به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 71
  1. #31
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    س ممنونم.
    حق با شماست.منم دارم سعی می کنم اصول رو یاد بگیرم.اما فک میکنم هنوز راه درازی دارم تا روزی که جواب همه سوالامو پیدا کنم!!
    میترسم باز یه حرف احمقانه بزنم یا یه تصمیم ننادرست بزنم و بدتر کنم اوضاع رو.

    راستی یکم صبر کردم واسه اون جریان دیدم همچنان تحویلم نمیگیره.
    خودم بهش اس دادم و گفتم بیا باهم راجع به ش حرف بزنیم.
    خیلی خوشحال شد.گفت :"هر چی دوس داری بگو.همین که یه بار پیش قدم شدی سر یه مشکلمون باهم صحبت کنیم خوبه بازم!"
    بعدم گفت "منم از دستت ناراحت شدم خدایی.اون چه برخوردی بود سر یه شوخی کوچیک؟؟"
    خلاصه...
    سوار ماشینشم شدم امروز رفتیم کلاس.هیچکدوم به روی خودمون نیاوردیم ....

    - - - Updated - - -

    فقط...
    من یه سوال بزرگ دیگه م دارم........


    یادتونه گفتم اتاق خواب من و نامزدم تو یه طبق جدا بود؟ طبقه پایین رو کلا داده بودن به ما.
    یادتونه گفتم نامزدم قول داده تا عید اوضاع رو جمع و جور کنه بیاد خونمون؟؟( نمیدونم قول ش قوله یا نه! .دعا کنید نزنه زیرش)

    حالا مشکل اینه که من خواهرم امسال دانشگاه قبول شدو رفت.
    منم با چند نفری که حرف میزدم همه میگفتن اشتباه کردی نامزدتو بردی پایین و جداش کردی و انقدر دست و بالشو باز گذاشتی و...
    خلاصه این اتاقم که خالی.خودمم که پایین احساس خوبی نداشتم(احساس کردم داره از شرایط خوبی که خونوادم واسم ایجاد کردن سو استفاده میکنه.انگار خونه خودشه.میومد میرفت یه سلام نمیداد!!! از همه دور افتاده بودیم.
    وسایلمم پایین رفت و امد و وسایل بردن اوردن واقعا سخت بود برام
    اصن دیگه اونجا بودن به صلاحمون نبود کلا) اتاق خوابمو اوردم بالا.

    حالام تو این مدت شوهرم ازین جریان بی خبره. همش م میشینه از خاطرات پایین حرف میزنه.هی میگه دلم تنگ شده واسه اون اتاق.واسه اون شبا...

    الان من بهش بگم اتاق خوابمو اوردم بالا پیش بقیه خونواده؟؟
    میترسم بهونه بیاد دستش یا بخوره تو ذوقش و زیر قولش بزنه!!
    یا بذارم هروقت اومد اینجا تو عمل انجام شده قرار بگیره؟
    اون اصن تعارف نداره با کسی.میترسم بدون امادگی بیاد برخورد خوبی نشون نده.یا بره باز نیاد!!

    چیکار کنم!نمیتونم بگم بهش.
    میترسم.از دو تا حالتشم میترسم.
    بدجوری ذهنم درگیره این جریانه

    - - - Updated - - -

    اینم بگم فعلا رو مود مناسبی نیست!!!
    یعنی الان یه هفته ای میشه زیاد خوب نیس باهام.حتی تو چشام نیگا نمیکنه!
    همین ترسمو بیشتر کرده.(منظورم اینه الان که اصصصصلن وقت مناسبی نیس واسه گفتن)

  2. #32
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    الهام خانم ، رشته دانشگاهی شما چیه؟ ، فکر کنم الان خیلی دوست داشتی که مثلا یک برنامه توی موبایل ت بود و روی صفحه اون نشون میداد که الان باید چی کار کنی و هر وقت دوست داشتی بهش نگاه میکردی ، حتی اگه اس ام اس هم میزد بد نبود ، یا یک فرشته مهربون همیشه همراهت بود و کمکت میکرد خیلی خوب میشد ، ،،،
    خیلی ها دوست داشتن که همچین چیزایی بود ، من هم دوست داشتم که بود ، اما متاسفانه نیست یا فعلا نیست ، من ، شما و خیلی های دیگه مجبوریم خودمون انجام بدیم ، میدونم شما فقط 20 سالتون و شاید براتون زود بوده و سخته که درگیر این چیزا شدین ، اما دیگه الان درگیر شدین و باید بتونید انجام بدید ، میتونید چون خیلی دختر های دیگه تونستن پس شما هم میتونید،


    در مورد موضوع اتاق خواب راهنمایی من:

    خانم شما اول بگید که وظیفه یک زن نسبت به شوهرش چیه؟ و وظیفه یک زن نسبت به نامزد عقد کرده چیه ؟
    شما وظیفه دارید به نامزدتون وفادار بمونید ، به ایشون هیچ وقت دروغ نگید (مصلحتی و غیر مصلحتی نداره دروغ ، دروغ ) ، با احترام و مهربانی برخورد کنید و ... اما وظیفه ای در مورد تامین اتاق خواب ندارید،،، شما واجبات رو باید ابتدا انجام بدید ، اگر دلتون خاست و حوصلشو داشتید و خودتون به صورت فردی ، دوست داشتید ، مستحبات هم انجام بدید .
    اما در مورد اینکه الان بگید یا بیاد و ببینه ، باز وظیفه ای ندارید اما اگر الان بگید بهتر ، همان دلایلی که اینجا نوشتید رو بگید بد نیست منطقی ، با زبان قابل فهم برای ایشون .

