ممنون از دوستان عزیز که به تاپیک من سر زدند
فکر میکنم باید مسئله را بازکنم تا روشن تر بشه
من 29 ساله لیسانس یه دانشگاه خوب و یه رشته خوب هستم خودم و خانوادم را همه قبول دارند از نظر ظاهری خوبم و سعی میکنم با حفظ متانت و حجاب شیک و به روز هم باشم
دختر شادیم و از هر فرصتی برای لذت بردن از زندگی استفاده میکنم هر چند نقص و کاستی های زیادی هم در زندگی دارم
این آقا هم 32 ساله از نظر تحصیلی علمی و خانوادگی و فرهنگی خیلی خوبند ولی از نظر شغلی مدتی بود دچار مشکلاتی شده بودند که البته از نظر من قابل حل بود
معرف ما یکی از دوستان مشترک و قابل اعتماد مون بودند
ما از دو شهر مختلف با فاصله حدود 10 ساعت هستیم که این مسئله اوایل اصلا برام قابل قبول نبودوولی با شناخت بیشتر کاملا برام حل شد و اصلا بهش فکر نمیکردم
دوره آشنایمون 5 ماه طول کشید که طولانی شدنش به خاطر مشکل شغلیشون بود که میخواستند اول حل بشه و بعد بیاند خواستگاری رسمی
ایشون یه آدم کاملا با احساس منطقی کمال گرا اهل مطالعه ّو تحقیق پر تلاش و اهل کمک به بقیه اند افکار خوبی دارند از نظر مذهبی هم معتدل
خلاصه کاملا با معیارهام شبیه بودند و همین باعث ایجاد علاقه من بهشون شد و خیلی قبولش داشتم البته این علاقه و اشتیاق و احترام و احساس دوطرفه بود هرچند میشه گفت از طرف ایشون بیشتر بود
خط قرمزش خیانت و دورویی بود و رو این مسئله حساس بود و از کسایی که خیانت میکنند متنفر بود
همه چیز خوب پیش میرفت ما قول ازدواج دادیم و قرار بود خواستگاری بیاند که خیلی ناگهانی ازش خبری نشد من اوایل خیلی نگران بودم و خیلی سعی کردم خبری بگیرم فکر میکردم مشکل خاصی پیش اومده ولی بعدا فهمیدم که مشکلی نداره ولی همچنان هیچ جوابی به من نمیدادند و کلا ارتباطمون قطع شد
یه مدت واقعا شوکه بودم که چرا همه چیز اینقدر ناگهانی تموم شد؟چرا بدون اینکه کوچکترین صحبتی بکنه همه چیز را رها کرد و چراهای دیگه؟؟؟
الان چند ماهه از هم خبر نداریم اوایل برام فوق العاده سخت بود هر چند اصلا به روی خودم نمیاوردم و هیچ کس متوجه عمق این شکست برای من نشد الان سه چهار ماهه زندگیم به روال عادی برگشته و مثل گذشته شدم البته خیلی روی خودم کار کردم و تا تونستم ذهنم را از اون مسئله دور کردم
اما سوال اصلی
جدیدا متوجه شدم که این آقا قصد بازگشت و خواستگاری رسمی داره از اونجایی که یک بار ضربه خوردم دوست دارم این بار بهترین تصمیم را بگیرم
ببینیدد من این آقا را واقعا و عمیقا قبول داشتم شک نداشتم باهم خوشبخت میشیم وهنوزم بهش فکر میکنم و بهش احساس دارم هر چند خیلی تلاش کردم زندگیم را بدون اون ادامه بدم از طرفی توی این قضیه خیلی خیلی به غرورم برخوردکه .چرا یه پسر (حالا بهترین و نجیب ترین مرد دنیا هم که باشه)به خودش اجازه داد با من چنین رفتاری بکنه؟؟آیا من سزاوار یه توضیح و دلیل ساده هم نبودم؟آیا من حق انتخاب نداشتم؟
چرا الان که میخواد برگرده باید بهش اجازه خواستگاری بدم؟
چرا هر موقع خواست رفت و هرموقع که صلاح میدونه میخواد برگرده؟
خلاصه بین دوراهی موندم احساسم میگه یه فرصت دیگه بهش بدم و غرورم میگه حق نداری این آدم را به زندگیت راه بدی هرچند بدونی باهاش خوشبخت میشی این خوشبختی ارزشی نداری و یه جورایی دوست دارم تلافی کنم رفتارش .
هرچند شاید دوستان بگند این آقا راحت میتونه بره و با یکی دیگه ازدواج کنه ولی با شناختی که ازش دارم بعید میدونم حالا حالا ها ازدواج کنه کاملا تو ازدواج محتاط هستش چون نمونه های ناموفق زیادی بین بقیه دیده و راحت سراغ گزینه های دیگه نمیره
شرمنده که زیاده گویی کردم خواستم مسئله روشن بشه و دوستان بهتر کمکم کنند دغده ذهنی بزرگی واسم شده و میخوام بعدا پشیمون نشم چون من هم تو ازدواج محتاطم و هم تو این قضیه احساسم درگیره شده به شدت
ممنون








علاقه مندی ها (Bookmarks)