دوست گرامی
پرسش های پدر همسرتون رو میشه در چارچوب "نگرانی های یک پدر برای آینده دخترش" درک کرد. اگر ایشون اینقدر مادی بودن، از شما می خواستن به نام دخترشون بزنید.
پس از این فکر ها بیاید بیرون لطفا و موضوع تمام شده است.
نکته:
درسته من با همسرم هیچ مشکلی ندارم، و حتی راجب خانوادش هم بهش گفتم هروقت دوست داشته باشه می تونه بره خانوادشو ببینه یا ازمن بخواد ببرمش اما از من نخواد اونجا بمونم چون واقعاً حس خوبی در کنارشون بودن بهم نمی ده.
بسیار متاسفم که این جمله را بر زبان آورده اید. جملاتی این چنین تخریب کننده را هیچ راهکار بعدی نمی تواند درمان کند. دقت کنید؛ هیچ راهکاری!. شما باید آنقدر بزرگوار باشید که اگر روزی حتا همسرتان آمد و از خانواده اش شکایک کرد، او را آرام کنید و مقابل خانواده قرارش ندهید. چه برسد به اینکه خودتان ایجاد کننده این نگرش منفی باشید.
به خانه پدر و مادرش بروید و نگاهتان را به آن دو عوض کنید و رابطه گرم و احترام آمیزی برقرار کنید. به مرور این حس شما بر طرف خواهد شد و زندگی شما شیرین تر.
خدا را شکر که هر دو شما از توان مالی برخوردارید و می توانید از پس هزینه خرید وسایل بر بیایید ( اگر منظور قسمت مالی است) توقعات مالیتان را بازبینی کنید.
( اگر بحث همراهی نکردن آنها صرفا جنبه همدلانه دارد و نه مالی، خوشحال باشید که می توانید همه وسایل زندگیتان را مطابق میل خودتان بخرید، بدون دخالت کسی.
به موضوع رفت و آمد آنها با خانواده مادری اش کاری نداشته باشید، چون به شما مربوط نمی شود و هر کس هم سوالی کرد، پایش را از گلیمش درازتر کرده! کافیست بگویید "نمی دانم" و بحث را همانجا ببندید.
شاد باشید.
هر چیز که در جُستن آنی، آنی
مولانا
ویرایش توسط آویژه : پنجشنبه 23 مرداد 93 در ساعت 10:55
علاقه مندی ها (Bookmarks)