بچه ها به خدا من مقايسه نميكنم .. يا اصلن حسادت نميكنم
من بيشتر دارم حسرت ميخورم .... من نميخوام حتي توي مراسم و زندگيشون چيزي به نحو احسن نباشه اتفاقا آروزي شادي براشون دارم ... اون ها هم حق زندگي خوب دارن و خوشي الخصوص برادر شوهرم كه هميشه تنها و بيكس بوده اتفاقا من هميشه دعا ميكنم كه خوب باشن و خوش
من دلم براي خودم ميسوزه كه چرا تنها هستم چرا همسرم همراه نيست .......
چرا همسرم دستمو نميگيره چرا مثل پدرم پشتمو خالي كرده و ووووو از اين جور فكر ها .....شايد با ازدواج برادر شوهرم بيشتر به تنهايي رسيدم ....
الان چند روزه دارم سعي ميكنم كه پذيراي اين زندگي باشم حالا هر طور هست
به اين نتيجه رسيدم كه مهربان باشم و گذشت كنم .. حالا اگر ازم تشكر نشد ناراحت نشم
به اين نتيجه رسيدم به آدمهايي بايد مهربوني كنم كه نياز به مهربوني دارن الخصوص همسرم .....
اما خوب قبول كنيد يكم كه چه عرض كنم زياد سخته... چون من هم زن هستم و نياز به همراه خوب دارم
من بيشتر حس تنهايي دارم حس اينكه به اين خانواده متعلق نيستم .... حس اينكه آدمي كه تنها بوده وتنها رفته جلو همين ... حس حقارت حس تحقير ... حس خود كم بيني ...... فقط همين ..............
و بايد سعي كنم قبول كنم شرايط خودم.. قبول كنم كه من هم يك آدمي با يكسري شرايط همين كه بايد صبور باشم و توكل كنم خوشبختانه اين حس توكل و صبوري بيشتر در خودم تقويت كردم .....فقط صبر








علاقه مندی ها (Bookmarks)