نینای عزیزم سلام
حرف هایتان منطقی هستند به علاوه فکرمی کنم متوجه شدم که این مسئله برایتان خیلی مهم است.
خوب اگر این طور است ، فکر می کنم شاید کلا بتوانید به روی خودت نیاورید . منظورم این است که اولا مادرشوهرتان فقط با همسرتان صحبت کرده اند و شماهم تصادفی متوجه شده اید . ثانیا همسرتان گفته اند که مرا وارد این بحث ها نکنید!!! که خوشبختانه نشانه این است که جبهه خاصی در این مورد ندارند.
بنابراین هنوز کسی چیزی به شما نگفته است. تا به ایران بروید می توانید اصلا در این مورد با مادرشوهرت صحبت نکنید. در آن جا هم طبق قرار قبلی تان می توانید رفتار کنید. اگر مادر شوهرتان بدون این که چیزی بگویند ناراحتی شان را نشان دادند می توانید به رویتان نیاورید و اگر چیزی گفتند همه این مطالبی که به ما گفتید را می توانید با خنده و مهربانی به ایشان یادآوری کنید. اگر بازهم اصرار کردند ، برای طفره رفتن می توانید بگویید هر چه همسرم بگوید و من حدس می زنم همسرتان چیزی نخواهند گفت و مایل اند اصلا مادرشان چنین چیزی نگویند...
می توانید از قبل با همسرتان هماهنگ کنید که در این مورد کمی هوای شما را داشته باشند. با توجه به این که فکر می کنم مدتی است مادرشوهرتان پسرشان را ندیده اند احتمالا در دیدار همسرتان خیلی نسبت به ایشان احساس محبت خواهد کرد و به خاطر حرف ایشان کوتاه خواهند آمد... آن برادر کوچک هم که مسلم است از مادرش حمایت نمی کند در این موضوعات !!!
نینا جان مادر شوهرتان چند سالشان است؟ فکر می کنم آدم ها وقتی سن شان می رود بالا ، کم کم غیر منطقی می شوند و گاهی اوقات حتی بحث کردن با آن ها هم بی فایده است. در این شرایط آدم می تواند دو کار بکند: یا برای خوشحال کردنشان خواسته های غیر منطقی شان را برآورده کند یا طبق منطق عمل کند .
هر دو راه به نظرم موجه هستند.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)