با سلام و صلوات خدمت دوستان گل گلابی
افرین جناب صبوری! اینکه اسم من رو هم توی این لیست اوردین ، هم باعث شد من بیام توی این تاپیک بنویسم ،هم اینکه نشون دادید چه ادم با شخصیتی هستید،هم اینکه با این حرکت اسمتون گوشه ذهنم میمونه ، توی اولین جلسه ای که با مدیر همدردی داریم سفارش شما رو هم میکنم
، فقط اگه اسم من رو اول لیست مینوشتین سفارش میکردم به شما هم یک مقام و منصبی بدن ، دستتون رو یکجایی بند کنن
حالا اشکال نداره ، فرصتهای بعدی جبران کنید
اختیار دارین جناب مدیر کل، شما کجای روتون زیاده؟ مدیر به این محجوبی ، کم رویی ، صبوری ،
اصلا بیاین من و خاله قزی و توجیه سه تایی به خط وایمیستیم شما بزن تو گوش ما
یکی از کارهایی که من در این چند سال اخیر شب عید انجام میدم ، اینه که با توجه به داشته هام و پتانسیلهای بالقوه ای که دارم یک لیست بلند بالایی از آرزوها و خواسته هایی که میخوام در سال بعد محقق بشه رو مینویسم ،و اخر هر سال وقتی دوباره به اون لیست نگاه میکنم ، میبینم هفتاد هشتاد درصد اون چیزها رو به دست اوردم و چیزهایی که یک زمانی ارزو بودن الان دارن رنگ کهنگی و خاک گرفتگی توی زندگی و ذهنم به خودشون میگیرن و انگار نه انگار زمانی ارزوی من بودن… اما شاید الان که اهداف سال 92 خودم رو مرور کنم ، چند مورد از مواردی که بهشون نرسیدم بااینکه تا یک قدمیشون هم رسیده بودم ولی شاید همون قدم اخر خواست خدا نبوده یا تلاش من کم بوده اینها بودن…
_اول اینکه هنوز هیج ادم خلی پیدا نشده دخترش رو بده به منو من همچنان عزبم و ازدواج نکردم امسال ، دوست دارم ازدواج کنم که اون ارامشی که خدا در وجود همسر قرار داده رو ، توی زندگی خودم جاری کنم ، و اون رشد و تعالی معنوی که در تاهل نصیب انسان میشه رو سیر کنم.
_یکی از اهداف کاریم این بوده که بتونم در حوره کارم و تخصصم یک شخصیت جهانی باشم و در سطح بین المللی حضور پیدا کنم و بتونم با شرکتهای بزرگ خارجی مراوده و همکاری داشته باشم. چون همیشه مادرم دوست داشته من در هر حوزه ای هستم ادم بزرگ و شناخته شده ای در دنیا باشم و از این طریق بتونم ذره ای از زحماتش رو قدرشناسی کنم که این مورد هم به تحقق کامل نپیوست.
_و اینکه دوست داشتم ماشین شاسی بلندی که مد نظرم هست رو بخرم ، چون بهرحال من کروکودیل هستم ، و کروکدیل ها علاقه خاصی به چیزهای غول پیکر و با ابهت دارن
ولی ذره ای بابت اینها ناراحت نیستم ، چون میدونم دیر یا زود مثل بقیه چیزهایی که خدا بهم داده ، اینها رو نصیب من میکنه و روزی میشه مثل بقیه چیزهایی که الان دارم خندم میگیره که این چیزها زمانی ارزوی من بوده .مثلا سال دیکه این موقع ارزوی ازدواجم تحقق پیدا کرده و بعد میام اینجا تاپیک میزنم و از مشکلات زندگیم میگم و دنبال راهکار هستم ، مثلا:
این زن من ،مرا عمقی نمیبوسد ، مشکل از من است یا از اوست؟؟؟؟
یا
کمک‼ زن من سیبیلهایش را نمیزند و دیر به دیر به اوپیلاسیون میرود ، چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
یا
شبها که من و زنم کنارهم میخوابیم ، یکسره زنم پتو را از روی من میکشد و من سردم میشود ، دیگر این مشکل را کجای دلم بگذارم؟؟؟؟؟؟
و موارد دیگر ….
ولی حقیقت امر دیگه هیچ کدوم از این ارزوها، برای من جذابیت انچنانی نداره ، اینطور ارزوها چیزی نیست که دیگه برای رسیدن بهشون جزع و فزع کنم …
در حال حاضر بزرگترین ارزویی که دارم، اینه که وقتی در خلوت خودم حساب کتاب میکنم ، از این همه نعمتی که خدا به من داده ، از سلامتی، استعدادهایی که بهم عنایت کرده ، پدر و مادر ، رزق و روزی و تمام چیزهایی که خدا با اعطاشون به من رحمانیت و رحیمیت خودش رو در حق من تموم کرده ،میبینم هر ذره نعمتی که به من بده فقط بار شرمندگی من رو بیشتر میکنه ، هنوز بابت این همه نعمتی که به من داده کلی به خدا بدهکارم و از پس ازمایش این نعمتها بر نیومدم،این روزها بزرگترین ارزویی که دارم توفیق بندگی کردنش هست ، و شاید بزرگترین بخش بندگی خدمت به خلق خدا باشه ، بزرگترین ارزویی که دارم اینه که خدا خودش راهی رو تو زندگیم باز کنه که ذره ذره لحظاتش رضایت و لبخند خودش رو به همراه داشته باشه… دوست دارم به نقطه ای برسم تو زندگیم که خدا با افتخار بگه "فتبارک الله احسن الخالقین" ،نمیدونم!شاید هیچ وقت به اون نقطه نرسم ، ولی حداقل طوری باشه که اینقدر بی نهایت شرمنده خدا بابت این همه نعمات و الطافش نباشم. چند ماهی هست بدجوری سر این موضوع استرس دارم ، نه این سلامتی همیشگی هست ، نه این عمر دائم…. ترس دارم از اینکه روزی فرصت تحقق این ارزو تموم بشه ، و خدا با کدورت بهم بگه ، " ازت راضی نبودم ، اون نقشی که قرار بود توی این دنیا تو بعهده داشته باشی ، رو نتونستی خوب ایفا کنی"
میگن توی تایلند ، یک مجسمه بودا بوده که جنسش از گِل بوده ، این مجسمه رو قرار میشه جابجا کنن و از یک معبد به معبد دیگه ای منتقل کنن ، در حین انتقال ، بارندگی شروع میشه و این مجسمه گلی شروع میکنه به خیس خوردن ، و کم کم تکه های گل جدا میشه ، افراد میبینن از زیر گلها کم کم تشعشعات نورانی داره به چشم میخوره ، نزدیکتر که میرن میبینن در اصل مجسمه از طلا هست که با گل پوشیده شده ، و کم کم که تکه های گل کنده میشه ، اون ذات واقعی مجسمه هویدا میشه ، و ظاهرا جریان این پوشش گلی هم این بوده که توی یک جنگ برای اینکه دشمنان این مجسه رو به غنیمت نبرن ، سربازان تایلندی این مجسمه طلایی رو با گل میپوشونن و سالیان سال این موضوع مخفی میمونه تا اون روز بارندگی....
خدا وقتی ما رو افریده ، از جنس طلا بودیم ، ولی خودمون با گل به مرور خودمون رو پوشوندیم و از اون ذات طلایی خودمون دور افتادیم...
.










پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)