به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 18

Threaded View

  1. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 دی 92 [ 19:38]
    تاریخ عضویت
    1392-9-28
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    87
    سطح
    1
    Points: 87, Level: 1
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 13
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered
    تشکرها
    8

    تشکرشده 9 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط واحد نمایش پست ها
    برادر عزیز شما ادم منطقی بودید و از همون اول متوجه شدید که شما با ایشون از لحاظ سن و خانواده و تحصیلات و ... تناسب ندارید به خاطر همین هم پا پیش نذاشتید چون میدونستید که جواب منفی میشنوید اگه زوجین کفو هم نباشن هر چه قدر هم که عاشق هم باشن نمی تونن زندگی خوبی داشته باشن . چه برسه به عشق یک طرفه .عشق اگه بدون عقل و منطق پیش بره محکوم به شکسته . عشق واقعی در زندگی خودشو نشون میده . انشا الله شمام در اینده به عشق واقعیتون میرسید

    می تونستم خوشبختش کنم فقط نیاز به یکم فرصت داشتم تازه شاید ایشون هم از من خوششون می امد




    نقل قول نوشته اصلی توسط Naashena نمایش پست ها
    بنظر من کار درستی نیست وقتی میدونی دختری خواستگار داره و در جریانه تو پا پیش بزاری
    حالا که این قضیه تمام شده ولی از نظر سنی به هم نمی خوردید از نظر مالی هم همینطور از نظر تحصیلاتی هم همینطور
    تازه ایشون سی سالشونه و یک زن تا ۳۵ سالگی میتونه یه بارداری خوب داشته باشه پس نمیتونی تصور کنی ایشون چند سال دیگه هم ازدواج نکنن تا شاید وضع مالی شما خوب بشه بتونین برین خواستگاری حالا بماند که روحشم خبر دار نبوده
    به نظر من که از اول هم قسمت هم نبودید پس ناراحت نباش و بدنبال قسمت خودت باش
    یوقتی هم نزنه به سرت بهش بگیا!!!
    کجای صحبت های من نشون میداد که ممکنه بعد از عقد ایشون برم بهش بگم
    من حتی وقتی متوجه جواب مثبت ایشون شدم به خاطر یک سری مسائلی که اینجا هم مطرح نکردم ترجیح دادم چیزی نگم
    پشیمیونی من از نگفتن برای زمان قبل از این جریان هست



    نقل قول نوشته اصلی توسط kamr نمایش پست ها
    دوست عزیز این همه ناراحتی واسه چیه؟ اگه یک لحظه اون خدای بزرگ و بخشنده رو بالای سرت ببینی مطمئن میشی صلاح و مصحلتی تو کار بوده که حتی وقتی حرف نوک زبونته گاهی بیرون نمیاد. مطمئن باش با حرف زدن با خدا دلت آروم میگیره.

    نمیخواد حسرت بکشی. چون مطمئنا قسمت نبوده. ما آدما همیشه چون ظاهر قضایا رو می بینیم واسه همین فکر میکنیم اونی رو که دوست داریم بشه همیشه خوبه و وقتی نمیشه کلا دین و ایمانمون رو میبازیم ولی غافل از اینکه مصلحت و خیر ما تو همون اتفاق نیفتادن اون مورده.

    تو هم اگه ایمانتو قوی تر کنی و مطمئن شی خدا بدی بنده هاش رو نمیخواد قبول میکنی که خیر شما تو نرسیدن بوده.

    شاید برای شما که مردی اختلاف سنی چیز خاصی نباشه ولی همین تفاوت سنی 4 ساله برای خیلی از خانمها مهمه. اونا دوست دارن با مردی ازدواج کنند که بتونند بهش غبطه بورزند و تکیه کنند. از کجا میدونی که گفتن حرف دلتون همانا و نه گفتن اون همانا(شاید به خاطر همین اختلاف سنی که البته دلیل منطقی هم هست) و (تازه فکر میکردی به خاطر چی منو رد کرد؟ به خاطر چند سال اختلاف سنی؟یعنی این همه عشق و عاشقی همش پرید؟).

