به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 40
  1. #31
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط یک دختر نمایش پست ها
    چطوری می تونم مشاوره خصوصی داشته باشم؟؟
    ااون بالای سایت نوشته حق اشتراک.
    اون و بزن برو توش توضیحاتشو داده.
    نمیدونم باید جز کاربران سایت بشی یا کاربزان ازاد.
    اونجا برو بخون قیمتاش فرق داره.خودش انجمنایی که بهشون دسترسی داری تیک زده
    از اشتراک ده روزه داره تا یه ساله.
    از دوهزارتومن داره تا چهل هزارتومن.
    قیمتاش منصفانس زیاد گرون نیس.نسبت به مشاورای بیرون

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط یک دختر نمایش پست ها
    چطوری می تونم مشاوره خصوصی داشته باشم؟؟
    ااون بالای سایت نوشته حق اشتراک.
    اون و بزن برو توش توضیحاتشو داده.
    نمیدونم باید جز کاربران سایت بشی یا کاربزان ازاد.
    اونجا برو بخون قیمتاش فرق داره.خودش انجمنایی که بهشون دسترسی داری تیک زده
    ویرایش توسط دختر بیخیال : دوشنبه 14 بهمن 92 در ساعت 19:35

  2. کاربر روبرو از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده است .

    یک دختر (دوشنبه 14 بهمن 92)

  3. #32
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام یک دخترگرامی.


    چند نکته به نظرم رسید امیدوارم به درمان مسأله کمک کنه
    ۱_ یه جا گفتی که شوهرت فکرمیکنه ازتوسرتره و واقعاهم توشغلش موفقه ولی خودتم ارشد داری وشایستگی هایی داری، این نگاه اشتباست

    .اولا زندگی مشترک رو اینجا باشاگرد اولهای یه کلاس داری اشتباه میگیری.شوهرت وظیفه داره که شایستگی های خودش رو داشته باشه وشماهم وظایف خاص خودت رو داری در زندگی مشترک. شایستگی شغلی شوهرت هیچ دلیلی برتحقیر شدن تو ندارد اول این فکر رو حذف کن

    ۲_بخاطرترس ازجدایی (که البته واسه همه زندگی ها تاحدودی خوبه)داری یه رفتاراشتباه ازخودت روغلیظ تری میکنی.اینجا به شرایط کلی ترنگاه کن.زن ومردی که ده سال همدیگه رو میشناسن و۵سال جوانیشونو وقف همدیگه کردن،پس شرایط به هردو نفر پیام میده که بچسبن به زندگی مشترک وشوهرت هم اینو میدونه

    ۳_ومهمترازهمه شوهرت هم داره رفتارانفعال_پرخاشگری رو نشون میده

    :
    نقل قول نوشته اصلی توسط یک دختر نمایش پست ها
    از لطفتون خیلی متشکرم.. راستش زندگی من اصلا تعادل نداره، یه مدت خوشبخت ترین زن دنیا هستم و یه مدت بدبخت ترین و متاسفانه خیلی بده .........موضوع اینه که همسر من وقتی خوبه خیلی خوبه و وقتی بده واقعا بده،::
    خب اونجا که شوهرت داره لطف زیادی میکنه،اونجا واضح ودرست رفتارکن،اجازه نده اونقدرافراط کنه؛بهش بگو احساس خوبی ندارم وقتی اینجاداری خودتواذیت میکنی،به هرطریق ماهرانه ای اینجا جلوی انفعال روبگیر والبته نیازبه مهارت وپختگی داری که روابط رو به سردی سوق ندی احتمالابرای اولین باراینجاتعجب کنه یکی ازآبشخورهای عصبانیتش اینجاست که بصورت بالقوه جمع میشه


    _اما روی دیگرسکه که عصبانی میشه دو نکته وجود داره اول بصورت واضح ومنطقی وموجه رفتارکن بدون معذرت خواهی بیجا(اگه خواستی یه مثال ازضعفت دراینجابگو تا بامثال راهنمایت کنیم)دوم موقعیت هاست مثل خونه پدرومادرت و خیابون که خودت بازبان بی زبانی به شوهرت گفتی هروقت کم آوردی اینجاها اقدام کن مطمئن باش من کوتاه میام.اصلا نگران نباش تو خیابون یاجلو پدرومادرت میخاد چکارکنه نه واکنش مصنوعی نشون بدی مثلا صورتتو برگردونی تند تند کنترل تلوزیون رو بزنی رو یه دستت ولبخند مصنوعی بزنی که انگارهیچی نشده این واکنش مصنوعی وتحریک کننده است یا اینکه همش خواهش کنی وکوتاه بیای،


