به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 68

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    اقا وحید من خانمی هستم تقریبا هم سن همسر شما برای همین شرایط همسر شما رو عمیقا درک میکنم . منم سه تا بچه دارم که در سنین مختلف هستند . پسر 18 ساله هم دارم با اینکه پدر خودش بالای سرشه ولی دغدغه های فکریش گاهی من رو از پا در میاره با اینکه همسرم همراهمه و تنها نیستم . بچه نوجون دارم که دغدغه ها و نگرانیهای خاص خودش رو داره و یه یه بچه 4 ساله که شیطونیاش امان همه رو بریده . باور کن گاهی وقتا واقعا کم میارم و عصبانیتم رو سر همسر بیچاره ام خالی میکنم . با اینکه اونم مثل من درگیره و علاوه براون فشار بیرون و محل کارش هم داره . ولی درکم میکنه . فشاری که زندگی و جامعه و بزرگ کردن و تربیت کردن بچه ها به هر دو ما وارد میکنه واقعا طاقت فرساست . حالا تصور کن اگه ایشون به جای اینکه منو درک کنه و کمک حالم باشه هی سرکوب هم بزنه ! و از شرایط ناله کنه . اقا وحید اینقدر راحت از طلاق حرف نزنید ایا میدانید که بعد از طلاق بچه های خود شما هم در شرایط پسر همسرتون قرار خواهند گرفت ؟ و احتمالا زیر دست نا مادری یا نا پدری بزرگ خواهند شد؟

  2. 2 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    shenevande (سه شنبه 24 تیر 93), sohrub99 (سه شنبه 24 تیر 93)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 01 تیر 94 [ 17:38]
    تاریخ عضویت
    1393-4-17
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    990
    سطح
    16
    Points: 990, Level: 16
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    در مورد اینکه زیاد دعوامون می شه یا نه باید بگم اون اوایل خیلی دعوامون می شد.. خدا رو هم شاهد می گیرم که همش به خاطر اخم و تخم خانومم بود و هیچ مسئله دیگه ای نبود. یروز می گفت چرا زود میایی یروز می گفت چرا دیر میایی. یروز می گفت چرا خواهرت اونجوری نگام کرد .. یروز می گفت چرا مادرت... یروز می گفت تو چرا جواب تلفن باباتو دادی؟!!!
    همه اینا، حتی وقتی پسرش هم بود اتفاق می افتاد..
    وقتی اینها رو می گم شاید با توجه به اینکه سنش از من بزرگتره فکر کنید که من به لحاظ مالی بهش وابستم که اون هر طور می خواد رفتار می‌کنه. اما اصلا اینطوری نیست و خدا رو هم شاکرم. الان ظاهرا وضع روابطمون کمی بهتر شده. ولی بازم من باید خیلی مراقب باشم تا مثلا یه موقع، بارون بی موقع نیاد!! یا مثلا برقمون یهویی نره.. یا مثلا داعش بغدادرو نگیره یا بنزین گرون نشه.. چون زنم همرو از چشم من می بینه.. (تا حالا تحمل کردم فقط بخاطر بچه هام البته اینم بگم، همیشه ساکت نبودم. من توی مدت 6 سال 4 بار دست روش بلند کردم که خداییش نباید اینکار رو می کردم. اما واقعا جونمو به لبم رسونده بود)..
    مثلا باید سعی کنم حتما موبایلم رو جواب بدم، یا اگر یروز رفتم خونه مادرم ، اون نفهمه!!!!!!!!!!!
    هرچند ما با هم می ریم به اونا هم سر می زنیم اما باور کنید، خونه من با والدینم، پیاده 20 دقیقه هستش اما ما سالی یبار می ریم بهشون سر می زنیم!!!!! دستور خدا و قران هم که......
    بگذریم..
    شما خیلی راحت در مورد بچه خودتون حرف می زنید. من گفتم که، بخاظر این بچه، بدبختیای زیادی رو کشیدم.. بازداشتگاه رفتم.. تو کار اصلیم مشکل جدی پیدا شد که هنوزم ادامه داره...
    وقتی از بازداشتگاه اومدم، بجای دلگرمی خونواده، همون کارای همسرم ادامه داشت... بگذریم از اینکه دم دادگاه نظام، پدر و مادرم هر روز از صبح تا ظطهر به قاضی التماس می کردن که لا مروت، این که کاری نکرده... البته از حق نگذیرم خانومم هم خیلی پیگیر قصم بود.. بگذریم..
    وقتی می گید من با همسرم هم برامون سخته که بچمون رو بزرگ کنیم، دقیقا می فهمم چون دوتاشو دارم که ان شا الله در کنار بچه همه، خدا بچه های منم حفظ کنه..
    اما در باره این آقا پسر، پدر بزرگش، عموش، خانواده عموهاش، خانواده مادری، همه و همه شدیدا پشتش هستن. خود اون هم به مادرش (البته ظاهرا، من اینو از خانومم شنیدم)، گفته که به هیچ عنوان نمی خواد بیاد پیش ما...
    ببنید، من ابتدای ازدواج، از نظر مالی، بخاطر وضعیت شغلیم، دچار مشکل شدم. درست همون موقع رفتم بازداشتگاه... به خدا حتی غذای سوسک دار اونج از گلوم پایین نمی رفت و همش فکرم پیش همسرم بود که خدایا الان چی می خوره؟ چی می پوشه؟ ....
    وقتی از زندان اومدم بیرون، دیدم ارباب ما، این آقای 18 ساله، تا تونسته از خجالت مادر دراومده و هر چی خواسته، آن چنانی (البته اون زمان، با توجه به وضعیت مالی من) خرید کرده..
    بماند..
    اینا رفتارهاییه ککه مقداریش ژنتیکی و مقداریش اکتسابیه. در مورد لوس بودن اون، همه فامیل با من هم عقیده هستن.
    الانم نمی خوام بدنبال این باشم که با این بچه کنار بیام. زندگی من خراب شد. من از هومن ابتدای ازدواج، وضعیتم جوری شد که انگار 50 ساله ازدواحج مردم و همه عشق و حالهامم کردم و حالا نوبت سختیای زندگیمه!!!!
    خنواده پدریشم که اول همه جا چو انداخته بودن که فلانی، مال بچمونو خورده!!!!!! بعد اومدن گفتن دزد!!!! بعد هزار تا چیز دیگه..

