سلام دوستان،
سلام آقای حسین40میخوام اینو بگم و امیدوارم اینو بخونین : من تازه به حرف شما رسیدم!
حرفی که خیلی وقت پیش بهم گفتی و الان بازم میگی و من گوش نکرده بودم. حق با شماست. حق با شماست!
تصمیمی که دارم هم همینه.
ببینید من یا باید جدا بشم. یا با پذیرش شخصیت شوهرم زندگی کنم.
.
در هر دو حالت احتیاج دارم قوی بشم، از هر جهت. احتیاج دارم کاملا روحی، روانی، مالی، رفتاری، ... از هر جهت مستقل باشم. بتونم دستم رو روی زانوی خودم بزارم و با هر رفتار شوهرم زندگیم زیر و رو نشه.
یعنی حتی اگر با شوهرم بخوام ادامه بدم، باید یه زندگی جداگانه زیر یک سقف برای خودم دست و پا کنم تا کمتر ضربه بخورم.
.
توی این سه چهار سال من هیچ پیشرفتی نکردم، فقط پسرفت بوده. فقط داغون شدن روحی بوده. فقط تحلیل رفتن اعصاب و سلامتی ام و شادابی ام.
.
من یه راهی رو میخوام پیش بگیرم که منو برای طلاق احتمالی هم آماده کنه.
.
من اصلا به فکر خودم نیستم، هیچ کاری برای خودم نمی کنم، زندگیم وابسته به روحیات و رفتار شوهرمه. من هیچ برنامه ریزی مستقلی برای خودم ندارم.
من به اندازه کافی ثبات ندارم و محکم نیستم.
.
میخوام بگردم she رو پیدا کنم و دستش رو بگیرم و یادش بدم خودش رو دوست داشته باشه.
.
بچه ها من اگر همسرم نباشه برای خودم حتی غذا هم درست نمی کنم!
فکر می کنم حتی از تنهایی می ترسم.
خودم رو کنار دیگران و در خوبی کردن به دیگران معنا می کنم و می بینم.
میرم سراغ کار و حقوقم رو برای خودم نگه میدارم، اما نمی دونم چه کاری و چطور. ولی نمی تونم بیکار بمونم.
شوهر و زندگی مشترک به کنار. من کی ام؟ چطور میخوام عمرم رو بگذرونم؟
همش دلم میخواد بخوابم و فکر و خیال بی ربط کنم
.
بچه ها دیگه نمیخوام راجع به شوهرم بنویسم. بسه دیگه. میخوام راجع به خودم بنویسم.
زندگی برای خودم. خوبی کردن به خودم. شاد کردن خودم.
![]()







میخوام اینو بگم و امیدوارم اینو بخونین : من تازه به حرف شما رسیدم! 

علاقه مندی ها (Bookmarks)