    - - - Updated - - -

    الهام خانم ، رشته دانشگاهی شما چیه؟ ، فکر کنم الان خیلی دوست داشتی که مثلا یک برنامه توی موبایل ت بود و روی صفحه اون نشون میداد که الان باید چی کار کنی و هر وقت دوست داشتی بهش نگاه میکردی ، حتی اگه اس ام اس هم میزد بد نبود ، یا یک فرشته مهربون همیشه همراهت بود و کمکت میکرد خیلی خوب میشد ، ،،،
    خیلی ها دوست داشتن که همچین چیزایی بود ، من هم دوست داشتم که بود ، اما متاسفانه نیست یا فعلا نیست ، من ، شما و خیلی های دیگه مجبوریم خودمون انجام بدیم ، میدونم شما فقط 20 سالتون و شاید براتون زود بوده و سخته که درگیر این چیزا شدین ، اما دیگه الان درگیر شدین و باید بتونید انجام بدید ، میتونید چون خیلی دختر های دیگه تونستن پس شما هم میتونید،


    در مورد موضوع اتاق خواب راهنمایی من:

    خانم شما اول بگید که وظیفه یک زن نسبت به شوهرش چیه؟ و وظیفه یک زن نسبت به نامزد عقد کرده چیه ؟
    شما وظیفه دارید به نامزدتون وفادار بمونید ، به ایشون هیچ وقت دروغ نگید (مصلحتی و غیر مصلحتی نداره دروغ ، دروغ ) ، با احترام و مهربانی برخورد کنید و ... اما وظیفه ای در مورد تامین اتاق خواب ندارید،،، شما واجبات رو باید ابتدا انجام بدید ، اگر دلتون خاست و حوصلشو داشتید و خودتون به صورت فردی ، دوست داشتید ، مستحبات هم انجام بدید .
    اما در مورد اینکه الان بگید یا بیاد و ببینه ، باز وظیفه ای ندارید اما اگر الان بگید بهتر ، همان دلایلی که اینجا نوشتید رو بگید بد نیست منطقی ، با زبان قابل فهم برای ایشون .

  3. 4 کاربر از پست مفید alireza35 تشکرکرده اند .

    sahra25 (شنبه 23 آذر 92), sanjab (پنجشنبه 21 آذر 92), zendegiye movafagh (شنبه 23 آذر 92), الهام20 (پنجشنبه 21 آذر 92)

  4. #33
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1391-12-20
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    5,466
    سطح
    47
    Points: 5,466, Level: 47
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    59

    تشکرشده 378 در 207 پست

    Rep Power
    55
    Array
    در تاييد صحبت هاي آقاي عليرضا وظيفه شما و خانواده شما تامين اتاق خواب شوهرتان نيست و تا بحال نيز از حد وظايف خود نيز بسيار خارج شده ايد
    بهتر است نگاهي عميق تر به مسائل داشته باشيد و با توجه به تاكيدي كه قبلاًً نيز داشتم يه نگاهيعميق بدور از هرگونه جانب داري داشته باشيد
    1- اين آقا چه هدفي از همسري با شما دارد؟ و ميخواهد با ازدواج به كجا برسد؟
    2- تا چه اندازه براي شما و خانواده شما ارزش قائل است؟
    تا چه اندازه برايش مهم است كه شما آرزده نباشيد؟
    4-تا چه اندازه به فكر تامين آسايش شماست ؟
    5- آيا كسي را به شما ترجيح مي دهد؟
    در مورد اين مسائل به دقت بررسي نمائيد و ببينيد تا چه حد براي او مهم هستيد
    اگر جاب ها به نفع شما بود كه مشكلي نيست و اگر نه ببينيد راهي وجود دارد كه تغييري صورت بگيرد
    و چه بهت كه از توجهي كه به او داريد كاسته شده و با يك لبخند و يا يك گفت و گوي صميمانه هر آنچه در دل داريد را سركوب ننمائيد.