    شاید اصلا ایشون به خاطر کوچتر بودن شما از خودشون اینقدر باهاتون راحت بودند و شما رو جای برادر کوچتر خودشون می دیدند نه بیشتر و حتی شاید با خواستگاری شما شوکه می شدند و پررو میدونستنتون و اینکه از مهربونیهاش سوءاستفاده کردین و برداشت اشتباهی داشتین؟

    چون اگه اونم عشق شما رو داشت حتما یه جورایی بروز میداد.

    راستی یه چیز دیگه. شما که اینقدر از خوبی های اون دختر حرف زدین. از نظر شخصیت و مالی و تحصیلی. راحت میتونم بگم همش سر همون اختلاف سنی 4 ساله است. مگه تو نمیگی من اگه 2 سال وقت داشتم میتونستم بهش برسم و خودمو بکشم بالا؟ می بینی آدم تو 2 سال چقدر میتونه توانایی هاش رو زیاد کنه؟ حالا چه برسه به 4 سال. پس معلومه شما هر چقدر هم تلاش میکردین باز 4 سال از اون خانم عقبتر بودین. اون 3-4 سال زودتر از شما فارغ التحصیل شده. 4 سال زودتر وارد بازار کار شده و 4 سال زودتر شخصیتش شکل گرفته.
    می بینی اگه اینطوری به قضیه فکر کنی معلوم میشه تو هیچ وقت نمی تونستی اونو از خودت راضی نگه داری. چون همیشه خانمها دوست دارن مردشون یه پله از اونا بالاتر باشه.


    با اختلاف سنی انگار اون همیشه سواره است و شما پیاده. مگر اینکه جلوی پیشرفتشو میگرفتی و مانع تحصیل و کار و غیره اش می شدی.

    می بینی الان میگی 4 سال کوچتر برام مهم نیست ولی یه کم ریزتر بشی می فهمی خیلی هم مهمه.

    حالا این یکی از موانع ازدواجتون بود و بقیه بماند چه مشکلاتی براتون ایجاد میکرد.
    من البته نگفتم بعد از دوسال به سطح ایشون میرسم گفتم به حدی میرسم که یک زندگی نسبتا ابرومند رو تشکیل بدم
    من که باایشون مسابقه نمیدادم که بخوام ازشون جلو بزنم میخواستم باهاش زندگی کم وخوب برای شروع زندگی به یک حداقل هایی نیاز داشتم
    پدر من وضع مالی اش خوبه ولی ادم خسیس وبی تعهدی هست
    یادمه همین چند سال قبل میخواستم یک کاری رو شروع کنم فقط لنگ دومیلیون پول بودم بهم نداد با اینکه داشت کلا وضع مالی پدرم خیلی خوبه حتی ازش خواستم بهم قرض بده بعهد چند ماه بهش پس میدم ولی بازم نداد خواستم یک وام بگیرم با اون کارمو راه بندازم حتی حاضر نشد بیاد ضامن وامم بشه
    اونم از مادرم که یک نمونه کوچیک از رفتار هاشو تو همین تاپیک ذکر کردم
    من خودمم توی زندگی اشتباهاتی داشتم ولی کسانی که توی خانواده های درست وحسابی بزرگ نشده اند خوب حرف منو درک میکنند توی خانواده ای که امنیت روانی رو نداره ودائم جنگ ودعواست بعضی وقت ها باعث میشه روند حرکتمون خیلی کند بشه ویا حتی تصمیم های غلط بگیریم
    البته توی تاپیک ذکر کردید که شاید به خاطر اینکه مثل برادر شما رو میدیدند اینقدر باهاتون راحت بودند من واین دختر خانم خیلی باهم راحت وصمیمی نبودیم ولی یک نوع متانت ومهربونی خاصی تو ایشون بود که همین منو جذب خودش کرده بود واقعا دوستش داشتم دوست داشتم هر کاری که از دستم برمی یاد براش بکنم
    همیشه تو رو یاهام توی این چند ساله ایشو رو به عنوان مادر بچه هام تصور میکردم خودم که خیری از زندگی ام ندیدم بدترین خاطرات زندگی ام مال دوران بچگی ونوجوانی ام هست دوست داشتم کسی همراهم بشه که حداقل بچه های خودم درست وحسابی زندگی کنند مثلا بعضی وقت ها که دلم میگیرفت میرفتم یه گوشه ای تنها مینشستم فکر میکردم اونم کنارم نشسته باهاش حرف میزدم
    یا حتی بعضی وقت ها حال خوبی نداشتم این طوری تجسم میکردم که اون پیشمه مثلا میرفتم بیرون باهاش قدم میزدم

