نه اون سربازه و هنوز کاری نداره، خونه ام که نداره، من درسمم تموم بشه احتمالا هیت علمی بشم اونم ارشده یه کاری پیدا می کنه. ولی اینو بگم هر بار که قضیه نامزدی و عقدو پیش می کشم می گه تا کار پیدا نکنه یا من جایی مشغول نشم ریسک نمی کنه و ازدواجمون عقب میافته.
من ظاهرش برام مهم بود و به دلم نشست. اولاش خیلی خوش اخلاق و خونگرم بود ک الان به خاطر بیماری کوچیکی که پیدا کرده سرد و بی تفاوتر شده و احتمالا به خاطر مصرف دارو هست. من با بیماریش مشکلی ندارم و خوب میشه اما بعضی از رفتاراش و سردیاش اذیتم می کنه
میل جنسی بالایی داشت که اون رو شبیه خودم می دونستم و فکر می کردم تو زندگی زناشیمون می تونه خوشبخت کننده باشه. اما الان میلشو داره از دست میده.
برای انتظار مشکلی ندارم من درسم مونده و تا اون موقع درسم تموم میشه. و راحتر سر زندگیمون میرم. اما نمی دونم تا این دوسال با این ترسا و شک هام چه بلایی سرم میاد. بعضی وقتا فکر می کنم دارم خفه می شم و روانی شدم.
اینم بگم از نظر اهداف و طرز فکر و داشتن دورنما برای ایندمون خیلی شبیه همیم و یکی از علتای هست که با عث شده به کسی دیگه ننتونم فکرکنم.
اما با تمام تفاسیر مهدی با نهایت سخت کوشیش یکم ناامیده و اونم شاید به خاطر بیماری و مصرف قرصاس. البته بیماریش جدی نیست. من خیلی دوسش دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)