  5. 2 کاربر از پست مفید paria_22 تشکرکرده اند .

    sanjab (پنجشنبه 21 آذر 92), الهام20 (پنجشنبه 21 آذر 92)

  6. #34
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    1.نمیدونم.به خدا منم نمیدونم چرا زن گرفته؟از زندگی چی میخواد؟ منو واسه چی میخواد؟
    2.هیچی.هیچ ارزشی نه برای خودم نه برای خودم قایل نیست.(متن اس ام اس های دیشب رو مینویسم ببینید)
    3.من ازرده نباشم؟؟؟؟واسه اون مهم باشه؟؟ راستش کم کمش هفته ای یه شب با گریه میرم تو رختخواب و بهشم میرسونم یه جوری که دارم گریه میکنم از دستت.ولی انگار نه انگار!انگار نشنیده.انگار خدا منو افریده واسه گریه! همین ادم اگه بدونید در مقابل گریه خواهر و مادرش چیکار می کنه!!!
    نمونه ش دیشب که تا4 صب گریه میکردم.هی بدترم میکرد.
    3.هیچی.همه ش در تقلاس که از اسایش خودش کم نشه.همیشه میگم خوش به حالش که انقدر خودشو دوس داره و هرجا بهش سخت بگذره منو میذاره کنار بی تعارف.باز من اویزونش میشم کاری که میخواد میکنم.
    5.همه!!! من به خودش گفتم.اینجام میگم.من اولویت اخر زندگیشم.(اونم نمیگه نیستی.هروقت اینو میگم ساکت میشه!)

    - - - Updated - - -

    دیشب.توروخدا نیگاه کنید راجع به خونواده من که همه میدونن از وظایفشون بیشترم واسش کردن چی میگه؟ بعد راجع به مادر خودش که حتی حاضر نشد منو خونه دعوت کنه چی میگه؟؟ تا یعنی ندیدم تو این سال واسه این زندگی تره خرد کنن.باورتون میشه هنوز پدر و مادرم خونه شونو ندیدن؟؟
    تا حالا یه تیکه نبات ازینا تئ خونه ما نیومده؟؟ هیچ احترامی نه به خودم نه به خونودم نذاشتن.منو تنها خونه شون پاگشا کردن!! منو بردن مسافرت پول یه کیلیپس مو که میخواستم بگیرم از خودم میگرفتن. عید میشد دو تا شلوار لی میذاشت تو پلاستیک میداد دست یکی میگفت از جلو درشون رد میشی اینم بدین بهش!!!
    بعد بابای من همینجور هردفعه که اقا میومد خونمون یه ربع سکه در میاورد میذاشت تو جیبش: برای پسر گلم.لازمتون میشه اول زندگی.
    الان بدم.الان بی ادبم.اون موقع چی؟؟ همه کار کردم واسه خودشونو پسرشون.یه سال احترام گذاشتم و بی احترامی دیدم.اینا از من توقع چی دارن با پسری که خودشون بهش میگن بی تربیت؟ بهش میگن دیوونه؟؟
    به خدا اینا کلن منو گیر اوردن.

    - - - Updated - - -

    دیشب: قرار بود واسم پوتین بخره0 به اصرار من)
    میگه: حالا عیب نداره ادم میره ها.ولی اگه مطمین باشه این ادم زنشه.
    -نیستم؟
    -چیکار کردی که باشی؟ هفته ای یه بار یکیو بغل کنی میشه زنت؟
    گفتم :من که از تو بیشتر دوس داریم باهم باشیم.ولی نمیشه.ایشالا تموم میشه دیکه.

    -اره.یه ظلمی کردن در حقم منو از زنم جدا کردن.اما دارم عادت میکنم.مثه زخمه.اولش درد داشت اما الان بهترم.

    -خودکرده را تدبیر نیس.بعدم توام چون کسیو نداشتی کمکت کنه زخمتو درمون کنی انقد سخت گذشت(منظورم
    مامنش بود که اخرشم حاضر نشد منو خونه دعوت کنه! بعد همین شوهرم راه میرفت و میگفت: مادر من شعورش مگه مثه مادر تو؟؟اون واسم میمیره.گفته زنتو بیار گردنشو ببوسم از دلش در بیارم!!!!!!!!!!)
    -بهم برخورد.
    گفتم: فک نمیکردم با کارایی که خونوادت در حقت نکردن و نمیکنن بازم بهت بربخوره!ببخشید.

    -تو همیشه پشت خونوادتو میگیری.من نمیتونم به تو اطمینان کنم.
    بعدم من که بهش نگفتم.اما اگه بگمم حق داره اینجور عروسیو دعوت نکنه.به زندگی پسرش که نیگا میکنه دلش میسوزه.حق دارن تورو دوست نداشته باشن.

    گفتم: پدرو مادر من از سر ظلم نمیخوان اینجور دامادیو مال تو از سر دلسوزِی؟؟ بعدم مامانت مگه 4ماه پیش نمیدونست وضع زندگی پسرش چیه که اون وعده وعیدارو میداد( همهش فیلمش بود همه حتی شوهرمم میدونه)
    -یه بار دیگه پدر مادرتو با مال مقایسه کنی نکردیا.یه تار موشونو نمیشه با پدرمادر تو عوض کرد.قیاس مع الفارغ نکن لطفن.پدر و مادر تو اصن تورو دوس ندارن.قبول کن.

