می خواستم یه مدت پست نذارم ولی پست شما رو دیدم نتونستم جلو خودمو بگیرم
شما برین روانشناس مشاوره و اگه نیاز بود روانپزشک. که یه وقتی خدای نکرده افسرده نشده باشین. اونایی که طلاق می گیرن یه مدتی می رن روانشناس که روحیاتشون به هم نریزه زیاد. الانم عیبی نداره برین.
حقوقتونو بشناسین. حقوقتونو اگه قدرتشو ندارین که بگیرین (منم ندارم) حداقل می تونین در ارامش طلب کنین. حداقل بگین چه چیزایی حق شماست. از لحاظ قانونی هم در ارامش حقوقتونو طلب کنین.
اینو می خواستم بهتون بگم. اینکه شما از کجا می دونین شوهر سابقتون راضیه از همسر فعلیش؟ از کجا می دونین؟؟ شما توی زندگی اونا نیستین. خیلی سال پیشا یادمه یه خانم جوون بودن که خیلی هم خوش سیما و خوش قد و بالا بودن یعنی از ظاهر هیچ مشکلی نداشتن. ادم خوبی هم بودن. حالا جزییات رفتاری با شوهرشونو من نمی دونم. اما ادم خوبی بودن. ایشون بعد از یه مدت از شوهرشون جدا شدن از بس اذیت شدن. دو تا بچه کوچیک داشتن که شوهرشون اونا رو ازشون گرفته بود. شوهر سابق ایشون رفته بود با زنی ازدواج کرده بود که خودش یادم نیست چند تا بچه داشت. انقدر یادمه که جا واسه دو تا بچه های این خانم نبود. یکیشون اتاق نداشت. شوهر سابق می شه گفت تو فلاکت بود با زن دومی. دو تا بچه هاش هم بدتر از خودش. خرج و مخارجشون هم بالا. این خانم یه مدت که یادم نیست چقدر بود بیشتر از یه سال بود شایدم بیشتر از این گذشت. بعدش یه خواستگار پیدا شد که سنش البته خیلی زیاد بود برای ایشون. بیشتر از 20 سال ازشون بزرگتر بود. حتی بیشتر. واقعا یادم نیست. اما توی کانادا زندگی می کرد. این خانم ازدواج کرد رفت. بعد از مدتی خود شوهرش دیده بود ناراامه بهش گفته بود هر دو تا بچه هاشو بیاره. هی هم بهش می گفت صبور باشه محبت کنه و اینا تا بتونه دل همه رو به دست بیاره تا دو تا بچه رو از دست اونا بگیره بیاره پیش خودش. بهش می گفت با همه با همسر دومی با بچه های همسر دومی با همسر سابقش با هر کسی که مرتبط به دو تا بچه اش بود همش خوش رفتار باشه محبت کنه هی محبت کنه هدیه ببره خوب رفتار و صحبت کنه که یه وقت خدای نکرده کدورتی پیش نیاد در دل اونا! بهش می گفت فقط به این فکر کنه که می خواد بچه هاشو بیاره.
اون خانمم خیلی صبوری کرد تازه یادمه می گفتن بچه بزرگترش اصلا حاضر نبوده ببینه مادرشو تا یه مدت طولانی. انقدر که مادره می رفته مدرسه بچه هر بار از یه فاصله ای فقط یه کم نزدیک تر میشده به بچه. انقدر که این دو تا بچه هاش عذاب کشیده بودن توی اون خونه ی شلوغ واسه بزرگه غیر قابل ببخشش بود رفتن مادرش.
بالاخره دو تا دختراشو برد با خودش. حالشونم اخرین باری که خبر داشتم خوب بود.
چیزی که می خوام بهت بگم اینه که نترس. نگران نباش. فکر نکن تو عیبی داشتی. فکر نکن اون یکی بهتره. فکر نکن واقعا اونا راضین از زندگیشون. تو نمی دونی ممکنه باشن ممکنه هم نباشن. سعی کن خودتو قوی کنی. اگه نیاز داری کمک تخصصی بگیر اگه افسرده شدی برو از متخصص کمک بگیر. همه تلاشتو بکن که خودتو بهتر و بهتر کنی. هر چی گذشته گذشته. تو می توی یه مادر خوب مهربان و قوی باشی. نشین تو غصه. واسه خودت و بچه ات هر روز سعی کن شادتر و قدرتمندتر بشی. فکرم نکن تو مشکلی داری.
این بار که خواستی ازدواج کنی غصه ها نو بریز دور. از گذشته ات فقط درس بگیر.
اینم بدون که هیچی همونطوری که به نظر میاد نیست.
دنیا هم اساسش تغییره.
تو هم بهتر و بهتر شو.
امیدوارم خوشبخت شی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)