منو همسرم از قبل با هم اختلاف داشتیم مثل همه زندگیها البته مشکل اصلی من با همسرم سر اینه که تو این سالها نتونسته یه کار ثابت داشته باشه چوا میخواد همیشه مدیرعامل باشه چون زود خسته میشه چون نمیتونه مثل کارمند های دیگه 7-8 ساعت کار کنه چون هر جا میره اولش خیلی تعریف میکنه ولی بعد یه مدت دلشو میزنه و مدام ایراد میگیره اخرشم میاد بیرون و من همیشه استرس مخارج زندگیو دارم چون هر چندوقت یبار یه برنامه جدیدی برای کار و تحصیلش میریزه چند هفته با اون برنامه جلو میره ولی بعدش خسته میشه ول میکنه مشکل بعدیم اینه که خیلی لج بازه و سر لج بازی هر کار اشتباهیو میکنه
من شاغل هستم و از نظر اجتماعی شغلم خوبه و درامدم خوبه پسرم تازه دیپلم گرفته و قراره بره دانشگاه در مورد رفتن از ایران هم اون هدفش پیشرفت کردنه ولی چیزی که مهمه اینه که اون فعلا تو سنی نیست خودش بتونه درست برای زندگیش تصمیم بگیره بهتره من کمکش کنم و چون پدرش فوت کرده من خودمو مسئول میدونم و نمیتونم اینجا بدون پدر و مادر رهاش کنم درسته مادرم هست ولی مسئول اون بچه من هستم و پسرم از نظر مالی به من وابسته هست مخارجشو من و مادرم میدیم
- - - Updated - - -
در مورد رفتن هم این یه برنامه بلند مدت بوده که من روش سرمایه گذاری کردم و الان در شرایطی نیستم که تصمیم به رفتنو عوض کنم شرایط زندگیم طوریه که به صلاحمه برم هم از نظر کاری و هم تحصیلی چون از دانشگاه هم پذیرش گرفتم و پاک کردن صورت مسئله مشکل منو حل نمیکنه
در مورد همسرم هر روز یه چیزی میگفت و به من میگفت منو مجبور به رفتن نکن اگه با اجبار تو بیام اونجا نمیزارم اب خوش از گلوت پایین بره منم مدتهاست که تصمیم گیریو به عهده خودش گذاشتم حالا دیگه میگه میخوام بیام ولی میگه من نباید پسرمو ببرم یعنی من یا باید با همسرم برم و قید پسرمو بزنم که در اونصورت اصلا رو همسرم هم نمیتونم حساب کنم اونجا بتونه با اون جامعه کنار بیاد و کار کنه از نظر مالی هم برام توجیه اقتصادی نداره چون اونجا همه هزینه های زندگیمو خودم باید پرداخت کنم و اونجا باید وقت بزارم و کارای خونه رو به تنهایی انجام بدم که برای من کلا ضرره اگه هم با پسرم برم کلا باید قید زندگی مشترکمو بزنم با همه خوبیها و بدیهاش چون بهرحال از نظر عاطفی با همین ادم با همه مشکلاتش عادت کردم و تنهایی اونجا ازارم میده








علاقه مندی ها (Bookmarks)