سلام
اتفاقاتی افتاد و من مجبور شدم همه چیز را برای شوهرم بگم همه چیز را حتی نوشته هام در سایت
شوهرم به اون اقا گفته که چرا به من پیام داده اونم انکار کرده و گفته که روحشم از این موضوع خبر نداره و در نهایت گفته شاید سو تفاهم شده و بعد فرداش گفته که یه دختره را میخاد از اقوامشون و شمارش را میخاسته پیدا کنه تا اینکه از توی گوشی مامانش شماره اون دختره را پیدا میکنه و بهش پیام میده (اسم من و اسم اون دختر که گفته یکی بوده) و گفته که خودشم تعجب کرده که چرا اون دختر جواب نمیده و از این حرفا و کلی عذرخواهی کرده و...... ولی به قول شوهرم حرفاش تناقض داشته و شوهرم هی بهم میگفت اگه چیز دیگه ای هست بهم بگو
همه چیز را گفتی و ..... که منم تصمیم گرفتم طبق توصیه مدیر همدردی عمل کنم و ماجرای اون تلفنم گفتم و ............
شوهرم میگه همه زندگیت را واسه مردم تعریف نکن و دوست نداره که من اینجا چیزی بنویسم ولی فقط خواستم از همه دوستایی که بهم کمک کردن از صمیم قلب تشکر کنم به خصوص فرشته مهربان و مدیر همدردی
درسته که الانم مشکلاتیسر همین موضوع داریم ولی الان فهمیدم که با صداقت و رو راست بودن چقدر خودم ارامشبیشتری دارم
هرچند این اتفاق تاثیر بدی توی زندگیم گذاشت چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ روانیولی شوهرم میگفت اگه بهم نگفته بودی و من خودم میفهمیدم هرگز نمیبخشیدمت
ممنونم از همه دوستانی که وقت گذاشتن و به من جواب دادن








علاقه مندی ها (Bookmarks)