آقا رضا ، آقا پارسا و دنیای عزیز، مرسی که نظر دادید. من 27 سالمه. فوق لیسانسم. در کل آدم احساساتی وعاشق پیشه ای هستم ولی سخت پیش میاد که بتونم به کسی علاقه مند بشم. ایشون پدرشون سرطان خون دارن و خواهر و برادرشون هم یک جورایی پدر و مادرشون رو رها کردن رفتن دنبال زندگی خودشون در شهر دیگه ای. ازدواج کردن و مثل مهمون میرن و میان. ایشون به نوعی همه امید پدر و مادر پیرشون هستن. از دکتر بردن تا خرید تا مسافرت تا محبت و .... برادرشون در 23 سالگی در حالی که خودش و خانومش دانشجو در شهر دیگه ای بودن و نه شغل داشته نه سربازی رفته بوده ازدواج میکنه و بعد از فوق دکترا بعدش سر بازی بعدش بچه دار میشه و تمام این مدت بار زندگیش رو دوش پدر و مادر بوده و پویا مشکلات زیادی پیش میاد. به همین دلیل پدر و مادرشون به این اقا گفتن که تا وقتی گه سربازی درس و کارت اوکی نشه برات قدمی بر نمیداریم.. موقعی گه رابطه ما کات شد، قرار بود از سربازی معاف بشه که به مشکل خورده بود، دکترا پدرشو قطع امید کردن و کلیه و کبدش از کار افتاده بود و ایشون مجبور شد موقتا بی خیال پایان نامش بشه و دنبال کار رفتن هم که هیچی. به من گفت که اینده نا معلومی دارم و من میتونم بی خیال گذر عمر خودم بشم ولی نمیتونم بی خیال گذر عمر تو بشم. من با اصرار های مامانم قبول کردم که ایمیلمو بده به خواستگار جدید ولی واقعا در موقعیتی نیستم که بخوام تلفنی باهاش حرف بزنم. نمیتونم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)