این روزها روزهایم نامرتبند و کنار هم نمیایستند ...
شب هایم به هم ریخته اند ...
ولی عصرهایم طعـــم چای میدهند
صبح هایم طعم صبحانه که حتی فکر کردن به ان و شوروشوق خوردن صبحــــــانه خواب شبانه ام را می رباید
و
بی قرارش میکند..
که کی قرار است به ایستگاه صبح برسد
و خود را از شوری دلنشین پنیر و داغی چای و نان تازه سیراب کند....
من به خاطر خوردن صبحانه خوشحالم و ذوق میکنم ...
ولی...
امسال وقتی به خودم امدم که شکوفه ها ریخته بودند
امسال اجازه ندادم نسیم بهار پوستم را لمس کند مگر آن باری که به شدت اغوایم کرد و تسلیمش شدم ...
به راستی زیبایی دیوانه ام میکند همان بهتر نبینم و چشم به رویش ببندم و ساکن شوم
شور زیاد را برنمی تابم ...تحمل نمیکنم
امسال مثل پار روزها و ساعت ها و ثانیه های بهار را نشمردم تا زود بگذرد و غرق زمستان شوم
از این بیتوجهی خوشحال شدم که محل به بهار ندادم و از خوشحالی غمگین که چرا با طبعم چرابا اصلم میجنگم!
امسال مردم و زنده شدم.
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : جمعه 02 خرداد 93 در ساعت 21:33
علاقه مندی ها (Bookmarks)