راستش اين روزها خيلي كسل اوره...كلاس زباني كه ميرفتم تموم شد.تو امتحانش قبول شدم و دوباره برگشتم به دوران الافي...مادرشوهرم فقط منتظر بود كه من كلاس زبانم تموم بشه كه بره مسافرت پيش شوهر عزيزش و من مسووليت خونه بزرگ خالم بايد به دوش ميگرفتم.اصلا از خالم هيچ حرف قشنگي نشنيدم.كه مثلا من ديگه به تو اعتماد يا يك چيزي كه به دلم بشينه.فقط مراقب بچه ها باش حواست باشه اين درس بخونه.بگذار دخترم خوب غذا بخوره.در عوض پدرشوهرم چه قدر خوب به من روحيه داد كه من ديگه به تو اعتماد دارم و تو ديگه زن اين خونه هستي و حق داري هر كاري كه دلت بخواد بكني.
و حالا من تو اين خونه ٣طبقه ،بدون شوهرم،بدون انگيزه دارم روزها رو پشت سر هم ميگذرونم.اين وضعيت تا ٢ ماه
ادامه داره.منو بگو خوشحال بودم دو هفته خونه خودم بودم.ولي الان...
شايد باررتون نشه اولين روز كه رفت.همش استرس داشتم كه خونه تميز باشه ظرفا شسته بشه.انگار كه قراره بياد چكم كنه.يكي از مشكلاتم كه باعث ميشه دوست داشته باشم برم پيش مادرشوهرم همينه.همش بهم گير ميده تو كارهاي خونه.من وقتي اونجان همش استرس دارم كه همه چيز خوب پيش بره.
حالا كه خالم رفته ارامش بيشتري دارم.ولي من كلي برنامه داشتم واسه بعد از كلاس كه كار كنم .زبانم رو بهتر كنم.ادم اكتيف تري بشم تا بلكه روحيم بهتر بشه ولي داره بدتر ميشه.
چون
من و برادر شوهرم بيشتر با هميم.از اين كه حس مي كنم تو چشمم اون جذاب تره اذيت ميشم.از اين كه ميبينم شوهرم اصلا به خودش نميرسه حرص ميخورم.از اين كه روز ولنتاين يك شاخه گل هديه نگرفتم و خواهر١٣ سالش دعواش ميكر كه چه شوهري هستي بيچاره دختر خالم كه شوهرش اينطوريه،بغضم مي گيره.
من خسته شدم خسته خسته خسته....فكر نكنم راهي باشه بايد با همين بدبختيم بسوزم و بسازم....
- - - Updated - - -
ببخشيد كه اشتباه املايي زياد دارم چون با گوشي تايپ ميكنم امكان ويرايش برام سخته.
تو پايگراف سوم اشتباه نوشتم.يكي از دلايلي كه باعث ميشه دوست نداشته باشم برم خونه خالم.
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)