بازم سلام.
این روزا هم میگذره و من همچنان بی اعتمادم... اعتماد کیمیاست....این کیمیا رو از ذست دادم.
من عاشق بودم پر از شور و شوق بودم اول زندگی ا الان اون حسا هیچ کدوم نیست، حتی میل جن.سی... همش محو شده تو وجودم. دلتنگ نمیشم، در طول روز به یادش نیستم، هیچ میلی ندارم بهش، دوریش اذیتم نمیکنه، حرفامو بهش نمیزنم، درددل نمیکنم، انتطار محبت ندارم،
اما شوهرم شروع کرده به محبت مثلا ...ولی من از باور کردن میترسم.میترسم که باور کنم و دوباره مثل اول آشنایی که احساسات منو برانگیخت وقتی خیالش راحت شد که این زن دیگه عاشق منه و هر بلایی سرش بیارم ول نمیکنه بره دوباره همونجوری به سرم بیاره... الان عین ادمی میمونم که سفت افسار دلشو گرفته که مبادا دوباره احساسی پیدا کنم که اگه آخر 6 ماه عقلم گفت برو از این زندگی دلم نگه وایسا...
دلگیزم از همسرم... بد کرده با من، با اخساساتم، اعتمادم، روح و روانم و زندگی ای که مصرانه میخواستم حفظش کنم.
واقعا درمونده ام..








علاقه مندی ها (Bookmarks)