مرسی دوستان از توجهتون. خانواده ها، خانواده ها، خانواده ها. چطور اون ها توی همه ی دعوا ها و مشکلات ما حضور دارند؟ چون اون ها بارزترین دلیل اختلاف فرهنگی من و همسرم هستند. اون ها سفت و محکم سر جای خودشون ایستادند و نمیذارن ما به هم نزدیک تر بشیم. نه در واقعیت بلکه در ذهن من و همسرم اینطوریه.
.
من واقعن احتیاج دارم اولویت های شخصی و مرزهای خودم رو داشته باشم. نه تحت تاثیر خانواده ام و نه تحت تاثیر همسرم و نه تحت تاثیر شرایط بدون ترس و انفعال.
.
مثلا در مورد تولد خواهرم. چرا می ترسیدم و محکم حرف نزدم؟
.
در مورد تماس خاله ی همسرم برای تشکر از مهمونی. چرا حرفم رو درست نگفتم؟ چرا می ترسم؟
.
چون منفعل هستم و تکلیفم با خوب و بد چیزها معلو م نیست. تکلیف همسرم رو هم با خودم معلوم نکردم.
.
حالا که روحیه ی خوبی دارم و سرحالم و امیدوارم و رابطمون هم شکل مناسبی داره، وقت خوبیه که تکلیف خودم رو با خودم معلوم کنم!
1. همسرم رو درک می کنم.
2. زندگیم رو دوست دارم.
3. این زندگی من و حقه من و انتخاب منه و من خوشحالم به خاطرش و اجازه نمی دم کسی برام دلسوزی کنه.
4. زندگیم رو به سمت اعتماد و شفافیت می برم.
5. به همسرم و موفقیت هاش افتخار می کنم.
6. حساسیت هام رو کمتر می کنم.
7. تعادل رو رعایت می کنم.
تعادل. تعادل زمان خوبی و دوستی کار سختریه برام... همه چیز در حد و اندازه ی خودش.
کاری رو امروز بکن که همیشه می تونی انجام بدی. نه بیشتر و نه کمتر. درست و به اندازه.
خواهش می کنم ازت هر چیزی ازت می پرسن همون موقع جواب نده. اول فکر کن! بعد بگو!
زبان، این شگفتی بزرگ خلقت رو فراموش نکن!
لابد خدا فکر کرده ما انسانیم و بلدیم حرف بزنیم که بهمون زبون داده دیگه!
- - - Updated - - -
مرسی میشل جان از تحلیلت.
همسر من اولش بسیار بی تجربه بود. زن ها رو نمی شناخت و تحت تاثیر مادرش رفتار می کرد. رفتارهایی که از ته دلش نبود و خودش هم نمی فهمید داره چه کار می کنه.
زندگی مون بی ثبات شد و هر واکنش مادرش زندگی مون رو بهم ریخت.
حساسیت های من اوضاع رو بدتر کرد. نتونست به من اعتماد کنه. منو در مقابل خودش و خانواده اش دید.
بعدش کم کم دعواهای بی اهمیت و احمقانه مون تبدیل به کینه شد و کینه توی قلبش موند. هر حرکت ساده ای رو بد تعبیر کرد و شروع کرد به تلافی.
پول نداشت، کار نداشت، اطلاعات عمومی بالایی نداشت، مردسالار بود، بی تجربه بود، وابسته به مادرش بود و من رو حمایت نمی کرد.
می خواست من رو سر جای خودم بشونه. می گفت من مغرورم و فکر می کنم خیلی می فهمم.
من هم احساس می کردم زندگی به پایان رسیده و من بدبخت شدم. غر میزدم، گیر میدادم، خسته می شدم، ...
این شد که دلمون یکی نشد.
حالا....
هیچ کاری نکردم. فقط نگاهم رو عوض کردم. یه لنز دیگه گذاشتم و به قول تو دارم سعی می کنم این مرد رو درک کنم. مردی که اتفاقن اگر اعتماد کنه به کسی ازش تاثیر میگیره و اتفاقن می تونه خیلی هم مهربون باشه.
برای کار و زندگیش در حد خودش تلاش کرده و نمی تونم موفقیت هاش رو نادیده بگیرم.
اون از پس مدیریت خرج خونه برمیاد. فقط من باید کمکش کنم...











علاقه مندی ها (Bookmarks)