    شاید این حرفها براتون خنده دار باشه ولی برای منی که هیچ کس رو توی زندگی ام ندارم فکر کرد به اینکه ایشو حتی فقط کنارم نشسته یک ارامش خاصی بهم میداد
    این حدودا نه سال رو همش به امید ایشون زندگی کردم
    ایشون الان عقد کردن وهمسر یکی دیگه حساب مبشن میدونم دیر یا زود باید فراموشش کنم ولی واقعا خیلی سخته برام
    من که کسی رو نداشتم از خدا خواسته بودم خودش یک کاری کنه که بهش برسم ولی خوب نشد

    میدونید دلیل این همه حسرت چیه من چند سال قبل اگه بهش میگفتم دو حالت بیشتر نداشت یا اینکه قبول میکرد چند سال صبر که برای من یا قبول نمی کرد اما حداقلش این بود که م حرفمو بهش زده بودم البته خوب من خانوداه درست وحسابی هم نداشتم که بخوامبفرستموشن جلو خودمم همبیشتر میترسیدم با یک حرکت اشتباه برای همیشه از دستش بدم حکابت من شبیه دانش اموزی هست که داره برای کنکور درس میخوه هدف گذاری وبرنامه ریزی کرده داره کارهاشوه در حد توانش انجام میده وراهش رو میره اما یک کار خیلی مهم رو انجام نداده اونم ثبت نام توی کنکور هست روز کنکور که میرسه میبینه که سرجلسه راهش نمیدن یعنی همه اون فکر ها همه او کار ها همش هیچ بوده

    شاید کسای دیگه ای این رو بخونن وشاید توی موقعیت های مشابهی باشن همین میتونه یک تجربه باشه براشون
    در هر حال امیدوارم که ایشون هر کجا که هستند وبا هرکی که هستند خوشبخت بشه واز زندگی اش راضی باشه چون ایشون واقعا لایق یک زندگی خوب هستند همین برای من کافیه
    ویرایش توسط h724h : سه شنبه 17 دی 92 در ساعت 04:56

  2. 2 کاربر از پست مفید h724h تشکرکرده اند .

    dosteman (جمعه 27 دی 92), kamr (سه شنبه 17 دی 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دارم از تنهایی دیوانه میشم.دلم زن میخواد
    توسط میشکا در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: پنجشنبه 24 دی 94, 19:12
  2. مادرم دیوانه ام کرده
    توسط دخترافتاب در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: جمعه 25 مهر 93, 15:42
  3. عشق و عاشقی در حیوانات
    توسط meinoush در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد خانواده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 15 خرداد 93, 21:38
  4. درمورد نفرت نامزدم ازحیوانات چیکارکنم؟
    توسط هرمینا در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: یکشنبه 22 خرداد 90, 09:43
  5. دردلهایی که دیوانه ام کردند
    توسط artimis در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: شنبه 26 بهمن 87, 10:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.