نام شعر : جنون
لطفی نیست
شاید آنجایی که نگاهی نیست
پرتو دیدگانی نیست
نیست اما
حضوری هست
خسته تر از باد نباش
آداب و ترتیب را رها کن
زیستن
به مثابه در آغوش کشیدن کودکی است
در لابلای ابدیت احساس
بگمان
سپیده دم تاریخ
در پیشگاه عظمت وجودش
تاریک خواهد شد و
ورق برخواهد گشت
سوته دلی باش رنگین چهره
آسمان را
در چشمان خودت نظاره کن
نه در دیده گان بشریت منعوف
حاصل شهر خودت باش
ناطق روزهای ابری
دمدمه مزاج بودن هایت
سوار بر موج های آبی
و نه آن آبی
شاید زیر و بم خاموشی است
که مرا تا جنون همراهی می کند
چند چندی است
که دل
برده از یاد انگار
های و هوی مردمان بیدار
زاده این بار اما
ذهنی آشفته و مغشوش
زنهار
تا شقایق رفتن نیز
من بلاتی می خواهد
که درآن
سوت زنان، پای کوبان
جام در رخ یار فشانی و
بروی
دست از این خویش فروکش
ریسمان باش و جهان را
نه به آنچه همگان دیده و دلبر کنند
بلکم از گندم روی ملکوتش
بسرا







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)