می تونستم خوشبختش کنم فقط نیاز به یکم فرصت داشتم تازه شاید ایشون هم از من خوششون می امد
کجای صحبت های من نشون میداد که ممکنه بعد از عقد ایشون برم بهش بگم
من حتی وقتی متوجه جواب مثبت ایشون شدم به خاطر یک سری مسائلی که اینجا هم مطرح نکردم ترجیح دادم چیزی نگم
پشیمیونی من از نگفتن برای زمان قبل از این جریان هست
من البته نگفتم بعد از دوسال به سطح ایشون میرسم گفتم به حدی میرسم که یک زندگی نسبتا ابرومند رو تشکیل بدم
من که باایشون مسابقه نمیدادم که بخوام ازشون جلو بزنم میخواستم باهاش زندگی کم وخوب برای شروع زندگی به یک حداقل هایی نیاز داشتم
پدر من وضع مالی اش خوبه ولی ادم خسیس وبی تعهدی هست
یادمه همین چند سال قبل میخواستم یک کاری رو شروع کنم فقط لنگ دومیلیون پول بودم بهم نداد با اینکه داشت کلا وضع مالی پدرم خیلی خوبه حتی ازش خواستم بهم قرض بده بعهد چند ماه بهش پس میدم ولی بازم نداد خواستم یک وام بگیرم با اون کارمو راه بندازم حتی حاضر نشد بیاد ضامن وامم بشه
اونم از مادرم که یک نمونه کوچیک از رفتار هاشو تو همین تاپیک ذکر کردم
من خودمم توی زندگی اشتباهاتی داشتم ولی کسانی که توی خانواده های درست وحسابی بزرگ نشده اند خوب حرف منو درک میکنند توی خانواده ای که امنیت روانی رو نداره ودائم جنگ ودعواست بعضی وقت ها باعث میشه روند حرکتمون خیلی کند بشه ویا حتی تصمیم های غلط بگیریم
البته توی تاپیک ذکر کردید که شاید به خاطر اینکه مثل برادر شما رو میدیدند اینقدر باهاتون راحت بودند من واین دختر خانم خیلی باهم راحت وصمیمی نبودیم ولی یک نوع متانت ومهربونی خاصی تو ایشون بود که همین منو جذب خودش کرده بود واقعا دوستش داشتم دوست داشتم هر کاری که از دستم برمی یاد براش بکنم
همیشه تو رو یاهام توی این چند ساله ایشو رو به عنوان مادر بچه هام تصور میکردم خودم که خیری از زندگی ام ندیدم بدترین خاطرات زندگی ام مال دوران بچگی ونوجوانی ام هست دوست داشتم کسی همراهم بشه که حداقل بچه های خودم درست وحسابی زندگی کنند مثلا بعضی وقت ها که دلم میگیرفت میرفتم یه گوشه ای تنها مینشستم فکر میکردم اونم کنارم نشسته باهاش حرف میزدم
یا حتی بعضی وقت ها حال خوبی نداشتم این طوری تجسم میکردم که اون پیشمه مثلا میرفتم بیرون باهاش قدم میزدم
شاید این حرفها براتون خنده دار باشه ولی برای منی که هیچ کس رو توی زندگی ام ندارم فکر کرد به اینکه ایشو حتی فقط کنارم نشسته یک ارامش خاصی بهم میداد
این حدودا نه سال رو همش به امید ایشون زندگی کردم
ایشون الان عقد کردن وهمسر یکی دیگه حساب مبشن میدونم دیر یا زود باید فراموشش کنم ولی واقعا خیلی سخته برام
من که کسی رو نداشتم از خدا خواسته بودم خودش یک کاری کنه که بهش برسم ولی خوب نشد
میدونید دلیل این همه حسرت چیه من چند سال قبل اگه بهش میگفتم دو حالت بیشتر نداشت یا اینکه قبول میکرد چند سال صبر که برای من یا قبول نمی کرد اما حداقلش این بود که م حرفمو بهش زده بودم البته خوب من خانوداه درست وحسابی هم نداشتم که بخوامبفرستموشن جلو خودمم همبیشتر میترسیدم با یک حرکت اشتباه برای همیشه از دستش بدم حکابت من شبیه دانش اموزی هست که داره برای کنکور درس میخوه هدف گذاری وبرنامه ریزی کرده داره کارهاشوه در حد توانش انجام میده وراهش رو میره اما یک کار خیلی مهم رو انجام نداده اونم ثبت نام توی کنکور هست روز کنکور که میرسه میبینه که سرجلسه راهش نمیدن یعنی همه اون فکر ها همه او کار ها همش هیچ بوده
شاید کسای دیگه ای این رو بخونن وشاید توی موقعیت های مشابهی باشن همین میتونه یک تجربه باشه براشون
در هر حال امیدوارم که ایشون هر کجا که هستند وبا هرکی که هستند خوشبخت بشه واز زندگی اش راضی باشه چون ایشون واقعا لایق یک زندگی خوب هستند همین برای من کافیه









علاقه مندی ها (Bookmarks)