    بازم اینجا سنجیده ومتوسط رفتارکن تاخودش به نتیجه برسه که دیگه اینجاهارفتارتند جواب نمیده، مراحل بعد که این رفتارهاضعیفترشد.نوبت به پیاده کردن ارتباط صحیح هست(که داری ازتایپیکهای معرفی شده کسب مهارت میکنی).اینجا لینک مستقیم یه فیلم آموزشی۲۰دقیقه ای هست میتونی بادقت چندبار ببینیش بخصوص آخراش مهمه.



    http://www.hamdardi.net/thread31818-2.html
    ویرایش توسط ammin : چهارشنبه 16 بهمن 92 در ساعت 16:35

  4. 5 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    toojih (چهارشنبه 16 بهمن 92), یک دختر (چهارشنبه 16 بهمن 92), مصباح الهدی (چهارشنبه 16 بهمن 92), شیدا. (چهارشنبه 16 بهمن 92), شایسته89 (جمعه 25 بهمن 92)

  5. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 بهمن 92 [ 23:49]
    تاریخ عضویت
    1392-10-21
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    234
    سطح
    4
    Points: 234, Level: 4
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 27 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    سلام یک دخترگرامی.


    چند نکته به نظرم رسید امیدوارم به درمان مسأله کمک کنه
    ۱_ یه جا گفتی که شوهرت فکرمیکنه ازتوسرتره و واقعاهم توشغلش موفقه ولی خودتم ارشد داری وشایستگی هایی داری، این نگاه اشتباست

    .اولا زندگی مشترک رو اینجا باشاگرد اولهای یه کلاس داری اشتباه میگیری.شوهرت وظیفه داره که شایستگی های خودش رو داشته باشه وشماهم وظایف خاص خودت رو داری در زندگی مشترک. شایستگی شغلی شوهرت هیچ دلیلی برتحقیر شدن تو ندارد اول این فکر رو حذف کن

    ۲_بخاطرترس ازجدایی (که البته واسه همه زندگی ها تاحدودی خوبه)داری یه رفتاراشتباه ازخودت روغلیظ تری میکنی.اینجا به شرایط کلی ترنگاه کن.زن ومردی که ده سال همدیگه رو میشناسن و۵سال جوانیشونو وقف همدیگه کردن،پس شرایط به هردو نفر پیام میده که بچسبن به زندگی مشترک وشوهرت هم اینو میدونه

    ۳_ومهمترازهمه شوهرت هم داره رفتارانفعال_پرخاشگری رو نشون میده

    :خب اونجا که شوهرت داره لطف زیادی میکنه،اونجا واضح ودرست رفتارکن،اجازه نده اونقدرافراط کنه؛بهش بگو احساس خوبی ندارم وقتی اینجاداری خودتواذیت میکنی،به هرطریق ماهرانه ای اینجا جلوی انفعال روبگیر والبته نیازبه مهارت وپختگی داری که روابط رو به سردی سوق ندی احتمالابرای اولین باراینجاتعجب کنه یکی ازآبشخورهای عصبانیتش اینجاست که بصورت بالقوه جمع میشه


    _اما روی دیگرسکه که عصبانی میشه دو نکته وجود داره اول بصورت واضح ومنطقی وموجه رفتارکن بدون معذرت خواهی بیجا(اگه خواستی یه مثال ازضعفت دراینجابگو تا بامثال راهنمایت کنیم)دوم موقعیت هاست مثل خونه پدرومادرت و خیابون که خودت بازبان بی زبانی به شوهرت گفتی هروقت کم آوردی اینجاها اقدام کن مطمئن باش من کوتاه میام.اصلا نگران نباش تو خیابون یاجلو پدرومادرت میخاد چکارکنه نه واکنش مصنوعی نشون بدی مثلا صورتتو برگردونی تند تند کنترل تلوزیون رو بزنی رو یه دستت ولبخند مصنوعی بزنی که انگارهیچی نشده این واکنش مصنوعی وتحریک کننده است یا اینکه همش خواهش کنی وکوتاه بیای،


    بازم اینجا سنجیده ومتوسط رفتارکن تاخودش به نتیجه برسه که دیگه اینجاهارفتارتند جواب نمیده، مراحل بعد که این رفتارهاضعیفترشد.نوبت به پیاده کردن ارتباط صحیح هست(که داری ازتایپیکهای معرفی شده کسب مهارت میکنی).اینجا لینک مستقیم یه فیلم آموزشی۲۰دقیقه ای هست میتونی بادقت چندبار ببینیش بخصوص آخراش مهمه.



