سلام کلی حرف دارم برات بگم وفقط یه خواهش دارم واونم اینه که یه ذره حرفامو با دقت بخونی ..
دوست عزیز مشکل از خودته
بله از خودت وهیچ کسی دیگه جز خودت نمی تونه این مشکلو حل کنه...
تو تنبلی...فقط همین...
البته نه اون تنبلی که همه توی ذهنشون هست نه...
شاید در ظاهر تو اصلا این جور نباشی ولی برای بعضی تنبلی..
برای داشتن یه زندگی خوب نمی خوای تلاش کنی
ببین دوستم! داشتن یه زندگی خوب یه سری سختی هایی رو می طلبه که ادم باید به جون بخره وتنبلی تو هم اینجاست حاضر نیستی یه سری سختی هارو برای داشتن یه زندگی خوب بیشتر از حد معمول تحمل کنی.
بزار اول کار بگم که من 28 سالمه...دقیقا می خوام 19 سالگیمو برات تجسم کنم
من یه دختر تنها بدون اعتماد به نفس خجالتی بودم زیاد در س نمی خوندم وارزوی بهترین هارو داشتم.به هیچ کدومشون هم نمی رسیدم و واسه همین افسردگی می گرفتم
1-درس نمی خوندم حوصلشو نداشتم دوست داشتم بشینم خیال پردازی کنم اون موقع من لب تاپ یا کامپیوتر یا موبایل نداشتم وگرنه با اونا مشغول می شدم با این وضعم از اینکه معلما تحویلم نمی گرفتن یا خانوادم سرزنشم می کردن ناراحت می شدم وافسرده..
2-دوستی نداشم چون حاضر به تحمل بعضی سختی ها توی دوستی نبودم.دوست خوبه ولی باید یادمون باشه یه کارایی هم باید براش بکنیم واسه همین می گقتم من دوست دارم تنها باشم..بابام دوست نداشت با کسی بگردم منم هیچ وقت تلاش نکردم نظرشو عوض کنم واسه همین ترجیح دادم تنها باشم به مرور زمان حال وحوصله هیچکی رو نداشتم.
3-خیال می کردم نباید هیچ پولی خرج کنم واسه همین هیچ کار جوون پسندی نمی کردم خلاصه وضعم خراب بود
البته الان متوجه شدم چرا اون جوری بودم واون موقع خیال می کردم این حالات منه وعوض نمیشه..
ولی نمی دونم چی شد بعد یک سال پشت کنکور موندن ..من به سرم زد از توی اتاق خفه کردن خودم یه بهره ای ببرم واونم این بود که تصمیم گرفتم درس بخونم برای کنکور...یه چیزی بهت بگم درس خوندم نه برای قبولی بلکه فقط چون کار دیگه ای نمی تونستم بکنم تفریحی نداشتم دوستی نداشتم حوصله هیچکی رو نداشتم خودمو توی اتاق 9ماه خفه کردم هدفم نداشتم...خیلی سخت بود خیلی...اوایل گریه ام می گرفت هیچی توی مغزم نمی رفت توی این شرایط یه مامان بزرگ الزامرم داشتم که به خاطر شاغل بودن خانوادم باید در طول روز مراقبش بودم بیشتر از حد تصورم سخت بود برام!
اخرش می دونی چی شد؟من تهران قبول شدم باور میکنی وقتی خبر قبولیمو دادن از ناراحتی گریه کردم.من با این خصوصیاتم چه جوری تهران سر کنم...
خلاصه اومدیم تهرانو شروع کردیم...می تونم بهت بگم مرگ بود برام....یه چیزی به اجبار منو از اون وضعم خارج کرده بود...
اوایل فقط گریه میکردم حاضر بودم هر کاری بکنم ولی برگردم به 4دیواری اتاقم ....یکی مثل من با کلی سخی توی یه اتاق 8نفره و...
من عوض شدم چون شب یلدای 84تصمیم گرفتم عوض بشم...فهمیدم برای داشتن یه زندگی خوب باید خیلی سختی تحمل کنم.توی تهران عقاید دست وپا گیر خانوادم نبود ومن شروع کردم به پیدا کردن دوست...می تونم بگم با همه دوست شدم شاید به خاطر همونا بعضی موقع ها یه ناراحتی هایی رو تحمل می کردم ولی دوستی برام خیلی شیرین بود.فهمیده بودم من تنهایی رو دوست ندارم.دوستی انتقاد داره حسودی داره درد ودل داره گذشت داره همه چی داره اخر اون 4سال من دوستایی داشتم که با دنیا هم عوضشون نمی کردم.
