سلام ممنون که تنهام نمیذارید
امروز عصری عزمم رو جزم کردم و رفتم سراغ مریم طبق معمول تو پارک با دخترم مشغول بازی بود اینبار خودمو مخفی نکردم رفتم جلو با بابایی گفتن دخترم مریم روشو به طرف من کرد و چند ثانیه ای به من خیره شد نگاهش تمومی نداشت پر از خشم،پر از نفرت بود بچه رو که گذاشتم زمین دستشو گرفت داشت میرفت که صداش زدم با عصبانیت برگشت گفت: اسمم رو به زبونت نیار،چی شده بعد مدتها یاد دخترت افتادی!برو به مامان جونت برس،اصلا اجازه گرفتی اومدی؟یه وقت مامانت دعوات نکنه!واگذارش کردم به خدا تو هم برو بمیر که ازت متنفرم...نذاشت حرف بزنم راستش وقتی انقدر عصبی دیدمش گفتم بذار حرف دلشو بزنه تا کمی سبک شه.ازین که به من گفت ازم متنفره خوشحالم چون یه حسی به من داره.خیلی دلتنگشم اوایلی که تازه دیدمش انقدر تو عذاب نبودم که حالا هستم.
وقتی اومدم خونه تمام ناراحتیمو سر مادر بدبخت تر از خودم خالی کردم تمام ظرفهای روی میز را ریختم و همشون رو شکستم به مادرم گفتم زندگیمو خراب کردی خودت برو درستش کن.بیچاره مادرم مثل بید میلرزید زبونش بند اومد
اشتباه گفتم مادرم بیتقصیره تمام اشتباهات از من بود هر بلایی سرم بیاد حقمه(خودکرده را تدبیر نیست)اره من مقصرم که راه رو برای دخالت دیگران باز کردم،من مقصرم که حتی جرأت دفاع کردن از خودم و مریمم رو نداشتم،من مقصرم که دلشو شکوندم تو چشماش زل زدم و گفتم دوستت ندارم،من مقصرم که پدر خوبی واسه دخترم نبودم.اگه مریم مهربون و با گذشت نبودانقدر زجر نمیکشیدم منم چه خوب جواب مهربونیهاشو دادم خاک بر سرم خاک
ولی من به همین راحتی پا پس نمیکشم مریمم رو بدست میارم میدونم سخته ولی سختی که واسه بدست اوردن مریم باشه رو به جون میخرم.
مریم با اس ام اس تحت تاثیر قرار میگرفت البته تو این شرایط رو نمیدونم.دلم میخواد از نزدیک باهاش صحبت کنم ولی این مریمی که من دیدم کارد بزنی خونش در نمیاد حتی تحمل دیدنم رو نداشت.این زن داغونم کرده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)