع درکنار سایر معیارها میتونه تعدیل بشه به خصوص من اگر بچه دار بشم عملا نمیتونم خیلی به کار کردن فکر کنم.باز به خودم میگم تا قسمت نباشه هیچ اتفاقی نمیافته( بعد با فکر کردن به حرف دوستم داغون میشم که :قسمت قسمت جنبون میخواد

علاقه مندی ها (Bookmarks)