    -گفتم تو قبوا کن هیچکی واسه زندگیت تره م خورد نکرد.اگه میکرد وضعمون این نبود.یه دعوته خشک و خالیو این حرفا؟؟؟
    گفتم تو اصن خودت منو میخوای که پدر مادرت نخوان؟؟
    گفتم تو واقعا حق میدی بهشون که منو نخوان؟؟(صدبار پرسیدم گفت اره)

    گفتم الان حق نمیدی به من بربخوره بعد با این حرفایی که شنیدم؟؟ناراحت شم؟
    گفت: چیه داری دست پیشو میگیری پس نیوفتی؟ ول کن.بس کن.دستت رو شده برام.

    گفتم منم مثه تو.د.ست ندارم حقو به من ندی.
    گفت حق داری.ولی فقط 10%.بقیه ش حق با پدر و مادرمه.

    گفتم الان جنگه.بیا جای اینکه بریم تو تیم خونواده ها خودمون دو تایی بشیم یه تیم.
    میگه: این چه زندگیه.خسته شدم.همهش تنها.پدر مادرم خسته شدن.اونا خوبنواونا دوسم دارن.خدا از پدر مادرت نگذره.

    گفتم پس هرکی بره دنبال مامان باباش؟مطمینی؟؟ مطینی حق دارن منو نخوان؟ من ادم بده بودم؟؟
    گفت.اره.
    گفتم انتظارتو کم کن ازم پس.دیگه بیشتر ازین جا ندارم.

    میگه: یه خونه باغ میای که اونم دیگه نمیخواد بیای.توام بیای من نمیبرمت.انتظار دیگه ای موند؟


    - - - Updated - - -

    هر کار کدم از زیر زبونش بکشم بگه توام حق داری ناراحت باش.بگه به توام داره سخت میگذره.تو زیاد که نه.اما انداره خودت جنگیدی واسه زندگیمون نشد.

    هرچی گفتم تو جای دیگه ای داری.من اکه به مامان بابام حق میدم یواشکی نمیومدم خونه باغ که حرف تورو گوش کنم نه اونارو.
    دوس دارم توام پشت من باشی.

    باز حرف خودشو زد.

    - - - Updated - - -

    من بدبخت واسه کی دارم زور میزنم؟ من که ادم بده م چرا اینقد خودمو دارم کوچیک میکنم؟؟
    من همه جا کوتاه اومدم.
    5ماه پیش گفتم گل بگیر بریم خونتون توام بیا خونمون.
    گفت نه من نمیام تو بیا.
    گفتم باشه.
    گفت نه توام نیا میگم مامانم دعوتت کنه.اون میخواد عشقشو به من ثابت کنه میگه میخوام الهامو دعوت کنم.
    گفتم باشه.
    حالا میگه دعوت نمیکنه.حقم داره نبایدم کنه....

    من که دستم نمک نداره واسه چی موندم؟
    واسه چی دارم این خفتو تحمل میکن؟؟؟
    من چی گیرم اومده؟
    من به چه امیدی برم جلو؟؟

    - - - Updated - - -

    این همه ززور.این همه بدبختی.اخرشم اونی که حق داره اونی که بهش سخت میگذره اونه!!!
    اونیم که طرفشو دوس نداره من.
    دیگه چیکار مونده که نکردم؟
    شما بگین؟؟

    دیگه جا ندارم.پر شدم

    - - - Updated - - -

    میگه میخنده وعده وعید میده که من بد بودم.من درستش میکنم.من...
    یه شب میخوابه پا میشه میبینه خسته شده.میبینه اشتباه کرده.میبینه در حقش ظلم شده.
    دیونه م کرده

  7. کاربر روبرو از پست مفید الهام20 تشکرکرده است .

    farshidnaji (پنجشنبه 21 آذر 92)

  8. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    میخوام باهاش حرف بزنم.
    بگم : ببین من میدونم تو دیگه منو دوس نداری.ازین زندگیم که هیچ لذتی نمیبری.
    منمکه مثه تو.هر چقد زور زدم نتونستم یه احساس خوب داشته باشم تواین زندگی.یه روز خوب.بدون دردسر.یه خوشی.
    لااقل یکیمون اگه خوش بود تو این وضع یه چیزی باز.ولی الان چی؟؟ جفتمون از هم خسته تر.
    هرروزم که وضع داره از دیروز بدتر میشه.
    هیچکدومم نا نداریم درستش کنیم.البته تو که از اولم نداشتی.

    پس ما چرا داریم ادامه میدیم؟؟ میدونم که منتظر تعارفی که ول کنی بری پی خوشگذرونیت.جوونیت.
    منم دیگه نمیخوام اویزونت شم.
    از الان به بعد تو ازینی که هستی ازادتری.هر کار دوس داری بکن.هرجا دوس داری برو.با هرکی دلت میخواد باش.
    هیچ قول و تعهدی م به من نداری.
    فک نکنم هیچکدوممون چیزی رو از دس بدیم.
    امروز نه فردا.این اتفاق بالاخره میوفته.

