سلام
اون لحظه ها فقط به این فکر کن که دوس داری 25 سال بعد بچت احساس کنه که ازت متنفره و حرف دلشو اینجوری بنویسه؟؟؟؟
سلام سارا جان من هم با مادرم چنین مشکلی داشتم و الانا کمی بهتر شده اونم نه این که بخوادا روزگار ادبش کرده ...من هم هنوزم گاهی از بی اعتماد به نفسی رنج می برم ولی من همیشه نسبت به حرفهای مادرم یا با طنز جواب می دادم و در لفافه شوخی به او گوشزد می کردم کار بدش رو و اکثرا سکوت می کردم و از این کارهام هم بد ندیدم.....من هر وقت نسبت به او سکوت می کردم به جای این که خود خوری کنم در اون لحظات خدا رو شکر می گفتم که چه صبری به من داده تا روبروی مادرم واینستم و حرفی نزنم..من هم سختی های زیادی کشیدم البته مادر من انقدر حاد نبود....
من با وجود داشتن یه فرزند هنوز مادرم دخترای بی خود فامیل رو که خیلی بی خودن تو سرم می زنه....من گاهی خیلی ناراحت می شم ...و اخیرا چون خودم جایگاه مادر پیدا کردم می ایستم و محترمانه به او می گم که (بس است دیگر)
یکی از دوستانم ه با مادرش چنین مشکلی داشت و گفت من سر مادرم انقدر داد زدم و فحش هایی که به ما می دا رو بش دادم تا دیگه از این حرفها نزد.....ولی این کار دامن آدم رو می گیره ولی جدی شدم و محکم ابراز ناراحتی کردن بدون نشان دادن ضعف برای ساکت کردن بد موضعی نیست
عزیزم تنها نیستی
هانیه جان خواهش میکنم نذار بچت احساسات الان تو رو یه روزی تجربه کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)