    http://www.hamdardi.net/thread31818-2.html
    ممنون آقای امین که پاسخ دادین. اینکه شما می گین (در مورد سرتر بودن) درسته، راستش من مجبور شدم که اینطوری فکر کنم، چون همسرم طوری برخورد میکنه که متاسفانه این حس رو تازگی همه نسبت بهش پیدا کردن.
    در مورد جدایی هم باز حق با شماس، اما همسر من بارها بهم ثابت کرده که بسیار آدم لجبازیه. یکی از بحثامون که باعث شد من راهی خونه ی خواهرم بشم، مثل بقیه ی بحثامون ناشی از قضاوتهای اشتباه همسرم بود. اون زمان من یه حیوون کوچیک توی خونه داشتم که نگهداری ازش برام خیلی سخت شده بود و شدیدا هم افسردگی گرفته بودم، تولد مادر و خواهرم بود و قرار بود بیان خونه ی ما، من به همسرم گفتم که اونا میان و همسرم هم چیزی نگفت. همه ی خونه رو تمیز کرده بودم که دیدم سنجابم دوباره خونه رو کثیف کرده منم از شدت عصبانیت گریه ام گرفت، بعد همسرم منو دیده که دارم گریه می کنم یه دفعه چنان عصبانی شد که .......... منم متعجب بودم که واسه چی عصبانی شده، می گفت تو از قصد گریه می کنی که منو ناراحت کنی، منم هر چی بهش می گفتم بابا اصلا قضیه تو نیستی و .. اونقدر بحث بالا گرفت که بازم روم دست بلند کرد و منم باز گفتم که اگه ناراحتت کردم معذرت می خوام و ... بعد از خونه گذاشت رفت بیرون، منم خیلی ناراحت بودم به خواهرم زنگ زدم که نیان، اونم فهمید که من حالم خوب نیست و نتونستم جلوی خودمو بگیرم .. بعد که اومد گفتم بهش خسته شدم از این وضعیت اونم گفت اگه خسته شدی پاشو ببرمت خونه ی بابات، منم گفتم میخوام برم پیش خواهرم، منو رسوند خونه ی خواهرم و توی راه هم می گفت که از هم جدا می شیم و منم گفتم مشکلی نیست جدا بشیم.. اون روز کاملا خودمو برای جدایی آماده کرده بودم، شوهر خواهرم دم در وایساد باهاش حرف زدن و من رفتم بالا، به هر حال آخر شب اومد دنبالم، گفت تو که فهمیدی من اشتباه متوجه شدم باید همون اول معذرت می خواستی که من عصبانیتم خاموش بشه... بعدش تا مدتها اخلاقش بهتر شده بود و می گفت نباید اونروز می ذاشتیم کسی از دعوامون باخبر بشه .. ولی بعدش دوباره یادش رفت ..
    دیشب بهم گفت که پنج شنبه نریم خونه ی مامانت اینا، منم گفتم باشه یه مدت نمی ریم، در واقع از خدام بود که نریم اونجا ..

    در مورد خوش اخلاق بودنش هم باید بگم اگه من همچین حرفی بهش بزنم باز عصبانی میشه.. چون یه بار بهش گفتم که معمولی باش، اینطوری تعادل زندگیمون بیشتر میشه، که گفت تو قدر نشناسی و ...
    و وقتی عصبانی میشه .. واقعا نمی دونم رفتار درست چیه .. چون منم شدیدا به هم می ریزم ونمی تونم وضعیت رو کنترل کنم.. اصلا براش مهم نیست که به من چی می گه .. میدونم این طرز فکرم هم اشتباس اما من بیشتر نگران خودشم، میدونم که با این رفتارش همه کم کم ازش متنفر می شن.. دارم اینو حس می کنم و به وضوح می بینم.. من هیچ وقت در مورد مشکلاتم با هیچ کسی از اعضای خانواده ام (پدرو مادر و خواهرام) صحبت نکردم، همیشه خوب گفتم و حتی اگه مشکلی بوده به پای خودم گذاشتم.. اما اون داره همه چیو خراب می کنه و من دیگه نمی تونم درستش کنم ..
    یعنی اشتباس که نخوام پدر و مادرم ناراحت بشن، که نخوام دیدشون نسبت به همسرم تغییر کنه؟؟ باید بزنم به سیم آخر و بگم هر چی می خواد بشه بشه؟ متاسفانه هم مادرم و هم پدرم وضعیت جسمی خوبی ندارن، اگه اتفاقی براشون بیفته ....
    فیلم رو هم می بینم چشم.. ممنون از اینکه وقت گذاشتین و راهنمایی کردین..