    - - - Updated - - -

    واقعا من مطمینم به جایی نمیرسیم.

    من تنهایی نمیتونم این بارو بکشم.

    هی داره خراب تر میشه.

    - - - Updated - - -

    فقط واسم دعا کنید جرات گفتن این حرفارو داشته باشم.دعا کنید یه روز از گفتنش پشیمون نشم
    ویرایش توسط الهام20 : پنجشنبه 21 آذر 92 در ساعت 14:56

  9. کاربر روبرو از پست مفید الهام20 تشکرکرده است .

    farshidnaji (پنجشنبه 21 آذر 92)

  10. #36
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 اسفند 97 [ 18:25]
    تاریخ عضویت
    1392-3-30
    نوشته ها
    167
    امتیاز
    5,346
    سطح
    46
    Points: 5,346, Level: 46
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    172

    تشکرشده 194 در 95 پست

    Rep Power
    30
    Array
    خیلی ناراحت کنندست

    البته به سن پسر هم نمیشه گیر داد

    چون خیلی از پسرها تو سن 19 یا 20 سالگی ازدواج می کنند و شاید پخته نباشن ولی اینقدر حق به جانب نیستن

    به نظرم دوری رو میشه تحمل کرد چه بسا کسایی هستند 5 سال نامزد میمونن - بی پولی و حتی بعضی بی مسئولیتی ها رو میشه تحمل کرد

    ولی دوست نداشتن رو نمیشه تحمل کرد

    من جای این پسر نیستم نمیدونم واقعا چی میخواد از این زندگی - با این شرایطش بهش زن دادن چرا قدر موقعیتش رو نمیدونه

    ای کاش الام خانوم حد و مرزی برای روابطتون تا قبل از رفتن به خونه مستقل خودتون قائل می شدید ؟ حتی با وجود درج نام همدیگه تو شناسنامه

    - - - Updated - - -

    این 2 تا کامنت آخر شما واقعا ناراحتم کرد

  11. 3 کاربر از پست مفید farshidnaji تشکرکرده اند .

    sanjab (پنجشنبه 21 آذر 92), الهام20 (پنجشنبه 21 آذر 92), دختر بیخیال (پنجشنبه 21 آذر 92)

  12. #37
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 تیر 97 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-06
    محل سکونت
    زیر اسمان خدا
    نوشته ها
    203
    امتیاز
    5,485
    سطح
    47
    Points: 5,485, Level: 47
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 294 در 130 پست

    Rep Power
    36
    Array
    الهام جون به نظرم تو هرچی‌ حرف باید می‌زدی رو زدی به خانواد‌ت بگو برن جلو .آخه با کی‌ دارن لج می‌کنن؟ بگو به خانواده اون آقا زنگ بزنن یا پدرت به پدر اون زنگ بزنه و این حرف‌ها رو بزنه بهش ، خودتم ارتباطت رو کم کن ، من فکر نمیکنم زدن این حرف‌ها تأثیری روی ایشون بذاره

    - - - Updated - - -


    به نظرم از احترام گذاشتن بیش از حد و ظرفیت این آقا بهش هم بوده هم که الان این رفتار‌ها رو می‌کنه.شنیدین که میگن به مرده هم زیاد احترام بذاری...

  13. 3 کاربر از پست مفید yektaye tanha تشکرکرده اند .

    farshidnaji (پنجشنبه 21 آذر 92), الهام20 (پنجشنبه 21 آذر 92), دختر بیخیال (پنجشنبه 21 آذر 92)

  14. #38
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 26 آذر 93 [ 20:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-13
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,059
    سطح
    17
    Points: 1,059, Level: 17
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    131

    تشکرشده 275 در 125 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sahra25 نمایش پست ها
    من هم با نظر آقای علیرضا موافقم اینکه عقاید و رفتار و طرز فکر هرکسی بادیگران متفاوت هستش و اینکه فرد خودش باید شرایط رو مدیریت کنه و هر عکس العملی که فرد در هر شرایطی انجام میده نتیجه ی اون کار متوجه خودش خواهد بود. مطمئنا اخلاق و رفتار همسر بنده با همسر ایشون متفاوت هستش.اونطور که متوجه شدم ایشون در این مورد مطالعاتی داشتن و روی خودشون کار میکنن و در حال یادگیری اصول هم هستن.در زندگیه واقعی همیشه مشکل هست و هیچ زندگی بدون مشکلات نیست
    پس باید با تدبیر و صبر و حوصله سعی در حل کردن مشکلاتمان باشیم. مشکلات کوچیک هستن که اگر اونها رو حل نکنیم بعدا" به یک مشکل بزرگتر و حادتر تبدیل میشن
    بعضی وقتا یه کار خیلی کوچیک یا یه حرف نادرست ممکنه بعد ها در زندگیمان یک مشکل بزرگتر بوجود بیاره
    ولی متاسفانه همه ی مسائل به تنهایی قابل حل نیستن ما میتونیم از زندگی دیگران نیز درس بگیریم و از تجربیات اون ها هم استفاده کنیم.
    الهام عزیزم ما خودمون هستیم که زندگیمون رو میسازیم پس برای داشتن یه زندگیه پر از آرامش تلاش کن تا بعدا دچار پشیمونی نشی
    از راهکارهای دوستان هم استفاده کن.
    =============

