سلام Dreams end عزیز.
من به این نتیجه رسیدم وقتی استرس دارم میام این تالار و شروع میکنم به خوندن دو یا سه تا تایپیک شاید آروم بشم ولی نه تنها آروم نمیشم هیچ بدترم میشم و بعضی موقع ها اونقدر ناراحت میشم که نمیتونم بگم.
شما منو خیلی عصبانی کردید.
با خوندن تایپیک شما به این نتیجه رسیدم که متاسفانه فکر محدودی دارید. یا شایدم اصلا فکر نمیکنید. این احتمال رو بیشتر میدم که فکر نمیکنید. چقدر لووووس!!!
شایدم نه اونقدر خدا و امام رضا نازتون رو کشیدن و بهتون توجه کردن که دارید با پر رویی تمام همچین آرزویی میکنید. گفتید فقط 26 سال دارید. عجیبه!!!
من فکر میکنم شما شاید بیشتر از 90 سال داشته باشید. نه 90 ساله ای دیدم که از خدا عمر میخواست. شما کجایید. تو کدوم باغ به سر میبرید!!! زندگی تون تو کره ی زمینه آیا؟ چقدر
خونه تون از من فاصله داره که این قدر غریب فکر می کنید.!!! چقدر دور!!! آرزوی مرگ!!! نمیفهمم.
عاشق شدید یا دیوانه؟ من تا حالا عاشق نشدم اما زیاد شکست خوردم. زیاد بی محلی دیدم . اونقدر آدمای نامرد دیدم که باور نمیکنم آدما رو.!!!
اونقدر منو آزار دادن که ... . فقط به این دلیل که ارزش خودم رو نمیدونم. اما با جرات میگم خدایا شکرت حداقل من میدونم که اونقدر ارزش دارم که باید زندگی کنم.
من وسط هزار تا بدبختی دارم زندگی میکنم و هزار تا درگیری دارم شاید با خدا دعوا کنم شاید بشینمو از خدا گلایه کنم که چرا اینو چرا اون... اما خدا شاهده همیشه پشیمون میشم که چرا گلایه میکنم.
اما .... اما به وجود مقدس خود خدا قسم هیچوقت هیچوقت به خودم این اجازه رو نمیدم که ازش مرگ بخوام.
یک بار باد شدیدی اومد و سقف خونه ی مارو کند از این سفالای سبک بود و با پیچ به هم وصل شده بودن. هیچوقت یادم نمیره... خیلی کوچیک بودم. میترسیدم برم حیاط و بمیرم از
طرفی اگه نمیرفتم یک نفر قطعا میمرد. باید میرفتم بالای پشت بوم و یه چیز سنگین رو پیدا میکردم و مینداختم رو سقف تا بلند نشه ....
تو خونه تنها بودمو داد میزدم و خدا رو صدا میکردم. اونقدر با صدای بلند و از ته دلم صداش میکردم که یک لحظه احساس کردم قلبم وایساد و از وسط دو تا شد.
باد همچنان میمود و من همچنان امید داشتم به خدا. مثل کبکی که سرشو کرده زیر برف و بقیه چیزها رو نمیبینه.
خدا رو شکر کسی تو اون قضیه اتفاقی براش نیوفتاد ولی به من یه درس داد که فراموشش کرده بودم یادم انداختید.
من حتی تو اون لحظه های سخت مرگ نخواستم از خدا زندگی خودمو همسایه ها رو میخواستم. شما پا شدی شال و کلاه کردی میری پیش امام رضا که چی؟
خدایا من از تو مرگ میخوام.... این نشون مییده شما حتی نمیدونید مرگ یعنی چی؟ 26 سال سن دارید و حسابی بهتون خوش گذشته . یه اتفاق کوچیک براتون افتاده حالا برای فرار یه سره رفتید سراغ مرگ؟
که چی ؟ خلاص شید یا فرار کنید؟ آره راه ترین راهه. مردن این که کسی دیگه شما رو نبینه. این که دیگه خودتون خودتون رو نبینید. اما این راه، راه خوبی نیست.
چرا انتخاب نمیکنید که مثل یه مرد باشید؟
چقدر من ابلهم خدا.
چند وقت بود به خدا میگفتم چرا منو دختر آفریدی؟ چرا من نباید یه پسر باشم؟ مرد باشم و از مشکلاتم خلاص بشم؟
ولی مثل اینکه فرق نمیکنه مرد باشی یا زن همه به جای اینکه عواقب کارشون رو قبول کنن گیر میدن به خودشون. فقط فرار.
از این به بعد اگه قرار باشه از خدا چیزی بخوام میگم خدایا بهم توانایی بده که قبول کنم که تقصیر خودم بود و بهم دوباره توان بده که پاشم و از اول شروع کنم و این فرصت رو بده که ناشکری هامو جبران کنم .
آرزوی مرگ نکنید. با دنیا یه صدا باشید و خودتون رو در خلاف روال دنیا قرار ندید. یک روزی واقعا لحظه ی مرگتون میرسه. قسم میخورم اون روز به دامن همین امام رضا چنگ می ندازید که فقط یک لحظه فقط یه نفس دیگه به عمرتون اضافه بشه.
هنوز مرگتون نرسیده پس کلی از این لحظه ها دارید که استفاده کنید.
موفق باشید.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)