چرا خوب بودنم آروم بودنم لحظه ایه!!
چرا نمیتونم خشممو کنترل کنم!!
چرا انقدر بهانه گیر شدم!!
دیگه خسته شدم
قلبی برام نمونده
آرامبخش هم که میخورم فقط خوابم میبره و همه اش منگم دیگه حوصله دارو خوردن هم ندارم
به همسرم گفتم طلاقم بده من تعادل روانی ندارم میگه دوستت دارم از شنیدن این جمله بیشتر شرمنده میشم
احساس میکنم هیچ کی دوستم نداره و تنها بهم ترحم میکننداز وقتی همسرم فهمیده بیمارم هر چی عصبانی میشم سکوت میکنه من متنفرم از سکوتش دلم میخواد بلند شه کتکم بزنه
بخدا نمیخوام کسیو برنجونمو عذاب بدم همسرمو دوست دارم اما واقعا کلافه ام کارم شد گریه گریه گریه
نمیدونم چه مرگمه
فکر کنم باید برم تیمارستان بستری بشم!!
دلم واسه همسرم میسوزه که داره منو تحمل میکنه
حکمت خداست که تو بچه دار شدن مشکل دارم
همه اش دنبال یه بهانه ام که خودمو از این وضعیت نجات بدم بچه دار شدن یا ادامه دادن درس یا کلااس رفتن...همه اش بهانست
نمیدونم چرا اینا رو اینجا نوشتم شاید واسه دردو دل...
فکر کنم شماها هم از من خسته شدید و شاید دیگه حوصلمو نداشته باشید
کاش میشد خودمو خلاص کنم اما از عذاب اون دنیا میترسم حتی جرأت فکر کردن بهش رو ندارم
- - - Updated - - -
آقای مدیر به دادم برسید
دوباره ...
![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)