سلام خانم دختر بی خیال.قبل از هر چیز بگم من یه سری چیز ها رو با اون فرض قبلی گفتم اما وقتی گفتید دلیل اصلی اتفاقات اخیر چی هستش و..
اولا بهتون تبریک میگم بابت داشتن چنین مادری.قدرشو حتما که میدونید انشالله خدا همیشه حفظشون کنه براتون در صحت و سلامتی کامل.
چرا بخوان مامانتون ناراحت بشند...راستش من هنوزم میگم تغییر رفتارهای شما به سمت بهتر شدن هیچ منافاتی با ازدواجتون به نظر نمیاد داشته باشه...با این حال میتونید به مامانتون مثلا به شوخی بگید قربونت بشم میترسی روی دستت تا اخر عمر بمونم نه این طور نمیشه :)) ..باید از خداشون هم باشه و..
اگه براتون خواستگار میاد شرایط این طوری میشه که گفتید خب پس بهتره خواستگار نیاد تا وقتی که شما دیدگاهتون رو عوض کنید...
بابت ریزه کاری گفتم من با این فرض گفتم که مامانتون اولش اصرار داشتند که شما گفتید دلیل اصلیش چی بود و.. ولی برای این که سوالتون بی پاسخ نمونه مثال میزنم...مثلا منظورم این بود یه روز مامانتون دارند حرف از ازدواج و اومدن خواستگار میگند و.. به مامانتون میگفتید مامان دلیل این همه اصرار چیه واقعا ترس اصلی شما چی هستش ؟ حرف مردم..این که خدایی ناکرده سال های بعد خواستگار کم تری برام بیاد یا چی ؟؟ بعدش که مثلا مامانتون دلایلشون رو میگفتند و.. میگفتید باشه مامان جون برای این که شما فکر نکنید من میخوام روی حرفتون حرفی زده باشم یا بهانه ی الکی میارم باشه اجازه بدید خواستگار بیاد ولی قبلش بهم بگید طرف کی هست چیکاره هست از همه مهم تر ازش بپرسید معرفش کی هست و.. بعدش اگه دیدم یه سری حداقل ها رو داره باشه بیاد.. و این طور مثال ها ..نه این که من روز اخر قرار باشه بفهمم چون این طوری هم بهم استرس وارد میشه و هم ناراحتم میکنه و ...
نه ببنید ..شما الان 23 سالتون هست..شما میتونید خودتون رو جای هر دختری که زیر سن 23 هست بزارید چون این دوران رو گذروندید.. وهمه ی ادما به همین نسبت..ولی نمیتونید که خودتون رو بزارید جای یه دختر 25 ساله و بدونید اون واقعا چه نیازهایی توی این سن میتونه داشته باشه (در حالت طبیعی وعرفش رو میگم بماند یه عده نسبت به سن شناسنامه ای کمی جلوتر یا عقب تر هستند معمولیش رو در نظر بگرید)... الان شما این طوری فکر می کنید که اول خودمو اصلاح کنم (بماند که چیزایی که گفتید به نظر من بد نیست و ایده ال گرایی شما رو نشون میده..البته خوبه میل شما به رشد و تغییر و فوق العاده هستش داشتن چنین روحیه ای ولی نه این که بگید مثلا استپ ازدواج) بعدش بعد دو سال به ازدواج فکر کنم.. شاید دو سال بعد گیریم شما به صد در صد تغیییرات مد نظر الانتون رسیدید یعنی با خطای صفر (هشتاد درصد هم نه) بعدش توی اون سن هم ازدواج می کنید انشالله بعدش میبنید ای دل غافل چقدر ازدواج خوب بود چقدر به رشد شما کمک کرد اصلا میبنید یه دنیا جدیدی براتون باز میشه که الان اصلا فکرش رو هم نمی کردید و مثلا اون موقع میگید ای بابا ای کاش زودتر ازدواج کرده بودم اگه میدونستم این قدر هم برام توی تغییرات مفید بود هم سایر چیز ها و..
نمی دونم یه خانمی 21 ساله دیروز تاپیک زدند که میخوان برای ارشد بخونند رشته ی مهندسی پزشکی یه دانشگاه تاپ بودند و.. ولی خانواده ی ایشون مثل شما میگند ازدواج و.. من نظرم برای ایشون این بود به ادامه ی تحصیلشون توی همون دانشگاه خودشون فکر کنند که دلایلش رو توی تاپیک خودشون گفتم..ولی برای شما اینو نمیگم چون دلایل شما واقعا به نظرم چه بسا ازدواج کنید تسریع هم بشه روند تغییراتتون.
به هر حال منظور من این نبود به خودتون فرصت میدید تا ایراداتی که به رعم خود دارید رو اصلاح کنید اشتباست که در پاراگراف بالا توضیح دادم.
در نهایت بگم به نظرم با مامانتون صحبت کنید.بزارید خواستگار خوب بیاد خونتون.هم میشه تجربه و توی این گیر ودار اومدیم یه کسی هم اومد که واقعا عالی بود و هدیه ای بود از طرف خدا.پس چرا در رو به روی خودتون می بندید.تعارف که نداریم الان طوری نیست که هر روز بخواد برای یه دختر خواستگار بیاد و .. اگه شما واقعا این قدر خاطر خواه دارید و.. یه طوری هستید تا یه جکعی شما رو میبینند سریع میگن دختر خوبی هست و. اینو قدر بدونید خدایی ناکرده باعث نشه این فرصت بشه یه تهدید و فکر کنید بله دیگه من همیشه برام هست و.. (البته باز نه این که از ترس نیومدن خواستگار در سال های بعد الان عجله کنید) دارم کلی میگم..میگم قدر بدونید...
انشالله هر تصمصیم میگیرید به صلاحتون باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)