من خیلی به مشکلت فکر کردم، خیلی ناراحتت شدم. به نظر من فقط یه راه برات مونده.
یه عذرخواهی بلندبالا از مادرشوهرت. همین.
تو متوجه اهمیت این موضوع نیستی، میخوای آشتی کنی و برگردی سر خونه و زندگیت، اما میخوای اثری از مادرشوهرت نباشه.
دقیقا مثل این میمونه که به شوهرت بگی : عزیزم من دوست دارم برگردم. بیا آشتی کنیم. اما بی زحمت دستتو قطع کن. از دستت خوشم نمیاد.
آخه مگه ممکنه بهار؟؟ خانوادش و مادرش براش اهمیت دارن. به مادرش نسبت خونی داره. چرا نمیفهمی این اهمیت رو؟؟
واقعا و صادقانه میگم. من اگه جای تو بودم و تو این مرحله بحرانی قرار داشتم، میرفتم و حتما مادرشوهرمو میدیدم و عذرخواهی میکردم و حتی گریه وزاری و خواهش میکردم منو ببخشه.
فقط اون زن هست که میتونه نظر شوهرتو تغییر بده .
میدونم الان میای و داد و بیداد راه میندازی و دوباره میگی به درک اسفل السافلین که منو نخوان . اما کوتاه بیا دختر خوب و عرورتو بشکن و تا دیر نشده، اشتباهاتتو جبران کن.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)