سلاممممم جواب ندادنم رو به پای مشغلههای زیاد بزارید.ایشالا که همه چیز جور شده باشه و اون دختر خانومتون هم بی خیال اون بشه.بزارید از اول واستون بگم.یه روز تابستون داشتم میرفتم باشگاه اتفاقی وقتی خواستم فرم تو کوچه خوردم به یه دختر خانوم خیلی شیک خلاصه بعد فهمیدم اونم تو همون باشگاه ورزش میکنه اما یه قسمت دیگه.چند باری هم دیگه رو تو مسیر دیدیم تا اینکه یکم رابطه قوی تر شد تلفنامونو بهم دادیم و بیشتر در ارتباط شدیم. کل زندگیم فقط شده بود اون رفته رفته مدل موهایم مثل اون کوتاه میکردم اگه. هرکی میگفت ماست سفیده اون میگفت سیاه من باور میکردم واسم شده بود بت.تا اینکه به حساسیت مامانم رو این رابطه پی بردم.وقتی از دوستم جلو مامانم حرف میزدم با دقت چیزایی که ازش میگفتم گوش میکرد و هی اون وستا چندتا سوال میپرسید.تا اینکه هروقت میخواستم برام با اون بیرون یا دعوتش کنم خونه مامانم بهونه میاورد(بهونه نه این که اجازه نده)میخواست من شک نکنم.مامان من زن زرنگیه یه روز که میخواستم برام باشگاه مامانم به بهونه اینکه خونه باش الان فلانی میاد من برام یکم خرید کنم تو باش اگه اومد پشت در نمونه زود میام بعد تو برو.بعد فهمیدم اونروز رفته جلو باشگاه و به بهانه ثبت نام رفته تو و آمار گرفته به کسیم نگفته مامان منه.بعدش یه روز گفت لیلی جون احساس میکنم چاق شدم میخوام بیام باشگاه با اینکه من سرسختانه مخالف بودم اما اومد تو کل سمیرم بین من و دوستم راه میرفت احساس میکردم داره بطور نامحسوس چکم میکنه اما هیچ وقت به روم نزد.تا اینکه یه روز اومد تو اتاقم داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم گفت میخوام باهات حرف بزنم دیگه احتیاجی به باشگاه رفتن نداری مدرسه شروع شده باید بنشینی پای درکفرم گرفته بود میدونستم بخاطر اونه اینو میگه با کلی مخالفت و گریه زاری بازم اون برد تنها راه دیداری با دوستم قطع شد فقط تلفنی دوستم همش پرم میکرد که تو یه بچه ننه ای. 4تا بشقاب بشکن ببین مامانت چطور راضی میشه هر کاری میگفت میکردم ولی مامانم انگار نه انگار. خواستم از خونه فرار کنم احساس وابستگی بهش داشتم 1هفته دوریش واسم سخت بود.تا اینکه با هزار و یک دروغ مامانم رو پیچوندم رفتم پیش دوستم رفتم خونش.دوست من همجنس باز نبود متاسفانه دزد بودن.چون پدرم وضع مالیه خوبی داشت دوستیش با منو ادامه داد.از خونش مه اومدم بیرون رفتم سوپری سیگار بگیرم متاسفانه اون دختر منو به کشیدن سیگار عادت داده بود هر وقت منو میدید 2تا نخ سیگار روشن میکرد و میکشیدیم.تو سوپری دیدم کیف پولم نیست.شک کردم اما احتمال ندادم.یه روز که خواستم فرم باهاش بیرون مامانم گفت عزیزم دوستتو دعوت کن خونه منم که تعجب!!!!دعوت کردمش بعد اینکه رفت مامانم گفت لیلی کیف پول من روی میز بود ندیدی گفتم نه گفت عجیبه پیرامون راهم گم میشه تو کیفم به سیم کارت ایرانیکا بود زنگ زدم دیدم بوق میخوره یهو یکی گفت بله دیدم این صدای دوستانه اونجا بود که همه چیو فهمیدم مامان من هیچ چیزو مستقیم نگفت بلکه با کاراش و رفتارش منو از اون دور کرد مطمئن باشین اگه تو روم میگفت با این نگرد من حریص تر میشدم.شما هم غیر مستقیم حالیش کن نزار روش به روت باز بشه(ببخشید طولانی شد امیدوارم با دقت به نوشته هام مشکلتون حل بشه)
- - - Updated - - -
درضمن مامان من چند سری که من با دوستم میرفتم بیرون منو دنبال کرده بود سیگار ماشینمو دیده بود خدا میدونه اون موقع چه حسی داشت بعد کات کردن با اون دزد من با راهنمایی های مامانم در مورد ضرر سیگار تونستم واسه همیشه اونو ترک اونم بعد ها فهمیدم دوستم مصرف شیشه هم داشته شاید اگه رابطمان پیش میرفت منم معتاد میشدم اما خوب شد که اون موقع ها مامانم جلو قرارامونو میرگرفت هردفعه با یه بهونه اونو بهم میزد








علاقه مندی ها (Bookmarks)