یا کلی کاره دیگه...مثل سر کار رفتن مثل ارتباطات دسته جمعی....به خدا همشون فقط تفریح یا خوشی نیست
کل صحبتم می دونی چیه...؟
اینه که ممکنه تو یه کاری رو دوست نداشته باشی وبگی من نمی تونم ولی باید بدونی تو خودت نمی خوای که نمی تونی.میگی نمی تونم پای درس پشینم بیشتر از 1ساعت سر درد میگیرم همه این طوری هستن خیال می کنی من تنبل وقتی می خواستم درس بخونم این جوری نمی شدم به خدا من فقط تا بهمن فقط درس خوندم چون اونقده ذهنم تنبل بود که یه درسی رو باید 3دور می خوندم تا بتونم تست بزنم من تازه بهمن تست زدم همون اولم خوب نشد فک کن بعد چند ماه خوندن تست بزنی وببینی 10درصدم نزدی..پس سختی برای همه هست باید تحملت بالا بره...همین
می گی رانندگی نمی کنی چون می ترسی...به خدا من 2سال جرات رفتن به خیابونو نداشتم دستام می لرزید عضلاتم سفت میشد کلی ضایع بازی می کردم وکلی فحش می شنیدم فک کن پیش یه پسری کلی کلاس بزاری این پسر همسایتونه وبا دوستاش جلوی خونتون ایستادن منم گواهینامه گرفتم ومی خوام پز بدم که رانندگی بلدم وقتی ماشینو از پارکینگ بیرون می اوردم دقیقا 5با جلوی چشمشون خاموش کردم خونمون سمت خیابونه وباعث ترافیکم شدم حالا فقط تصور کن چه حسی داره می خواستم زمین دهن باز کنه برم توش...حاضر بودم کامیون له ام کنه ولی تموم شد الان بعد اون همه سختی من یه راننده ماهرم رانندگی رو چون سخت بود چون استرس داشتم چون نمی تونستم.. ترکش نکردم.باها شون جنگیدم.
کلی وراجی کردم که اخرش بگم من توی همه این سالها فهمیدم زندگی فقط وفقط جنگیدنه وجنگیدنه
تا نجنگی تا سختی نکشی به هیج جا نمی رسی.
تو الان فقط باید درس بخونی اینوبدونی که توی این زمونه درس حرف اول رو میزنهبه خدا توی ازدواج توی ارتیاطات ایندت توی شرایط زندگی اینده ات درس حرف اول رو میزنه به خدا اگه وارد دانشگاه بشی همه چی عوض میشه...درس نخونی که چی بشه یه لحظه چشمتو باز کن به اطرافت نگاه کن همه مشغول یه کارین دنیا دنیای پیشرفته نه یه جا نشستن....نه بهونه کردن معده درد وسر درد و افسردگی!
افسردگی میدونی چیه؟من با چشم خودم افسرده دیدم که میگم تو افسرده نیستی..افسردگی الان یه برچسب شده که همه به خودشون می چسبونن تا بهنونه ای برای تلاش نکردن داشته بشن.
وقتی سالمه وقتی همه چی داری باید بهونه ارو تنبلی رو کنار بزاری وچیزای جدید بدست بیاری وگرنه کم کم شروع می کنی به از دست دادن اون چیزایی که قبلا داشتی ویه روزی چشم باز می کنی می بینی هر چی داشتی از دست دادی...
من خیلی حرف زدم می دونم سرت رو درد اوردم ولی من می خوام بگم تا خودت نخوای هیچی عوض نمیشه...دکتر ودارو ...همهرو بزار کنار...صبح حا زود بیدار شو ورزش کن دوای هر دردیه...یهبرنامه واسه خودت بچین بگو من باید کنکور یه رشته خوب قبول بشم این خواستن کلی سختی داره سردرد داره معده درد داره اضطراب داره شب نخوابیدن داره ولی من باید تحمل کنم...
می دونی ارامش رو وقتی ادم می فهمه که بعد از کلی تلاش به خواتش میرسه ووقتی با خودش خلوت مکنه میگه با همه ی سختی ها من تونستم.









اونم اینه از ته ته دلت با تمام وجودت با همه ی نیروت بخوا که حالت خوب بشه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)