عزیزم 3ماهه مامانم تنهاس .همیشه مامانم آرومم کرده.پدر من جوون نبود65اما سالم بود هر لحظه صورتش جلو چشمامه مخصوصا.لحظه آخری که دیدمش.وقتی رفتمبمارستان دیدنش تا دیدمش اشکم ریخت گوگونشو بوسدم بازم تو حالی که ناله میکرد سرشو تکون داد گفت خوبم ناراحت نباش:( . حتی چند بار به داداشام گفت نزارن من ناراحت باشم.میدونم اشکام ناراحتش میکنه خوابشو.میبینم جاش خوبه منم که کاری ازم برنمیاد به خوب بودنش راضیم. ما مجبوریم عادت کنیم مجبور..دنیا همینه.مامانم به خاطر بچه هاش روپاس ما هم برای شادی روحش و مامانم.فقط از خدا صبر بخواه بابام هیچ وقت نمیزاشت من گریه کنم.باور کن هروقت بیقرار میشم سنگینی یک دستو رو سرم احساس میکنم..به خاطر مادرت و شادی روح پدرت محکم باش عزیزم








علاقه مندی ها (Bookmarks)