اصلا اینطور نیست که میگید.من هیچ وقت نگفتم تک دخترم و باهات اومدم.و......هچ وقت منت نذاشتم.هیچ وقت
نمیدونم چی تو حرفام بود که این برداشتو داشتید که به خانوادش توهین کردم من احترام خیلی زیادی واسه مادرش قائلم .خیلی خیلی.دوسش دارم..من پدرشو گفتم و اینو که پدرش کم لطفی زیادی کرده خودش ازهمه بهتر میدونه.
الان بحث ما اینه که علی فقط میگه من میخوام برم.منم میشناسمش کاری که بگه و بخواد رو حتما انجام میده.بهش گفتم بریم واسه چندسال ولی میگه نه من برم دیگه برنمیگردم.منم نمیخوام برم.مساله خانوادم نیست.خودم نمیخوام .به اندازه کافی تو زندگیم اجبار بود.الان دیگه نمیخوام باشه.نمیدونم چرا چیزی که هنوز اتفاق نیوفتاده رو هی تکرار میکنه.اصلا ازکجا معلوم بتونه بره.ولی چرا همش تکرار میکنه و ارامش زندگیمونو خراب میکنه.بهش گفتم اگه واقعا نمیخوای و دوست نداری دیگه باهم باشیم.رک وراست بگو .اینکه فقط من بخوام تلاش کنم نمیشه.هردو باید بخوایم.بازم میگه من تصمیمم رفتنه.بخدا دیگه درمونده شدم.
گفتم علی من دوست دارم .زندگیمونو دوست دارم.اینجوری نکن .این زندگی باسختی به اینجا رسید.سر هیچی از بین نبریمش.خیلی راحت میگه اگه منو دوست داری بزار برم
واقعا من باید چیکار کنم با این ادم.چی بگم درمقابل این حرفش ؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)