    - - - Updated - - -

    یه مثال دیگه، همین آخرین بحثمون توی خونه ی مامانم، توی راه که بودیم هر دومون گرسنه شده بودیم، گفت یه چیز سبک بخوریم که تا میریم خونه ی مامانتینا یه خورده گرسنگیمون برطرف بشه بعد اونجا شام بخوریم. منم گفتم باشه، رفت ساندویچ بخره توی همین فاصله خواهرم زنگ زد گفت کجایین گفتم بیرونیم گفت میاین اینجا گفتم آره خریدمون تموم شده میایم، اونم گفت به خاطر دفاعت (دفاع پایان نامه ام) شیرینی بخر بیار، منم گفتم ببینم چی میشه. بعد که همسرم اومد بهش گفتم خواهرم زنگ زده گفته که شیرینی بخریم، اونم گفت بعدا شام دعوتشون می کنیم و منم چیزی نگفتم. وقتی فهمید که اونا منتظر ما هستن، با اینکه خودشم گفته بود شام بریم اونجا احساس کردم بداخلاق شده، رفتیم دم خونه ی قبلیمون یه سری وسایل که جامونده بود برداریم، ماشینو بد جا پارک کرده بود، جلوی پارکینگ یه خونه، منم حقیقتش تا حالا با ماشین دنده اتوماتیک رانندگی نکرده ام و بهش گفتم اگه کسی خواست بیاد بهت زنگ می زنم که بیای ماشینو برداری اونم گفت باشه. توی اون مدت به خاطر اینکه یه بار یه موتور اومد و به زور از کنار ماشین رد شد و رفت توی پارکینگ بهش زنگ زدم که نیومد، یه بارم یه ماشین می خواست بره بهش زنگ زدم، که اون ماشینه هم گفت می ره دور میزنه دوباره میاد. منم کلی دلشوره ی اینو داشتم که دوباره یه ماشین دیگه میاد (من خیلی سریع استرس می گیرم) بعد اومد با کلی وسیله، در صورتی که من بهش گفته بودم فقط دو تا تیکه رو بیاره، چون بقیه اش واقعا برامون بدون استفاده بود و قرار بود بزاریم بمونه. پیاده شدم که کمکش کنم، گفتم هر چی بود جمع کردی اوردی؟ یه دفعه دیدم عصبانی شد و گفت اصلا هیچ کدومشو نمی خواد ببریم و شروع کرد داد و بیداد کردن... که چرا همچین حرفی زدی !! منم هر بار که سرم داد می کشید می گفتم ببخشید به من می گفت باید تک تکشون رو باز کنی ببینی اگه به درد نمی خورن بزاریشون گوشه خیابون، منم واسه اینکه تمومش کنه می گفتم به درد می خورن ول کن بیا بریم... می گفت می خواستی بری خونه ی مامانتینا الکی بیست بار زنگ زدی، اونقدر بی دست و پایی که خودت نمی تونی ماشینو جابه جا کنی ... بعدشم مامانم زنگ زده گوشی منو با عصبانیت جواب داده که اگه می خواین بگین دیر اومدین و از این حرفا ما نمیایم، که مامانمم صداش میومد که می گفت دلمون تنگ شده و کسی چیزی نمی گه. بهش گفتم ببین الان خوب نیست بریم اونجا، بذار حالمون خوب باشه بعد، گفت هر چی من می گم تو باید اجرا کنی... بگذریم از حرفای توهین آمیزی که همه اش توی مسیر بهم می گفت... بعد رفتیم اونجا، با اخم و تخم سلام کرده، اونا هم همه به خاطر مامنتظر مونده بودن شام نخورده بودن، اونم گفت ما شام خوردیم، خانم برادرم گفت ما منتظر شما بودیم باز با عصبانیت گفت یه زنگ می زدین می پرسیدین برای شام میایم یانه .. بعد خواهرم گفت من زنگ زدم گفتین که داریم میایم اونجا.. بعد یه دفعه سر من داد می کشه که چرا نگفتی خواهرت زنگ زده، گفتم بهش پس واسه چی گفتم خواهرم میگه شیرینی بخریم، بعد گفت تو گفتی مستقیم می ریم اونجا؟ مگه قرار نبود قبلش بریم دم خونه وسیله ها رو برداریم.. من گفتم حرفی از مستقیم و غیر مستقیم نزدم فقط گفتم میایم اونجا.. بعد دوباره با عصبانیت می گه نه من می خوام بدونم تو گفتی مستقیم میریم اونجا یعنی اونقدر بد سر من داد می کشید و حرف می زد که همه متعجب مونده بودن که چرا موضوعی به این سادگی رو انقدر داره بزرگش می کنه .. منم ناخودآگاه اشکام اومد و به خواهرم گفتم چرا یه جوری حرف میزنی که اینجوری بشه ... بیچاره خواهرمم ناراحت کردم، در واقع به جای اینکه به اون اعتراض کنم به خواهرم اعتراض کردم .... و این شد که همه اونجا ناراحت شدن و حال همه گرفته شد...
    ویرایش توسط یک دختر : چهارشنبه 16 بهمن 92 در ساعت 19:43

