منونم دوستای خیلی خوب
مینوش عزیزم خوبی شما همیشگی هست ، لطف داری . همسرم وقتی قهر میکنه ، اصلا نه به من نگاه میکنه و نه حرف میزنه ، حتی اگر از خونه هم برم بیرون هیچی نمیگه . خدا رو شکر
من این دفعه برگشتم ولی با همسرم آشتی کردم ، 2 شب پیش ، آخر شب متوجه شدم که یک اتفاقی افتاده که به من و همسرم خیلی مربوطه اما همسرم به من نگفته بودم ، رفتم بهش گفتم تو خبر داشتی که این طوری شده و هیچی به من نگفتی ، اون هم گفت ، تو باید زودتر میفهمیدی و به منم میگفتی ، تو هم نگفتی
بهش گفتم من اصلا نمیدونستم همین الان فهمیدم ، تو هیچی برات مهم نیست ، هیچی برات اهمیت نداره ... و رفتم توی اتاق ، همون جا داشتم گریه میکردم که همسرم اومد دستم رو گرفت و من و برد توی حال ، و اونجا با هم آشتی کردیم ، بهش گفتم که من خیلی ازت ناراحتم ، توی این چند روز به تمام کارات و حرفات فکر میکردم و همش از دست تو غصه خوردم .... اون هم گفت نه اینکه کارای خودن خیلی قشنگه ، کارای تو بدتر بود
گفتم من تو رو کتک زدم ؟ بهشت فحاشی کردم ؟ گفت حرفای تو هم خیلی بد بود دست کمی از فحاشی نداشت ، خیلی زبون درازی ...
وای اصلا همین حرفاش بیشتر من رو اذیت میکنه ، یک جوری حرف میزنه که هرکس ندونه ، فکر میکنه من چه حرفا که نزدم ، توقع داره تا حرفی میزنه من اصلا به هیچی فکر نکنم و طبق میلش رفتار کنم ...
خیلی همسرم عصبیه
عزیزم برام مهمه که آشتی کنم ، چون توی قهری که مشکلی حل نمیشه ... ما اصلا با هم حرف نمیزنیم ، حتی پیش هم نمیخوابیدیم ... منتظر بودم آشتی کنیم تا بعد بتونم با اعصاب راحت تر مشکلم رو حل کنم
اون شب بهش گفتم که من شک دارم که تو اصلا من رو دوست داشته باشی ... بهم گفت حرف نزن عاشق تر از من دیگه نیست ...
انقدر حرفای خوب بهم نمیزنه ، که همین حرفش انقدر برام ارزش داشت ، کع تا یک هفته من رو شارژ میکنه
الان دلم میخواد مشکلاتم رو حل کنم ، ولی نمیدونم چطوری شروع کنم . احساس میکنم همسرم تغییر نمیکنه ، مگر اینکه واقعا خودش بخواد








علاقه مندی ها (Bookmarks)