سیگار و قلیون بیشتر از اینکه بخواد یه وسوسه باشه، یه کار تقلیدیه. همیشه میدیدم وقتی پدرم عصبانی میشه،اخم هاشو توی هم میکنه، پاهاشو میندازه روی هم و در سکوت خونه ای که هیچ کس حق صحبت و اظهار نظر نداشت، سیگار میکشید. بعد هم یا در هارو محکم به هم میکوبید و از خونه میرفت، یا میخوابید و ما حق نفس کشیدن هم نداشتیم.
یا مادرم، وقتی مسئله ای پیش میومد، بعد از شانه خالی کردن از زیر بار حل مسائل بدون اینکه پاسخ مارو بده ، قلیونی چاق میکرد و به حالت غضب و قهر گوشه ای مینشت و پق های عمیقی به قلیون میزد، انگار صدای قلیون، صدای تمام دق و دلی هاش سر ما بود.
من فرزند آخر بودم. تو فرهنگ متفاوتی از خانواده ام هم رشد کرده بودم. برای اظهار نظر یا کمک برای حل بحران ها بچه محسوبم میکردند. بیشتر از اینکه دخالتی داشته باشم، نظاره گر بودم. همیشه آرزوم داشتن قدرتی بود که هر کسی آرامش خونه رو به هم میریزه بشونم سر جاش. فکر میکردم سیگار اقتداره، یا شاید هم آرامش. حس میکردم قلیون راه گریزه. و من وقتی کمی بزرگ تر شدم دقیقا همین کار رو تکرار میکردم. از 12، 13 سالگی وقتی میخواستم آروم شم یا قدرت خودمو به خودم ثابت کنم دقیقا مثل پدرم سیگار میکشیدم. اوائل با کاغذ و پنبه و چند تا چیز دیگه واسه خودم یه چیزی شبیه سیگار درست میکردم. مثل سیگار برگ دود میداد. بعد ها توی یه اردوی چند روزه با دوستام از رو حس کنجکاویشون سیگار خریدیم و تست کردیم. هیچکس حاضر به امتحان مجدد نشد، اما من و یکی از دوستام که پیش تر از اینها سابقه داشتیم ادامه اش دادیم. گاهی سیگار میخریدیم و از مدرسه جیم میشدیم تا یه گوشه با هم درد دل کنیم یا بعد گریه زاری همدیگرو به بی خیالی و چند نخ سیگار دعوت کنیم. یا شب ها گاهی جیم میشدم و میرفتم رستوران باغ های ته کوچه و قلیون میکشیدم.کاری به نگاه مردم نداشتم که یه بچه دبیرستانی نشسته قلیون میکشه، برعکس دوست داشتم بقیه هم بفهمن غم و غصه ها چقدر زود بزرگم کردن و بچگیمو گرفتن. فکر میکردم اینها آرومم میکنن. اشتباه هم نبود. اما دلیلش سیگار و قلیون نبود. مگه نیکوتین چقدر میتونه سهم در آرامش داشته باشه. هیچ چیز نمیتونه اینگونه معجزه کنه. بعد ها متوجه شدم دلیلش چیز دیگریست. دلیلش اون سکوته، دلیلش نفس های عمیقه، دلیلش بازی با دود و حالت سرگرمیه، یا برای قلیون، دلیلش صدای ریتمیک و خواب آوره. وگرنه خود سیگار شاید بیشتر از یه لیوان چای تاثیر گذار نباشه.... و دلیل دیگری که بعد ها متوجه اش شدم، شرطی شدن بدن بود. وابستگی بدن. شاید فردی که سیگار نمیکشه، هرگز خسته نشه، اما اونی که سیگار میکشه، اگه چند ساعت از تایم معمولش عقب جلو شه رو دور خمیازه میوفته. مثل یه قانون تعریف شده. به عبارتی وقتی بدن عادت میکنه، نبودش موجب کلافگی و عدم آرامش میشه، نه اینکه سیگار آرومت کنه. یه جور فریب.
مثلا: شما اگه تو یه خونه خلوت و تنها یه آهنگ راک گوش بدین و بعد از ده دقیقه یک دفعه استاپ بدین فکر میکنید آرامش برقرار شده. اما اینطور نیست، این آرامش از قبل بود، بلکه با بیتاب کردن خودتون میخواین اون سکوت و آرامش رو جلوه بدین تا درکش کنید و ازش لذت ببرید.
میدونید خیلی از افراد مثل من تصمیم میگیرن سیگار رو ترک کنن، مشروب رو ترک کنن، دور و بر دوستی با جنس مخالف نباشن، ولی بعد مدتی بر خلاف من، :) دوباره درگیرش میشن. اشتباه نکنید، این افراد شکست نخوردن. حتی پشیمون نشدن، فقط مدتی دور شدن که هنگامی که مجددا نزدیک میشن لذت بیشتری برن. یعنی اون یکنواختی از بین بره تا معنای لذتشون رو بهتر درک کنند. سیگار هم همینه، با نبودش بدن بیقرار میشه تا معنای آرامش بهتر درک شه.
حقیقت اینه حتی اگر سیگاری در کار نباشه، اگر شما یه جای دنج و ساکت نشسته باشین و نفس عمیق بکشید و با یه کش بازی کنید و صدای ریتمیک ایجاد کنید هم به آرامش میرسید.
از نظر سلامتی، من تاثیر مشروب رو روی سردرد های شدید حس کردم، تاثیر سیگار رو روی احساس خلت روی سینه و سرفه، و تاثیر قلیون رو روی قلب درد و احساس تهوع تجربه کردم. مشکلات دیگر رو لااقل من نداشتم. مثلا پدرم مشکل فشار خون داشت ولی من نداشتم.
ادامه دارد...
تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
ویرایش توسط عشق آفرین : چهارشنبه 19 شهریور 93 در ساعت 19:40
علاقه مندی ها (Bookmarks)