  6. #34
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط یک دختر نمایش پست ها
    درمورد خوش اخلاق بودنش اگه من همچین حرفی بهش بزنم بازم عصبانی میشه..چون یه باربهش گفتم که معمولی باش،اینجوری تعادل زندگیمون بهترمیشه،که گفت توقدر نشناسی و...


    نوع جمله بندیت نباید مخاطب رو نشانه بگیره دقیقا مث اینکه چراغ قوه دستت باشه بجای اینکه جلو کسی رو روشن کنی نورشو بندازی توچشماش،مطمئنا موضع میگیره.بهش بگو "من"انرژی محبتت رو همون لحظه اول میگیرم وقتی دراین مورد زیاد ازخودت مایه میگذاری نگرانت "میشم" دوس دارم این تعامل دوسویه باشم و"منم"فرصت داشته باشم ابرازکنم.اینجوری احساس بهتری "دارم".


    درمورد رفتارش حضورخانوادت نگفتم بزن به سیم آخر این وضع رو بدترمیکنه.شما میگی درموقعیتa(حضورخانوادت)رفتا bرو انجام میدی (کوتاه اومدن وعذرخواهی ) واحساسc( ناراحتی یاتحقیر) بهت دست میده.بنابراین سعی میکنی موقعیت aپیش نیاد یا حداقل رفتارb ‎رو همیشه انجام بدی.خب نتیجه همیشه تکراری میشه.بنابراین نیازمند زمان بیشتری هستی تادانشت بیشتر وقویتر بشی..


    درمورد قضیه اون سنجاب وبعدش ماشینی که جلوپارکینگ بود،برداشت اشتباه شوهرت ازحرفات که ازخواهرت نقل کردی، جمع بندی من اینه که شوهرت فکرمیکنه شخصیت ضعیفی داری، بنابراین جسارت وشجاعتت درارتباط اونو عصبانی نمیکنه. مثلا ازاول میگفتی لطفا ماشینو اینجا پارک نکن من نمیتونم جابجاش کنم . بازم تأکیدمیکنم لطفا فعلامهارت بیشتری کسب کن تاذهنت به مسأله روشن تربشه.مانع ومشکل اصلی ترس خودت وضعف ارتباطیت هست.

    شما فقط نیازمند اصلاح سهم خودت رودرارتباط هستی.موفق باشی

  7. 3 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (چهارشنبه 16 بهمن 92), یک دختر (پنجشنبه 17 بهمن 92), شیدا. (چهارشنبه 16 بهمن 92)

  8. #35
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array
    تمام لحظاتی رو که نوشتی برام ملموسه و من هم چندین سال قربانی ترس از عکس العمل بوده ام و ترسم رو در پشت انفعال پنهان می کردم. اما فکر می کنم مشکل شما دو قسمته: 1- انفعال شما 2- پرخاشگری همسر که از کمالگرایی ایشون نشات می گیره. برای اینکه بتونی از این حالت خارج بشی نیاز داری این چرخه معیوب چرخاشگر-منفعل رو قطع کنی به این شکل که به انفعال خودت پایان بدی. مهارتهای گفتگو رو یاد بگیری و البته نکته هایی هم هست که برات می نویسم:
    1-از تکنیک xyz برای بیان خواسته هات استفاده کن. این تکنیک رو سرچ کن در همین سایت تاپیک هایی درباره اون هست (جمله بندی برای بیان خواسته ها به صورت جراتمندانه)
    2- این بند خیلی مهمه و در واقع کلید حل مشکلات من این بند بود. سعی کن به هر ترنیبی آرامش رو در خودت بوجود بیاری. ما زنها تنها در صورتی می تونیم از مهارت و دانشمون به موقع و به جا استفاده کنیم که در آرامش باشیم. ضمن اینکه استرس شما و ترس شما بر خشم همسرتون اضافه می کنه، چون این استرس رو به ایشون هم در عکس العمل هاتون منتقل می کنید. اما اگر آرامش داشته باشید ضمن اینکه به خودتون کمک می کنه تا درست موقعیت ها رو کنترل و مدیریت کنید از شدت خشم همسرتون هم می کاهد. اینم از لینک تاپیک من:

