دوست عزیز ایشون سن خیلی کمی داشتند...
شما که سنتون از ایشون بیش تر بود اشتباه کردید و دفترچه خاطراتشو خوندید !!!!
همه ی ادما توی ذهنشون یه خط قرمز هایی و یه خلوت هایی دارند که هیچکی جز خودشون و خداشون نمیدونه..من خودم زمانی که توی اون سن بودم رویای ازدواج با یکی از اشناهامون رو داشتم (الانبا این که مجرده لحظه ای هم بهش فکر نمیکنم)
فرق ما و خیلی از ما ها با نامزد شما این هست ما جایی اینا رو ثبت نکردیم واز همه مهم تر به اونی که میخوایم وصلت کنیم اگه هم نوشته باشیم هیچ وقت نشون نمیدیم..
شما سعی کن با این افکار منفی مبارزه کنی و به جاش فکرای مثبت کنی....و بدونی واقعا همه چیز تموم شدست...ایوشن خیلی سن کمی داشتند و حتی دارند باور کنید یه روز شاید این چیزا مسخره ترین چیز ها بشه براتون...مخصوصا اگه دیگه اون اقا هم دیگه هیچو وقت نمیبینند و اصلا نگران نباشید...
براتون ارزوی خوشبختی دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)