سلام عزیزم. نمی دونم اینا سیاسته یا نه. اما این راهکارها به ذهنم میرسه:
1- یکم لوس باش!
وقتی میخواد بره خونه مامانش یا هرجای دیگه، ادا دربیار که تنهایی می ترسم. فلان اتفاق فلان جا واسه زن تنها افتاده... نزار تنهات بزاره. اگه گفت تو هم برو خونه بابات بگو دلم می خواد پیش تو باشم و...
2- همیشه طرف شوهرت باش و تو این کار غلو کن
بگو خونه بابام اینا حوصلم سر میره، من تو رو بیشتر از بابام دوست دارم، دلیل اختلافات من و تو خواهرمه.... (لازم نیست از تهه دل بگی)
3- در مورد بچه باهاش صحبت کن.
برنامه بریز... رویا پردازی کن... اسم بچه رو انتخاب کن... بگو شبیه کی میشه... خوب که تو رویا غرق شد خیلی نامحسوس برو تو فاز آینده نگری. که اگه بچه بیاد اتاق جدا می خواد، کلی خرج داره... خیلی آهسته و زیر پوستی برس به اون دویست ملیون.







..در مورد بچه که گفتی متاسفانه من هرچی راجع به خرج و مخارجش حرف میزنم میگه من از پسش برمیام تو اصلا نگران نباش..
پیش خودم گفتم باباش به خون من تشنه ست حالا میگه به خانومت سلام برسون تازه از اونورم شوهرم کار باباشو پیش من گنده میکنه که مثلا من بگم اخی چه بابای خوبی داره..که مثلا من باباشو دوست داشته باشم.نمیدونم واقعا منو چی فرض میکنه.البته نا گفته نمونه که منم جوری وا نمود میکنم آره منم باباتو خیلی دوست دارم ..در وحله اول که مطمئنم این حرف باباش از سر سیاستش بوده.از طرفیم میدونم که با زرنگیشون میخوان اوضاع رو آروم کنن که مثلا پیش شوهرم بگن ما زنتو دوست داریم و در ظاهر رابطه رو درست کنن که شوهرم دو دستی ٢٠٠ میلیون رو تقدیم کنه و ما بریم با اونا زندگی کنیم..چجوری این چیزارو به اون شوهر فندوق مغزم بفهمونم..البته ی سری کارایی میکنه که مطمئن مطمئن میشم خواب نیست و خودشو به خواب زده..و همه میگن کسی که خودشو به خواب زده رو نمیشه از خواب بیدار کرد..

علاقه مندی ها (Bookmarks)