    نقل قول نوشته اصلی توسط deljoo_deltang نمایش پست ها

    راستش من برای برخورد با همسرم به یک نتیجه مهم رسیدم و اون اینکه هر وقت من ارامش دارم (منظورم یک ارامش درونی) هیچ چیزی حتی پرخاشگری همسرم هم نمی تونه اونو به هم بریزه و نتیجه مهم تر اینکه ارامش من نا خود اگاه به همسرم هم منتقل میشه و مشکل قبل از بوجود اومدن حل میشه. به همین راحتی.
    اما قسمت سختش پیدا کردن اون ارامش درونیه. حالا چه زمانهایی و با چه طریقی من ارامش درونی رو کسب می کنم:
    1- اول و مهمتر از همه به این نتیجه رسیدم که نتیجه تمام تلاشهای ما دست خداست و من به خدا توکل می کنم (البته گاهی یادم میره و باز خرابکاری میشه). و می دونم اگر من با توجه به دانسته هام اونچه که فکر می کنم درسته انچام بدم خدا خودش اثر اشتباهات و ندونسته های منو خنثی می کنه.
    2- پذیرفتم که همسرم این خصوصیت اخلاقی رو داره و از دست من کار زیادی جز پذیرش این خصوصیت اخلاقی برنمیاید. پس وقتی همسرم بر اشفته میشه من اینو راحت می پذیرم و دچار استرس نمی شم و این عمل همسرم رو دلیلی برای اینکه اون منو دوست نداره نمی دونم. بنابراین عکس العمل من پذیرش رفتار هر چند نادرست همسرم است و مثل یک مادر همچنان همسرم رو با همین اخلاقش دوست می دارم. وقتی همسرم ارامش و علاقه من رو می بینه دیگه عصبانیتش در نطفه خفه میشه و یا حداقل مثل در یک لوپ بی پایان نمی افته.
    3- به خودم این نکته رو گوشزد می کنم که فرزندم داره نحوه برخورد با مسائل رو از رفتار من با همسرم یاد میگیره پس اگر من بتونم ارامش خودم رو حفظ کنم اونم در اینده این توانایی رو در برخورد با مسائل زندگیش خواهد داشت. پس انگیزه بیشتری برای حفظ ارامشم پیدا می کنم.

    4- از اون جا که روح سالم در بدن سالمه من تغییراتی در رژیم غذایی خودم صورت دادم ضمن اینکه پیاده روی و ورزش های سالم هم خیلی به شادی و ارامش روانم کمک می کنه.



    و در اخر از نظرات دوستان استفاده کردم و از همسرم هم برای بهتر شدن روابطمون و برخوردهامون تشکر می کنم. البته بیشتر غیر مستقیم.


    3- سعی کنید موقعیت های بد رو به موقعیت های خوب تبدیل کنید برای اینکار نیاز دارید شناختتون رو از همسرتون و خودتون بیشتر کنید . من نقل قولی از آقای sci براتون می ذارم.
    پست 93 این تاپیک
    http://www.hamdardi.net/thread19883-10.html

    4- در نهایت سعی کنید وابستگیتون رو به همسرتون کم کنید. وابستگی آفت رابطه است. و وابستگی با دلبستگی فرق دارد. لطفا این لینک رو مطالعه کنید.
    http://www.hamdardi.net/thread-8602.html

    5- به فعالیت هایی بپردازید که به شما انرژی میده و شما رو شارژ می کنه.
    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  9. 3 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    ammin (چهارشنبه 16 بهمن 92), یک دختر (پنجشنبه 17 بهمن 92), شیدا. (چهارشنبه 16 بهمن 92)

  10. #36
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 بهمن 92 [ 23:49]
    تاریخ عضویت
    1392-10-21
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    234
    سطح
    4
    Points: 234, Level: 4
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 27 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون که وقت می زارید و راهنمایی می کنید..
    من این چند روزه خیلی فکر کردم.. مطالبی که معرفی کرده بودین توی این سایت رو خوندم و فیلمی که زحمت کشیدید لینکشو گذاشتین رو دیدم..
    من به این نتیجه رسیدم که اگه با هر کس دیگه ای به جز همسرم زندگی می کردم، باز هم امروز وضعیتم همین بود.. من آدمی هستم که به جای رو به رو شدن با ترسهام ازشون فرار کردم.. آدمی که به جای حرف زدن سکوت می کنه.. آدمی که همیشه ترسیده از اینکه مورد قبول نباشه.. همیشه توی جمع ساکت بودم، بیشتر گوشه گیر بودم و درون ریز.. برای انجام هر کاری ترسیدم.. برای گفتن هر حرفی ترسیدم.. برای اینکه حقم رو بگیرم ترسیدم.. زندگی من سرتاسر ترس و اضطراب بوده، برای همینه که الان مشکل قلبی پیدا کردم و فشار خونم همیشه بالاست.....

