من خيلي سر خانواده ام از دست شوهرم سركوفت خوردم به خاطر اعتياد پدرم و تيپ ساده برادرم ووووووووو
جالبه از وقتي كه از خواستگاري برگشتيم از همسرم بدم اومده .... خيلي با خودم سعي ميكنم يكم رفتارم كنترل كنم اما خوب دست خودم نيست
از الان پدرشوهرم همش مگه خوب خانواده اش خوبن از اين حرفها شايد اون منظطوري نداشته باشه اما من به خودم ميگيرم
همه ميگن خودت قاطي نكن ... من اصلن دختررو پيدا نكردم پدرشوهرم پيدا كرده ... همه ميگن تو كاري نكن
آخه چطوري :
اولا نميتونم نسبت به برادر شوهرم بيتفاوف باشم كلا اينطور نيستم درسته اون خيلي جاها بي تفاوت بوده ( روز عقدم نبود كادو عقدي بهم نداد هيچ جا كه خواستم نبوده .... اكثر اوقات جواب تلفن هاي منو نميداده جالبه الان جواب تلفنها مو ميده )
دوما برادر شوهر مه هيچ كس يعني خواهر و مادر نداره .....
نميدونم چطور خودم بكشم كنار از الان شما بگيد نميرفتم خواستگاري
الان هم مهموني بگيرن من بايد حضور داشته باشم
مشكل ديگه اينكه اونو مقايسه ميكنم اكثر جاها اون حضور داشته ولي شوهرم دير رسيده
بيشتر سر حرفهايي كه شوهرم در مورد خانواده ام پيش اون بهم زده .... پيش اون با شوهرم دعوا داشتيم .... از اين جور چيزهاست
الان دختره تحصيلاتش بهتر از منه ) دانشگاه دولتي الانم فوق براي دانشگاه دولتي امتحان داده ( خوب اون توي خانواده ايي فرهنگي بزرگ شده نه مثل من با پدر معتاد كه هميشه سر ماه يكي جلوي در خونشون طلب كار بوده ... من خودم به اين موقعيت تحصيلي رسيد ليسانس از دانشگاه آزاد و خودم خرج تحصيلمو دادم )
اينا خيلي اذيتم ميكنه
من مشكل اساسي هم با همسرم دارم كه داريم تمرين ميكنيم بهتر بشه( مشكل جنسي)
اما الان اين موضوع خيلي اذيتم ميكنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)