وابسته شده بود... یک هفته که باهاش حرف نزده بودم با چشمای قرمز اومد گفت تا کی میخوای با من قهر باشی؟! الان که باهام حرف نمیزنی، بهت خوش میگذره؟! حالت خوبه؟!!!! توی متن تاپیک هم گفتم یه بار حرفمون شد تا صبح التماس میکرد بهم بد و بیراه بگو ولی تو رو خدا قهر نکن!!!
ولی این وابستگی تا موقعی بود که فقط من بودم، نه کس دیگه...
میدونم مشکل از شیطونی های من نیست...
یه مدت پا در هوا نگه داشت تا این که خودشم، خودشو گم کرد خودشم یه پا در هوا شد ولی به قول شما خوب بلده چطور نگه داره!
من 200 نفر واسطه نکرده بودمبا کسی حرف زدم که صمیمی ترین دوستش بود و اون داشت بهش خط میداد! خودشم گردن گرفت و گفت که من بهش گفته بودم فلان حرفو!
حالا شما بخند،ما که اشکمون در اومد
- - - Updated - - -
ممنوم که وقت گذاشتید و خوندید
اون خط اولی که از حرفاتون نقل نقول کردم، خیلی مهم بود واسم. ممنونم که با دقت خوندید و مشکلی که خودم اشاره نکرده بودمو گفتید
این که گفتید سرگرمی خوبی بودم براش... چیزی که خیلی منو آزار میده دقیقا همینه... خیلی سعی کردم دلیلشو بفهمم تا اون جایی پیش رفتم که احتمالا یه جورایی اون کاری که عشقش باهاش کرد رو سر من آورده باشه... چیزی که واسم عجیب بود این بود که من با چند تا آدم روبرو بودم! از اول این طوری نبود ولی یک ماه آخر، نشونه های بی محلی رو یواش یواش می دیدم... به هر حال گذشت...
- - - Updated - - -
من دیدم تاپیک هایی که متنشون حتی طولانی تر بوده ولی دوستان جواب میدن... یکم شکلک متناسب با موضوع گذاشتم که جذاب بشه تا شاید دو دقیقه از وقت گرانبهای دوستای خوبمو بگیرم ولی مثل این که فایده نداشت...
باور کنید وضعیتم در حدی نیست که با آرامش بشینم خلاصه برداری کنم! همین که اینا رو تونستم بنویسم خودش خیلیه!
الان اگه بگید دوباره مشکلتو از اول بگو نمیتونم بگم
بازم ممنون![]()











با کسی حرف زدم که صمیمی ترین دوستش بود و اون داشت بهش خط میداد! خودشم گردن گرفت و گفت که من بهش گفته بودم فلان حرفو! 


علاقه مندی ها (Bookmarks)