    خانم سحر ،
    در مورد خانم الهام ، من فقط نگران رابطه ایشون با نامزدشون نیستم ، بخش بیشتر نگرانی من بابت خود ایشون هست . موضوع ایشون خیلی شبیه چند موردی هست که من برخورد داشتم مثلا یک خانم متاهل که همین مشکلات رو با شوهرش داشته ( بی احترامی ، ناسزا و احیانا کتک از طرف شوهر ، وابستگی شوهر به خانواده خودش مخصوصا مادر ، احساس در حاشیه بودن و بی ارزش بودن و عدم تامین مالی ) بعد از 4 سال زندگی مشترک ، شاغل هست و در حالی که متاهل هست با فرد دیگه هم دوسته.
    این مشکل در جامعه ما داره زیاد میشه ، با مخفی کردن موضوع چون زشت هست ، مشکل بدتر گسترش پیدا میکنه ، این گسترش ناشی از عدم توجه یا انکار جامعه و حتی خود فرد در مورد واقعیت های رفتاری انسان هست.
    ممکنه من با ایشون کیلومتر ها فاصله داشته باشم ، اما میتونم مثلا از طریق این سایت ، تا حد امکان از این که ایشون یا امثال ایشون راه های رفته رو دوباره طی کنن ، مانع ایجاد کنم.

  15. 2 کاربر از پست مفید alireza35 تشکرکرده اند .

    sahra25 (شنبه 23 آذر 92), الهام20 (شنبه 23 آذر 92)

  16. #39
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 03 بهمن 92 [ 12:28]
    تاریخ عضویت
    1392-6-13
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    300
    سطح
    5
    Points: 300, Level: 5
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    45

    تشکرشده 12 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array
    آقای علیرضا کسی که در زندگیش خلائ عاطفی داشته باشه درجستجوی محبت و عشق و عاطفه ممکنه راه رو اشتباهی بره و خودش رو هم نابود بکنه در حالی که این نوع دوستی ها , دوستیهای کاذبی هستن . (مطمئنن اگر یک خانم عشق و محبت رو نثار شوهر ش بکنه زندگیه خوبی خواهد داشت .به نظر من یک خانم متاهل باید تمام تعهدش رو نسبت به شوهرش انجام بده و تمام راهکار هارو انجام بده در وهله ی آخر اگر راه حلی وجود نداشت که به زندگیش دلگرم باشه طلاق هستش که این همه ظلم رو تحمل نکنن و کسی که شوهرش رو دوس نداره میتونه بدون هیچ خیانتی از شوهرش جدا بشه . چنین زنی فکر میکنه که با خیانت کردن از شوهرش انتقام میگیره در حالی که با این کارش خودش رو به نابودی می کشونه و خودش رو بی ارزش میکنه.)
    من از شما تشکر میکنم که می خواهید راه درست رو پیش روی الهام جان قرار بدین تا ایشون هم راه درست و مستقیم رو پیش برن وبا نظرات شما کاملا موافق هستم.

    الهام جان شما نباید به این زودی ناامید بشی .دیروز توی یه سایت یه جمله ای خوندم که خیلی پرمعنابود:
    شکستگی ... شکسته بند ...
    هر دو هست در جهان ؛
    محالِ زندگیست بودنِ یکی ، بدون دیگری ...
    از چه غم خوری عزیز دل !؟

