سلام دوست عزیز.دارم به حرفات فک می کنم.اما خیلی چیزای دیگه هست که نگفتم. اتفاقآ بعد اینکه مادرش نذاشت با مادرش قهر کرد و تهدیدش کرد که دیگه با کسی ازدواج نمیکنه. و همه اون حرفایی که اعتقاد منه رو بش گفت.مثلا به مادرش گفت براش چادر مهم نیست.فقط دوس دارم حجابش کامل باشه. الانم من فک میکنم براش اینقد مهم نباشه.فقط از شرایط خانوادش و دوستاش دوس داره اینجوری باشم.گاهی وقتا هم جلو مهمان ها من چادرم اصلا رو سرم نیست و میندازم رو پام. اما اون ناراحت نمیشه.من قبل ازدواج و قبل قبول کردن چادر بارها بش گفتم تو حق نداری منو عوض کنی و اون میگفت که چنین قصدی ندارم.همینجوری دوستت دارم.بعد از 5ماه که از دوستیمون گذشت و وقتی که 1خاستگار دیگه برام اومد اون بهم گفت که طلبه است.بهم شوک وارد شده بود.چون هیچوقت دوس نداشتم با 1طلبه ازدواج کنم.من به موسیقی خ خ علاقه دارم و چند ساز می زنم.قبل ازدواج گفته بود دوس دارم همه استعدادهات شکوفا بشه حتی موسیقی. اما الان میگه دوس ندارم بری کلاس.از جمع های موسیقیدانا خوشم نمیاد.حتی دوس نداره در آینده بچشو بفرسته کلاس موسیقی و این برام زجرآوره.تو خونه بابام همیشه صدای موسیقی بلند بود و با شنید صدای یک قطعه روحم پرواز میکرد اما اینجا اینطور نیست.وقتی ساز میزنم حواسمو پرت میکنه. وقتی دارم ویدئو کنسرتی که داره به قسمت اوجش میرسه میبینم سشوار روشن میکنه و تمام احساسم خراب میشه.برای من اولویت حفظ زندگیمه .به نظرت چیکار کنم دوست عزیز؟![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)