سلام به همه ی دوستان مخصوصا خانم نوپو و اقای parsa1400.ممنون که وقت گذاشتین و مطلب من رو خوندین.راستش تصورتون در مورد شوهر خواهرم اشتباهه.اون بنده خدا اصلا خواهرم رو اجبار نکرده یا تحت فشار نذاشته.صبح که رفتیم خونه خواهرمینا خواهرم گفت دیروز هم هسرش گفته که به من خبر بده اونا میخوان بیان تا ما نریم.گویا خودشم راضی نیست.ومن صبح متوجه شدم اونا از همون موقع که حرف خواستگاری رو زدن گفتن فلان روز میام خونه شما.که شوهر خواهرم همون پریروز بهشون گفته جوابشون منفیه و میگن که اختلاف فرهنگی زیاده و جالبه صبح خواهرم میگفت تا شوهر خواهرم اینو بهشون گفته گفتن که پس ما فردا خبر میدیم که میایم یانه و دیروز هم ساعت 5 عصر زنگ زدن به خواهرم و گفتن ما دارید میریم کرمانشاه نمیایم(نه یه ببخشیدی که دیر خبر دادیم یا چیزی)خواهرم میگفت لحن صداشون معلوم بود ناراحت شدن.که بعد شوهر خواهرم گفته عمو گویا ناراحت شدن خواهرت ج رد داده و خواهرمم گفته خوب ناراحت بشن قرار نیست تا یه خواستگار اومد خواهرم قبول کنه اونم برا خودش معیار داره.خلاصه اینکه فعلا خطر رفع شده اگه خدا بخواد.
جالب احساس خواهرم هم در مورد این خواستگاری مثل من بود میگفت احتمالا فکر کردن که خب تو رو هم مثل من میزارن سرکار رو میبرنت کرمانشاه تو هم مثل من .. صدات در نمیاد.جالب اینه نوپو جان این سومین پیشنهاد خواستگاری از طرف فامیلای خواهرمه.یکیش فامیل دورشون بود و یکیش برادرشوهرش و اخریشم همین.دوتای اول خواهرم خودش رد کرده بود که البته تازه لو داده گویا سر رد کردن برادر شوهرشم طفلی کلی از طرف خانواده همسرش تحت فشار قرار گرفته.صبح میگفت من اشتباه کردم تو تکرارش نکن اینا تو این چند سال نه تنها فقط منو اذیت کردن بلکه همسرم به خاطر اینکه از غریبه دختر گرفته اذیت کردن.
خلاصه فعلا خیالم راحت شد.از همتون ممنونم که راهنماییم کردید و برام وقت گذاشتید همتون رو مثل خواهرام و برادرام دوست دارم.فقط برام دعا کنید که خدا یه ادم درست وحسابی قسمت همه ی دخترهاکنه قسمت ماهم یه ادم خوب و درست و حسابی بشه.
البته من یه درس از این ماجرا گرفتم که حتما محل زندگی رو هم به معیارام اضافه کنم چون برام مهمه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)