    _اولا عزیزدلم
    گفته بودم خودت رو سرگرم کن با کلاس رفتن ورزش کردن....آرایش کردن . آشپزی کردن .بادوستات بیرون برو ..چی شد چی کارکردی؟؟؟؟ چرا به خودت ارزش نمیدی چرا خودت رو افسرده و دلسرد نسبت به زندگی نشون میدی
    تو نباید لجبازی بکنی من چندتا مورد بهت گفتم ولی متاسفانه به هیچ کدوم عمل نکردی تا ببینیم که وضعیتت چطوری پیش میره
    - یه مدت کاری به کار خونواده ها نداشته باش مطمئنا شوهرت پدرمادرشو دوس داره و به کسی اجازه نمیده پشت سراونا حرفی بزنه حتی اگه حرف حرف حقی باشه خودت رو یه لحظه جای اون بزار مطمئن باش توهم به اون اجازه نمیدی که پشت سر پدرمادرت حرفی بزنه تو باید با حرکات و رفتارت حق رو به اون نشون بدی و اونو آگاه کنی از رفتار نادرستش که این کار خودش زمان میبره تو انتظار داری که یکی دوروزه مشکلاتت حل بشه ولی این اصلا ممکن نیستش با گریه کردن خودت رو ضعیف میکنی چرا گریه میکنی همه ی مشکلات یه راه حلی دارن تو سعی و تلاشت رو بکن تمام راه ها رو امتحان بکن تا بعدا پشیمونی سراغت نیاداگر در اخر دیدی که شوهرت به هیچ صراطی مستقیم نیست میتونی به طلاق فکر کنی ولی من فکر میکنم که مشکلات تو حل شدنی هستن اینو هم در نظر بگیر که سن شوهرت کمه و خیلی زود تحت تاثیر حرفای دیگرون قرار میگیره اگه میبینی که حرف دیروزش با امروزش فرق میکنه به خاطر همینه بهت گفته بودم به شوهرت نزدیک شو و بهش محبت کن تو باید کاری کنی که حرفای تو روش بیشتر تاثیر بزاره نه دیگران. میدونی شوهرت الان به چی فکر میکنه به این که چون زود ازدواج کرده خیلی از موقعیت هاش رو تو زندگیش از دست داده ولی تو باید کمکش کنی که این فکر رو نکنه و با داشتن تو به خودش بباله - چرا هروقت که مشکل داری بهش زنگ میزنی همین الان هم میتونی بهش زنگ بزنی بگو میخواستم صداتو بشنوم بگو دلم برات تنگ شده اونو به خودت جذب کن
    -لباس مورد علاقه ی همسرت رو بپوش و آرایش دلخواه شوهرت بکن خودت رو شاد و خوشحال پیش اون نشون بده
    _غذای مورد علاقش رو درست کن و بهش زنگ بزن که با هم برین بیرون و اونجا غذا رو بخورین
    _
    چرا اتاق خوابت رو عوض کردی تو نباید این کارو میکردی تو به حرف دیگران چی کار داری که اگه اتاق خوابت بالا بود اون راحت هر کاری که دلش می خواست رو نمیکرد در حالی که اگه اون اتاق خوابم نبود یه موقعیت دیگه جور میکرد یه جای دیگه تورو میبرد حالا که اون اتاق خواب براش پر از خاطره و سمبل عشقبازی و محبت براش هستش چرا این کارو کردی دوباره برگرد پایین و اصلا چیزی هم بهش نگو مگه بازم اون میاد خونه ی شما می خوابه که این کارو کردی؟؟؟

    ببین یادت میاد وقتی باهاش ازدواج میکردی چقدر خوشحال بودی که بدستش آوردی و تو ابرا سیر میکردی چرا میخوای به خاطر دیگرون زندگی خودت رو نابود کنی .....
    یه مدت اصلا به حرفای دیگرون که میگن کاری نداشته باش به خونواده ها هم کاری نداشته باش فقط به فکر خودتو شوهرت باش شما دو تا باید دست به دست همدیگه بدین تا زندگیتون رو بسازین
    گفته بودم منتظر دعوت مادرشوهرت نمون و خودت به دیدنشون برو اگه خونشون بری می خوان چی کار کنن تو رو بیرون کنن؟؟چیکار کردی پس؟؟ ممکنه شوهرت جلوت چیزی نگه یا ازت تشکر نکنه ولی مطمئن باش ازته دلش این کارت رو ستایش خواهد کرد
    چرا منفی باف هستی مثبت اندیش باش و به زندگیت ارزش بده

    موفق باشی


  17. کاربر روبرو از پست مفید sahra25 تشکرکرده است .

    الهام20 (شنبه 23 آذر 92)

  18. #40
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 27 دی 94 [ 10:58]
    تاریخ عضویت
    1392-7-02
    نوشته ها
    186
    امتیاز
    3,023
    سطح
    33
    Points: 3,023, Level: 33
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    499

    تشکرشده 142 در 78 پست

    Rep Power
    31
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sahra25 نمایش پست ها
    _ چرا اتاق خوابت رو عوض کردی تو نباید این کارو میکردی تو به حرف دیگران چی کار داری که اگه اتاق خوابت بالا بود اون راحت هر کاری که دلش می خواست رو نمیکرد در حالی که اگه اون اتاق خوابم نبود یه موقعیت دیگه جور میکرد یه جای دیگه تورو میبرد حالا که اون اتاق خواب براش پر از خاطره و سمبل عشقبازی و محبت براش هستش چرا این کارو کردی دوباره برگرد پایین و اصلا چیزی هم بهش نگو مگه بازم اون میاد خونه ی شما می خوابه که این کارو کردی؟؟؟

