سلام به همگی
ممنونم از تک تکتون که وقت گذاشتین تاپیکمو خوندین راجع به مشکلم نظر دادین...
دو روز بیشتر نبودم چون خیلی فکرم مشغول بود و میخواستم بهترین و مهمترین تصمیم زندگیمو بگیرم باید زودتر نتیجه رو میگفتیم
پدر و مادرم ابتدا راضی بودن اما وقتی ترس و تردید منو دیدن رفته رفته اونام دچار تردید و دودلی شدن و به جایی رسید که گفتن تصمیم نهایی با خودت
خیلی فکر کردم خیلی سبک سنگین کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهترین تصمیمو بگیرم جوریکه بعدها پشیمون نشم و در نهایت قلبم به این ازدواج رضایت نداد و امشب مادرم جواب منفی رو بهشون داد نگفت دلیل اصلی چیه یه جوری بهشون فهموند که من راضی نیستم به این وصلت...
الان تهه دلم حسه خوبی ندارم ولی عقلم کاملا احساس رضایت داره...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)