    باید روی خودم کار کنم.. فکر می کنم الان اولین کاری که باید بکنم فکر نکردن به مسئله ی اخیری هست که پیش اومده.. باید سعی کنم نگران این نباشم که رابطه ی همسرم و خانواده ام چطور خواهد شد.. باید اول خودم رو خوب کنم.. البته می دونم بسیار زمان بر هست..
    دو سال پیش، پیش یه روانکاو می رفتم، خیلی خوب بود، من تا قبل از اون فکر می کردم آدم خیلی ریلکس و خونسردی هستم، ولی وقتی رفتم پیش اون، تازه فهمیدم سرتاسر زندگیم در اضطراب بودم، اینکه حتی وقتی تنها هم هستم ماهیچه هام منقبضه و در هیچ صورتی آرامش ندارم .. اما متاسفانه نیمه کاره رهاش کردم و الان دیگه اون روانکاو ایران نیست.. روشش متفاوت بود .. در واقع منو باخودم رو به رو می کرد.. یادمه وقتی از پیشش بر می گشتم سردردای شدیدی می گرفتم ولی بعدش آروم میشدم انگار که باری چندین ساله از روی دوشم برداشته می شد..
    نمی دونم از کجا شروع کنم.. خیلی کار دارم برای انجام دادن... باید با خودم رو به رو بشم .. نمی دونم باید به همسرم بگم که می خوام یه مدت روی خودم کار کنم یا نه؟؟

  11. 3 کاربر از پست مفید یک دختر تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 17 بهمن 92), deljoo_deltang (پنجشنبه 17 بهمن 92), شایسته89 (جمعه 25 بهمن 92)

  12. #37
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    قبول واقعیت یعنی اینکه نصف راه رو رفتی..اینجا دنیای نقصه هیچکدوم کامل نیستیم نه من نه شما نه شوهرت،این نواقص باعث میشه تاحرکت کنیم وبه سمت ساختن بریم.


    اگه بتونی مشاوره خوب پیداکنی وجلسات منظم بری یک راهه_میتونی باخوندن مطالبی که دوستان معرفی کردن بری جلو و هم اینکه فیلمهای وسخنرانی های آموزشی رو دنبال کنی چون اینجوری سمت راست مغز هم بیشتر درگیرمیشه ومطالب روبهترمتوجه میشی .


    البته اکثرمردم دنیا از ضعف مشکلات ارتباطی رنج میبرن تحصیلاتت خوبه واستعداد رشد روداری .فقط یه دفه نخواه تغییرات رو انجام بدی چون اذیت میشی .چون الان به جای حساستری رسیدی ومیخوای روی خودت کارکنی من دقیقا نمیدونم گفتن این به شوهرت به صلاحت هست یاخیر یابهتره چطوربگی،پس فعلا اینجارو دست نگه دار تا به فرشته مهربان پیغام بدم اگه میتونه سری به تایپیکت بزنه

  13. 2 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (پنجشنبه 17 بهمن 92), یک دختر (جمعه 18 بهمن 92)

  14. #38
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array
    خیلی خوشحالم که متوجه اشتباهاتت شدی. نگران نباش زودتر و راحتتر از اونکه فکرش رو بکنی می تونی تغییر کنی. اما فقط باید اراده و همت داشته باشی و نگران نباشی. از خودت توقع نداشته باش در عرض مدت کوتاه کلن یک ادم دیگه بشی. به خودت زمان بده. با آرامش کارها رو پیش ببر و برای هر موفقیتت برای خودت جایز ه ای تعیین کن.