    sahra جان معذرت میخوام که اینو میگم.اما دیگه هرکار بگین میکنم جز اینکه اتاقمو ببرم سر جای اولش.
    فک کنم بعد از ازدواجمون بزرگترین اشتباه همون اتاق بود.
    اخه واسه چی باید پدر مادر من یه طبقه از خونه شون و با اون همه امکانات که به خدا هنوز تو خونه خودشون ندارنو بذارن در اختیار این ادم؟؟
    اگه قدر میدونست یه چیزی.نه که ج سلام نمیداد بهشون.
    بعدم باید یکم مغذب باشه که به فکر بیوفته زنشو ببره سر خونه زندگیش یا نه؟؟ میرفت صبح تا شب بادوستاش خوش بود.دو نصف شب با یه پلاستیک میومد اس میداد: درو باز کن بیا پایین شام درس کن بخوریم بخوابیم.
    مهمون میومد بالا.هزار بار صدا میزدنمون بیاین بالا.میگفتم مرگ من بیا یه س بده میگفت نمیام اومدم زنمو ببینم نه مهمونارو.
    خلاصه اگه از اول اتاقم پیش بقیه خونواده بود اونم انقد دست و بالش باز نمیشدکه کارایی که خونه خودشون اختیار نداشت بکنه بیاد اونجا انجام بده.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahra25 نمایش پست ها

    1.گفته بودم منتظر دعوت مادرشوهرت نمون و خودت به دیدنشون برو اگه خونشون بری می خوان چی کار کنن تو رو بیرون کنن؟؟چیکار کردی پس؟؟
    2.ممکنه شوهرت جلوت چیزی نگه یا ازت تشکر نکنه ولی مطمئن باش ازته دلش این کارت رو ستایش خواهد کرد

    1.من کاملا اماده بودم که برم.به شوهرمم گفتم.اما انگار اونم دستش با بقیه تو یه کاسه س منو ضایه کنه فقط.
    نذاشت.گفت نیا مامانم گفته دعوتت میکنه.هرروزم میپرسید میای دیگه اگه بهت زنگ زد؟
    روزای اول که اصن باورش نمیشد با اون بلالهایی که سرم اوردن حاضر شم پا بذارم خونشون خیلی با گذشت بودم در نظرش!
    بعد چنروزم وظییفه م که بوده برم هیچ.از سرمم زیاد شده الان دعوت مادرش!!!

    هرچند ممکنه بیرونم بندازه منو اون زن.ولی سنگین تر بودم اگه اقا اجازه میفرمودن که خودم پیشقدم شم.
    2.دقیقا از همین زورم میاد.کارای منو میذاره پای خوبیه خونوادش!
    میگه" اونا خوبن که تو باهاشون میتونی بگی خندی.که دلت میخواد بیای خونشون.اصن چیکارت کردن که نیای؟؟
    خونواده توام اگه خوب بودن منم اینکارارو میتونستم بکنم.دلم رضایت میداد"

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahra25 نمایش پست ها

    چرا منفی باف هستی مثبت اندیش باش و به زندگیت ارزش بده


    به خدا همه مخصوصا خود شوهرم و بیشتر ازون خونوادش میدونن این زندگی زندگی نمیشه.نمیبینین قدم از قدم ورنمیدارن واسه درست کردنش؟؟ انگار نه انگار ما هنوز زن و شوهریم.
    همه چیزو تموم شده میدونن.
    فقط میخوان صدای ما دربیاد و مارو خسته کنن.که فردا روز هی به پسرشون بگن ما که چیزی نگفتیم.کاری نکردیم.اونا این زندگیو خراب کردن دیگه.
    در ضمن مهریه م ندن

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط alireza35 نمایش پست ها
    =============

    در مورد خانم الهام ، من فقط نگران رابطه ایشون با نامزدشون نیستم ، بخش بیشتر نگرانی من بابت خود ایشون هست . موضوع ایشون خیلی شبیه چند موردی هست که من برخورد داشتم مثلا یک خانم متاهل که همین مشکلات رو با شوهرش داشته ( بی احترامی ، ناسزا و احیانا کتک از طرف شوهر ، وابستگی شوهر به خانواده خودش مخصوصا مادر ، احساس در حاشیه بودن و بی ارزش بودن و عدم تامین مالی ) بعد از 4 سال زندگی مشترک ، شاغل هست و در حالی که متاهل هست با فرد دیگه هم دوسته.

    ممنونم.
    اما زیادم نگران نباشید.اگه بمیرم هم دیگه نمیتونم به مردی اعتماد کنم یا دوسش داشته باشم.چون میدونم همه شون همین بلاهارو سرم خواهند اورد.
    اصلن یه مرد خوب که زنشو (علی الخصوص که اون زن من باشم) در ذهنم نمی گنجه.


 
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 26 بهمن 94, 19:57
  2. (توهم همه چیز دانی ) استفاده نادرست از شبکه های اجتماعی و توهم دانش
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 10 بهمن 94, 17:26
  3. پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: چهارشنبه 09 مرداد 92, 19:59
  4. +تاریخچهٔ جنسی‌ همسر آیندتون چقدر براتون مهمه
    توسط kamran2007 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 88
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 مهر 88, 11:08

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:30 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.