    - - - Updated - - -

    نه اینکه زورم نرسه .. اگر بعضی ملاحظطات نبود، تاروپودشونو به هم می پیچوندم اما....
    فقط به پسره گفتم، فلانی، تا وقتی با مایی، با اون رفت و امد نکن. وقتی جوون شدی و رفتی هم هر کاری خواستی بکن..
    حرفم هنوز خشک نشده بود که فرداش شنیدم باهاشون رفته یکی از شهرها..
    خب خانوادشن.. حقم داره.. من دارم زیاده خواهی می کنم!!!
    اما من با یهخ نفر ازدواج کردم و از صد جا فشار می بینم!!!!!
    آخه خیلی از ما حتی سر شور بودن غذا یا اینکه مثلا زنه رنگ سبز رو می خواد و شوهره رنگ قرمز رو، کارشون به طلاق می کشه..
    به خدا تو زندگی ما اصلا فرصتی نیست که به زندذگی و زناشویی خودمون برسیم.. هر روز یه خبر جدید از آقا پیسر یا خانوادش.. یا یه سوژه جدید واسه اخم ترشرویی زنم.!!
    سختی کار موقعی می شه که می بینی زنت، بجای اینکه از نظر روحی پشتوانت باشه، با اخم و تخم و بی محلی و سردی، (حتی وقتی اون پسره پیشمون بود) زندگیتو آتیش بزنه. ببینی همه چیتو از دست دادی، اما این اقا پسر یروز کیشه با خانواده پدریش و یروز دیگه فلالن بنگاه داره برای خودش خونه می خره..
    خب بخره.. ولی چرا همش اونوری؟ چطوره، از بی پدری، دیه و درآمد و لطف همه فامیل رو قبول داره ، اونوقت، بدبختی و یتیمیش روی شونه منه؟
    ابتدای آشناییمون، به همسرم گفتم که بچشو نگه می دارم. این وضعیت 4 ماه ادادمه داشت. از یک ماه قبل از ازدواج، بهش گفتم که نمی تونم. گفتم از پسرش متنفرم. از اخلاقش و از قیافش.. جالبه که بعدا فهمدیم اونم دقیقا همین وضعیت رو به من داره...
    راستی، به جز پدر و مادرم، هیچ کدوم از اهل فامیل نمی دونن اون بچه دارشته.
    من خواستگاری تنهای تنها رفتم... عروسی نگرفتم... عقدمم که داخل محضر بود (بدون مراسم،) بازم خودم تنها رفتم، تا جاییکه برای شاهد، اون کاتب، از فامیلای زنم خواست که به جای شاهد من امضا کنن.

    خانواده زنم رو دوست دارم. الحق خانواده خوبین. خانواده منم نسبت به زندگی ما، بعد از ازدواج کاری نداشته و ندارن.
    اما به خدا تو شرایط من نیستین. بابا مگه من چند بار ازدواج کگردم.؟؟؟؟ نمی توانم... نمی تونم م م م م م م .
    فقط تو فکر اینم که من از پیششون برم. اونوقت بچه هام چی میشن؟ عشقم به زندگیم چی میشه؟
    وقتی زنم اخم و تخم می کنه، به خدا وقتی می خوام باهاش صحبت کنم، قانع کنم که اینکار درست نیست، (بعضی وقتا باهاش حرف می زنم اما) بیشتر مواقع، تو چشماش، مادر اون بچرو می بینم نه زنم رو.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:55 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.