    به نظر من لازم نیست به همسرت چیزی بگی، چون ممکنه این تغییر ها مدت زمانی طول بکشه تا ملکه ذهن بشوند و در عمل اجرا بشوند. گفتنش به همسرت باعث میشه همسرت برای خودش یک زمانی در ذهنش در نظر بگیره برای دیدن نتیجه اون و این هم باعث توقعات نابجا از شما برای همسرت میشه و هم باعث در فشار و استرس قرار گرفتن خودت که تحت نظر همسرت هستی. پس فقط و فقط خودت و البته به کمک یک مشاور و مطالعه تاپیکهایی که بهت دادیم و تاپیکهای سودمند دیگر این تالار پیش برو . هر کمکی و سوالی برات پیش اومد بیا و اینجا بپرس. مطمئن باش نتیجه تغییر شما رو بعد از مدتی همسرت هم متوجه میشه به این صورت که زندگیش شیرینتر شده.
    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  15. 2 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 17 بهمن 92), یک دختر (جمعه 18 بهمن 92)

  16. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 بهمن 92 [ 23:49]
    تاریخ عضویت
    1392-10-21
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    234
    سطح
    4
    Points: 234, Level: 4
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 27 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنونم، امیدوارم بتونم اعصابمو کنترل کنم و خوب پیش برم.. امروز اصلا حس خوبی ندارم .. واقعا نمی دونم با این برخوردای همسرم چی کار کنم.. طوری برخورد می کنه که من حس می کنم حماقت کامله که دارم باهاش زندگی می کنم.
    با لحن یه آدم مفتش باهام صحبت می کنه بعد بهش می گم این لحنت بهم حس بدی میده، لطفا یه کم با نرمش بیشتری صحبت کن، میگه لحنم خیلی ام خوبه من می خوام حس بدی بهت دست بده، تو حق نداری از من انتقادکنی.. :(
    بعد نشسته همه جا تعریف می کنه که سطح زندگیمون رو بردیم بالا و ... بعد که تنها شدیم بهش گفتم به نظرم باید کیفیت رابطمون رو هم ببریم بالا.. یه دفعه میگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی من فقط متعجب بودم که مگه چه حرف بدی زدم..
    واقعا چرا من دارم با همچین آدمی زندگی می کنم نمی دونم .. بهونه اش اینه که ناراحته از اینکه خانواده ی من حالشو نپرسیدن، خانواده ی منم از رفتاراش و بی احترامی هاش ناراحتن، واقعا به این فکر نمی کنه که یک درصد ممکنه رفتارش دیگران رو ناراحت کنه..
    انگار همه چیز براش شده پول، مثلا میخواد منو خوشحال کنه میگه هر چی دوست داری می تونی بخری، یا مثلا فکر می کنه چون خونه و ماشین رو عوض کرده من دیگه حق حرف زدن ندارم و باید بشم بنده اش..
    تو رو خدا کمکم کنید، با این آدم چی کار کنم؟ من میخوام روی رفتار خودم کار کنم.. اما برای خودم می خوام این کار رو بکنم.. ادامه ی زندگی با همچین آدمی بحثش جداست.. واقعا درسته که با همچین آدمی زندگی کنم؟؟

  17. #40
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    یک دختر.صبروحوصله داشته باش

    . .وقتی ازنظرروحی وفکری روزبه روزقویتربشی. هرکسی وجاهت ومنطق وبلوغت روببینه نمیتونه براحتی دربرابرت صحبت غیرمنطقی داشته باشه.

    کارنامه آخر تو، رفتارات هست.آب،راه خودشوبازمیکنه.چون نرم ودرست وآهسته وپیوسته میره جلو هرچقدرهم سنگهای بزرگ جلوش باشن.

    آزمون وخطای زیادی پیش رو خواهی داشت.سعی کن به تدریج ازحساسیتت روی روابط شوهرت باپدرومادرت بکاهی.


    باشوهرت همدلی داشته باش قبل ازصحبتهات اعتبارسازی کن.وقتی شوهرت ببینه حین صحبت کردن توی مقدمه حرفات احساسشو قلبا درک میکنی،اونم متقابلاسعی میکنه احساسات تورودرک کنه.


    لطفا مهارت های همدلی واعتبارسازی روبیشتر مطالعه کن.


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 اردیبهشت 96, 00:33
  2. درخواست راهنمایی در خصوصی شدت بالای حساسیت بین فردیی (راه حل پرسشنامه کمالگرایی هیل)
    توسط آقای ام در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 خرداد 95, 19:05
  3. برای گرفتم تصمیم نهایی برای جدایی دور شدن کوتاه مدت مفید است یا مضر؟
    توسط فرخ رو در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 خرداد 93, 22:39
  4. تنهایی - 24 سالمه، نمی خواهم با کسی دوست بشم، تنهایی اذیتم می کنه
    توسط sara19 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 آذر 91, 01:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:40 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.