چرااینطوری میشه؟ چیکا کنم؟...ایبابا...بچه ها خیلی لططف میکنین که وقت میزارینو جواب میدین...شنبه خیلی حالم بدبود..از ساعت 2 تا 10 که اقا اومد یجا خابیده بودمو حتی قدرت نداشتم پاشم اب بخورمفقط دوبار لب تابو روشن کردمو اومدم اینجا...با اینکه میدونست حالم بده رفت پیشپدرشو 10 اومد..منم چراغارو خاموش کردم چون سرم وحشتناک درد میکرد.تا اومد نهپرسید زنده ای مرده ای.هیچی... گفتم باز حرفی نداری یکی نمیپرسی زنت مرده یازنده..میگه چرا تا اومدم همه چیو فراموش نکردیو شام نپختی... اروم بش گفتم اقا اینکه زندگی نیست..اگه میخای زندگیمون ادامه داشته باشه باید دنبال چاره باشیم ولیاگه میخای تمومش کنیم که بگو خوب...مثه همیشه یا حرفی نمیزنه یا میزاره میره بیرون.گذاشت رفتو وقتی اومد بوی سیگار میداد..شوهرم سیگاری نیست ولی وقتی دعوامون میشهمیره بیرون میکشه..اول انکار میکرد ولی الان انکارم نمیکنه...اینم باعث شده که بهخاطر ضعیفی اقا عذاب وجدان بگیرمو لال شم که تقصیره منه....وقتی ام اومد درازکشیدو گفت حالم بده..گفتم فردا از اینجا میرم که راحت شی هیچی نگفت..گفتم اینمشکلو با دو کلمه حرف میتونستیم حلش کنیمو نه اینکه فحش بدیمو داد بزنیم...هیچحرمتی تو زندگیمون نمونده که دیگه رعایتش کنیم.... دلم نمیاد برم دوسش دارم..بااینکه گفت واسم ارزشی نداری...
بعد اشک ریختو گفت حالم بدهحرف نزن گفتم برم حالت خوب میشه گفت نه...همین..اخه من چه گناهی کردم که بایداینجور عذاب بکشم...حرف نمیزنه هیچی نمیگه..همین ازارم میده...میگه چرا اینقد حرفمیزنی...من ادمیم که وقتی ناراحتم یکی باید بام حرف بزنه ولی این اقا میگه من وقتعصبانیت هیچی نمیتونم بگم تا خوب شم....نمیدونم چیکار کنم
الان وقت کار پدرمایناست...داداشمو خاهرمو دامادم دارن کمکشون میکنن ولی من اینجا افتادم...دوسدارمبرم کمکشون کنم...ولی پای رفتنم ازم گرفته...چه کنم؟
aye جان من رفتم تو قسمتدرگیری زن و شوهر .بعد قبل شروع تاپیکها به شکل ابی بالاش نوشته "ارسال موضوعجدید" همینه
دیشب اومد سمتم اشتی کردیم...بش تو ارامش گفتم چرا کینه ایم میکنی؟بم میگی اندازه موی گندیده بابام واسم ارزش نداری...میگه راست گفتم دیگه من بابامو میپرستم... مشکل اینجاست اشتباهشم قبول نمیکنه؟ قبلا میگفت عصبانی بودم یچی گفتم..الان اصلا قبولم نمیکنه... یجوری حرف میزنه که اخرش از من طلبکارم میشه...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)