من1زمانی با1نفر اشنا شدم.دوستش نداشتم.درسته دانشگام تمام شده بود اما هنوز نمیفهمیدم دوست داشتن چطوریه وبه خاطر فشار شدید کار و دوری از خانواده (گرچه بابام هیچ وقت منو دوست نداشت)به اون اقا 1کم وابسته شدم.ونمیدونستم وابستگی با دوست داشتن و عشق فرق میکنه.پسر خوبی بود تنها مشکلش هم این بود که تمام تصمیماتش رو مامانش میگرفت و همه اش میگفت مامانم اینو گفته مامانم دوست جدیدش خیلی بی نظیره.وقتی از پیش تو برمیگردم خونه مامانم تمام صحبتامون رو میپرسه ومن هم براش میگم چی خوردیم کجا رفتیم در مورد چیها توضیحاتمون چی بود.30 سال هم داشتا اما مثل 15 ساله ها بود.من به هیچ چی ایراد نمیگرفتم.فقط دلم میخواست باهام حرف بزنه.خیلی تنها و غریب بودم.اون بی احساسی من رو متوجه شده بود وخودم نه.1روز به شوخی بهش گفتم من نمیخوامت خاستگار زیاد دارم و... .
دیگه نیومد پیشم.بهم زنگ یا اس نداد.من هم با خودم گفتم اگه بهش اس بدم پررو میشه.خودش باید بیاد منت کشی.1هفته شد ونیومد.زنگ زدم برنداشت.اس دادم جواب نداد.زنگ زدم داداشش مامانش گوشی برداشت.ازش خواستم شماره ی دخترشو بهم بده نداد.بعد از چند وقت که دائم بهش اس میدادم و خواهش میکردم برگرده بهم گفت خودت اینجور خواستی و همه اش از جدایی و خاستگارات حرف میزدی.یادت میاد فلان روز منوبرده بودی 1ی از خاستگارات رو نشونم بدی؟
هر چی گفتم بابا 1شوخی بود خواهش میکنم برگرد گفت حق با مامانمه که ما به درد هم نمیخوریم.
تمام یادگارهاشو گذاشته بودم در 1کارتن کفش و روزی چند بار نگاش میکردم و گریه پشت گریه.حتی شادونه ای که از1دست فروش خریده بود برام و دستش بهش خورده بود هم میبوسیدم که دست اون بهش خورده.
بعد ها با شوهرم اشنا شدم و وقتی عشق رو تجربه کردم کلی خدا رو شکر کردم که چه قدر خوب شد که اون خودش رفت.ارزش همه ی گریه هام رو داشت. الان انقد شوهرم رو دوست دارم و قربونش میرم و هواش رو دارم که هیچ وقت فکرش هم نمیکردم من بتونم عاشق 1مرد بشم.چون تا قبلش به مرد ها کاملا بی حس و بدبین بودم.من و شوهرم واقعا2تا عاشق دیوونه ایم وهیچ وقت با1مشت اشغال مقایسه اش نمیکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)