وایییی عزیزم این عالیه ، شوهرتون باهاتون همراهه،
خوشحال باش! من یکی خیلی خوشحال شدم این جمله رو نوشتی!
بنظرم شما از بقیه تاپیک هایی که خوندم، یه قدم جلو افتادی!!
من جات بودم همون لحظه میرفتم بغل شوهرم میگفتم ، ممنونم که رضایت من برات مهمتر بود! با یه لبخند رضایت بخش بهش نشون میدادم ، چقدر این حرفش باعث غرورم شده !
اینجوری ایشونم احساس غرور میکنه! وقتی مردی فکر کنه ، که زنش بهش افتخار میکنه ، بیشتر به اون زن بها و ارزش میده.
ببین عزیزم شرایط خیلی سخته، اما اگه بچه تو دوست داری ، شوهرتم دوست داری، کاریست که شده ، نباید میدون و خالی کنی ، میدون خالی کردن مثه باخت میمونه الان !
مثه این میمونه یک بازی شروع شده ، سه بازیکن داره ، یکی از بازیکن ها میگه من بدون بازی کردن میخوام پیروز بشم (بنظرت امکان داره؟ معلومه که نه)
پس روحیه اتو نباز ، قوی باش! تحملتو بالا ببر! به چشم یک امتحان الهی نگاش کن!
نمیدونم اعتقادات چقدره ، اما اگه بتونی با خدا ارتباططتو قوی تر کنی خیلی خوبه ، تو روحیه ات خیلی تاثیر داره!من معمولا میخوام روحیه بگیرم اینکارو میکنم
(مثلا الان داشت تگرگ وحشتناکی میومد ، من خیلی ترسیدم خیلی زیاد ، قرآن ورداشتم ، چند آیه اول و که خوندم متوجه شدم اون احساس ترس و دیگه ندارم آرومتر شدم ، اولش فکر کردم اون صدا های وحشتناک کمتر شده ، در صورتی که اینطور نبود دقت کردم دیدم نه اصلا بازم بهمون شدته ، اما منو دیگه نمیترسونه!!! )
تو هم اینکارو بکن ، تا روحیه ات ضعیف میشه ، از خدا بخواه که بهت انرژی بده!
با شوهرت مهربون تر شو ، سعی کن ، تازگی قبل و براش داشته باشی.
بهش بگو چقدر دوستش داری ، چقدر به حمایتش نیاز دارین، (تو و دخترتون)
ولی در عین حال یادت باشه حتما بهشون مستقیم بگو که بهیچ عنوان تو این راه کمکشون نمیکنی(منظورم راهیست که بخواین با زن برادرشون ازدواج کنن)
عزیزم میخواستم بگم با زن برادرتون صحبت کنین ، بگین بچه من گناه داره ، اینکارو با زندگیم نکن ، اما مثیکه ایشون توجهی ندارن متاسفانه ، بیا ما و شما اینو بذاریم به حساب اینکه تازه شوهرشونو ازدست دادن ، شاید بعد مدتی که متوجه بشن شوهر شما بهشون توجهی ندارن ، خودشون ، کنار بکشن.
اما فعلا تو نمیتونی کاری بکنی ، رفتارشونو تغییر بدی!
اما روی رفتار خودت که تسلط کافی داری!
مثلا ازامروز شروع کن ، وقتی شوهرتون میرن دستشویی ، یک حوله براشون ببر! (اینو تو فیلم ها دیدم!)
کم کم عادت میشه که تو خونه مادرشوهرتون هم اینکارو بکنین.کم کم همه عادت میکنن به این روش شما ، اینجوری اون خانوم هم متوجه میشن شوهر شما یه لحظه هم تنها نیست!
(البته نه اینکه یه حس دربند بودن به همسرت القا کنی، حس توجه القا کن، و به اون زن میفهمونی که شما زندگیتو و همسرتو دوست داری، به این آسونیا زندگیتو بدست نیاوردی که به این آسونیا هم بخوای از دستش بدی.)
ترجیحا یک مدتی ازشون بخواه تنهایی نرین خونه مادر شوهرتون ، از مادر شوهرتون بخواین که قضیه و درک کنن.
بیشتر وقتا با شوهرتون برین ، سعی کنین زمانی نرین که اونها هم هستن ، زمانی برین که نیستن. (ترجیحا تمام زمان ها با شوهرتون برین !)
نمیشه هماهنگ کنین با پدر و مادر شوهرتون که بهتون اطلاع بدن ، کی تنها هستن اون لحظات برین؟(نمیدونم این قسمت حرفم چقدر درسته ، من اصلا کارشناس نیستم.هرچی بذهنم میاد و فکر میکنم در این شرایطا انجام میدادم بهتون میگم.)
فکر کنم اگه ، زن برادر شوهرتون متوجه بشن ، دیگه راهی ندارن ، به تنهایی هم عادت میکنن ، دیگه این قضیه انشالله منتفی میشه!
و شما مثه یک زن قوی یک بحران بزرگ دیگه هم پشت سر گذاشتین !
بهتون تبریک میگم که همچین زن قوی ای هستین که میتونین بحران های بزرگ زندیگتون و پشت سر بذارین.
من 23 سالمه مثه شما ، امیدوارم مثه شما بتونم اینقدر همسر قوی ای باشم! تو تمام بحران ها بجای جا زدن ، درکنار همسرم باشم !
درست مثه کاری که شما میکنین.
امیدوارم مثه همیشه موفق باشی.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)